زبان پارسی را پاس بداریم

نشانی تارنامه : drafshemehr.blogspot.com

نشانی درفش مهر در فیس بوک :
https://www.facebook.com/homayoun.avrahami.7

نشانی در تلگرام : لینک

۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

یک آدینه از روز های سرد زمستان 1387

سه هفته مونده بنوروز ......

کرملک !

دوست درویش ستایم!

دیگه روز شماری را آغاز کرده ام تا هر چه زود تر در کشوری بر این پهنه از گیتی ببینمت وسفره ی با مزه ی میگساری را کنار نهر پُر آبی بگسترانیم و برای چند دمی هم که شده ، این دنیای ریخته پاشیده را بخاکیان پیش کش کنیم وبریم بدنیای خودمون که اینهمه دوز وکلک های مرگ آفرین برای این وآن .... درونش نیست ، بریم بدنیائی که شهروندانش ، هر چه را دارند میدهند ، تا ارزنی مهر را خریدار باشند :

دیروز ، شیر پاک خورده ای ، از تهران ، این پیام دل نشین وتکان دهنده را برام فرستاد که بیاد زیبا اندیشیهای شاهنشاهم انداخت ( حضرت مولانای خودمون )

(میدونی که با واژه های تازیان سروکاری ندارم ونا خود آگاه اگر نیاز بنوشتنشان باشد ، میریزمشون تو گوشه ی پارانتز ولی حضرت مولانا بر شکوه شاهنشاه میافزاید و پیش خودم میگم ... باشه ... بگذار تازیان بآن فرهیخته ی ایرانی ، بگویند حضرت مولانا )

اگه یادت باشه ، هنگامیکه بآرامگاه شاهنشاه رفته بودیم ، بر سر در ورود ، نوشته بودند : یا حضرت مولانا .....

پیام دل نشینی که از تهران برام رسیده بود ...

یه گنج ..... همیشه نمیمونه ، ولی یه دوست .... گنجی است همیشگی

خوشم اومد ، دمش گرم هر که گفته وبگذریم که واژه ها رو یه خورده ویراستاری کردم تا آراسته تر بگوش برسد.... میگی نه ! ؟

میدونم که هنوز مردی ومردونگی و بهمدیگر مهر ورزیدن وگوشه ی سفره ی میگساری نشستن وبتندرستی همگان نوشیدن ... در میان فرزندان راستین آن کشور که روزی روزگاری ... کشور گـُل وبلبلش میخواندند .... هنوز هوا خواه داره و بی گمان فراوانند اهورائیانی که دل وجان بر باورهای مهر ودوستی داده اند و پیروان آن کیش را از این کیش ، بالاتر نمیدانند وهمگان ، از سیاه وسپید وسرخ وزرد ، برایشان یکسانند همانجور که شاهنشاه میاندیشید و چه خوب بیاد دارم ، آن پیام را که بر درگاه آرامگاهش میدرخشید :

باز ای ، هر آنچه هستی باز ای

گر کافر وگبر وبت پرستی ، باز آی

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی ، باز آی

هشت صد سال پیش که باور های خرافات وسیاه اندیشیها بر توده ی مردم ، غوغا میکرد و گروهی با یاری از ترفند های شناخته شده وبی رنگ و خانمان بر انداز ، برای پهن کردن شکمهای بر آمده ی خود و مفت خوریهای 1400 ساله وخون مکیدن از مال مردم .... باورهای سیاه جن وپری واز ما بهتران را میان همگان پراکنده بودند تا نان در آورند .... هنگامیکه اروپا بسوی پیشرفت میتاخت وشاهان قاجار ، بدستور همان یادشدگان وشناخته شدگانی که جای پایشان را تا بامروز در پهنه ی ایران زمین میبینیم .... بیگانگان را نجس میدانستند و افسری انگلیسی ... که در دوران سیاه طهماسب صفوی بایران آمده بود تا بفرمان شه بانویش !! پرده از فرمانروایان نشسته بر تخت ایران بر دارد !!! چنین از آن بارگاه وتخت وتاج دوران صفوی مینویسد که سیاهیها وباورهای خرافات ، در میان درباریان کولاک میکرد....مینویسد : پس از گفتگوها با شاه ایران که بیاری کسی که میتوانست زبان فارسی شاه را برایم بانگلیسی برگرداند ، برخاستم وبا همراهان از کاخ بیرون رفتیم ، هنگام گام بر داشتن بر فرشهای کاخ ! دیدم که چندی از خدمتکاران با جارو ، جای پای ما را پاک میکنند ، پرسیدم چرا ؟ گفتند شماها نجس هستید وبرای آن زیر پایتان را جارو میکنند ....

همان انگلیسیها با یاری از همان خرافات های شناخته شده در میان توده ی مردم ! چه پولها که بجیب نرساندند و چه ترفند ها برای فروش قند وشکر بمردم آن سرزمین نزدند وفرزانگان را گوشزدی ! ... مولانا ، آن خرافات پیشگان را که بر توده ی مردم ودربارها فرمان میراندند ، خوب میشناخت وبرای همین ، پس از آشنائی با آموزگار فرهیخته اش ، شمس تبریزی ، دست از خرافات بر داشت و میگساری را در زندگیش جای داد و دست افشانی وپایکوبیهای سما را در شهر قونیه گسترش داد و با رشادت ونترسی بدرون گرد هم آئیهای زنان میرفت وتا پاسی از شب رقص سما را بآنان میاموخت ، چون پی برده بود که یزدان شناسی ، آنهم با یاری از دانش وبینش ودگر اندیشی ، آن نیست که آنان بمردم آموخته اند ، خدای مردم گیتی یکتا وبی همتا است وهیچگاه ، میان مسلمان ویهودی وترسا ... توفیری نمیگذارد ، یا بسخنی دیگر ، آفریدگار کهکشانها که بیش از پانزده میلییارد سال ... زمین را آفرید ، بر بیشمار کهکشانهای بزرگتر وبا شکوهتر ، فرمانرواست و هزاران هزار دنیا ها را بزیر دید فرزانه ی خود دارد .... چگونه میتواند با باورهای سیاه آنها همخوانی داشته باشد ، همان پروردگاری که دستگاه شگفت آفرین چشم و دست و ..... از کارهای او است ، هوش وکوشش را در درون مورچگان پرورانده وزنبور را بساختن عسل وا میدارد و..... که در راستای این نوشتار نمیگنجد ..... و چنین دستگاه فرمانروائی را با انبوه باورهای آنان رویاروی کنید وببینید بکجا میرسید و !!!؟؟/ وبر میگردیم بروند اندیشه های مولوی که با آنها و باورهایشان همخوانی نداشت و تا زنده بود ، عشق را با تمام وجودش میستود ، عشق بزیستن و همیاری با دیگران ودوستیهای ریشه دار در میان انسانها که آن اندازه برایش ارزشمند بود .... افلاکی در یاد مانده های زندگی مولانا مینویسد : قصابی ارمنی در نزدیکیهای خانه مولانا در قونیه میزیست وهر هنگام که آن فرهیخته ی بزرگوار از کنار آن قصابی رد میشد ، تا کمر برای آن مرد ارمنی خم میشد وباو سجده میکرد :

مرگ را دانم ..... ولی تا کوی دوست

راهی ار نزدیک تر داری بگو

بگذریم وباندیشه ی شاهنشاه بپردازیم که با سیاست امروز ، هزاران سال نوری فاصله دارد :

ما چو افسانه ی دل بی سر و بی پایانیم

تا مقیم دل عشاق ، چو افسانه شویم

با چنین قلم پردازیها که بی همتای همگانش میکند ، بر عشق نامی دیگر مینهد ، بالاتر از بالاترین کهکشانهای گنجانیده شده در اندیشه هایمان ، چیز دیگری که تا بامروز برایمان ناشناخته وگنگ است که با زبردستی بیمانند خودش در ساخت وساز نو آوری ، بازتاب اندیشه هایش را تا بام فلک میبرد : کرملک .... پیش از پرداختن باین شاهکار وبیاد او که می وشراب ناب را میستود .... بنوش وبخوان و بآسمانها پرواز کن :

اندرین جمع ، شررها زکجا است

دود سودای هنر ها زکجا است

من سر رشته ی خود کم کردم

کین مخالف شده سرها زکجا است

گر نه دلهای شما مختلفند

در من این جنگ !!!! اثر ها زکجا است

گر چو زنجیر بهم پیوستیم

این فرو بستن درها زکجا است

گر نه صد مرغ مخالف اینجا است

جنگ و بر کندن پرها زکجا است

ساقیا باده به پیش آر که می

خود بگوید که دگرها زکجا است

تو اگر جرعه نریزی بر خاک

خاک را از تو خبر ها زکجا است

آره کرملک تا چنین خوبانی در فرهنگمان هست و خواهد بود ، زنده ایم و جرعه بر خاک ریزیم وبیاد مولانا از ساقی زنده دلمان یاری میجوئیم و با جنگ وبر کندن پرها از مرغان خوش نوا وزیبا بدوریم ، با رقص وپایکوبی و مهر ورزیدن بآن واین خوشیم و دنیای خاکی را که چند زمانی مهمانش هستیم ، دوست میداریم ، زیبا رویان پراکنده در گیتی را ، موسیقی دل نشین و شادی آفرین را ، شراب ناب مرد افکن را ورقص پریرویان را دوست میداریم ، چون همگان ( جز آنها که در صدشان بسیار اندک است ) ، در سرتا سر گیتی چو ما میاندیشند و زیبا ئیهای داده شده در جهان پهناور را دوست دارند ....

پیوسته دلت شاد ولبت خندان باد

درویش

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

کرملک

دوست مهربان ودرویش ستایم !

روزگاریست در هم وبر هم با اینهمه رویدادهای تلخ که در این پهنه از جهان فانی رخ میدهد وهر دوستدار مهر وخواهنده ی آشتی را دگرگون میکند ؛ مشتی قهر کرده با آشتی وگریزان از زیبا اندیشی در خاک پاک خسروان لانه کرده اند وهر هنگام برای ویرانی جهان در تلاشند وکس را از پایانی اینهمه نامهربانیها آگاهی نیست و بدا بروزگار ما که در این دنیای زیبا وپر بار از دیدنیها وشنیدنیها ، با این پیشرفتهای شگفت انگیز که سرتاسر گیتی را بهم دوخته ومیشود بامداد در پاریس و شامگاه در نیویورک بود ..... آن دگر اندیشان از مهر بدور ، هر روز برای کشتن این وآن در تکاپویند وجهان را بنابودی فرا میخوانند وبراستی شگفتا .. کرملک ! تا اینجا را داشته باش :

میخوام جهان را با اینهمه نا همخوانیهایش با مهر دوستی بکناری گذارم و بگوشه ای روم که با این دنیای کج روند ، سالهای نوری توفیر دارد ....

استاد شجریان ، با آن نوای جان پرورش که بدل سرور وشادی میبخشد ... میخواند :

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد ، دوستداران را چه شد

میبینی ، ما زاده شدگان در ایران و پرورش یافته در گلزار همیشه بهار فرهنگ شکوهمندش با غم یک یاری 1400 ساله داریم و شگفتا که نا خود آگاه از غم خوشمون میاد ، موسیقیمان غم آلوده است .... ولی آن موسیقی را میپرستیم !!!! شعرمان در آمیخته با غم پروری است وتا تک تک یاخته های درونمان را بآتش میکشد ! وآن شعر را دوست داریم وبا خواندنش بگریه میآئیم ولی گریه ای که مزه ی تلخ دارد وهر چه تلختر باشد برایمان دل نشین تر میشود.... ترانه هایمان غم آلوده و نویسندگانمان با غم دوستی پیشینه دارند ، افسردگی را نا خود آگاه دوست داریم ، بهم که میرسیم اشک میریزیم واز ترک یکدیگر بیشتر میگرئیم وشگفتا که گریه کردن را دوست داریم ! مست که میشویم ! اشک بر گونه هایمان براه میافتد :

شوق نظاره ی دیدار تو از پرده ی چشم

اشک را رقص کنان بر سر مژگان آورد

کرملک ! این چه راز نهانی است در ما که اینگونه با غم پروری گره خورده ایم !؟

میخوام دوباره وهزار باره بدیوان همایونی شمس روی آورم تا بر بال اندیشه ی شاه درویشان بنشینیم وبپرواز در آئیم ، در آسمان رنگارنگ وبی مرز اندیشه های ابر مردی بی همتا که جهان ببلند پروازیهایش میبالد:

آسوده کسی که در کم وبیشی نیست

در بند توانگری ودرویشی نیست

فارغ زغم جهان واز خلق جهان

با خویشتنش به ذره ای خویشی نیست

نمیدونم چه روزگاری شده واین پرسش پیش میآید که آیا مردم ایران زمین دگرگون شدند !؟

آیا مهر ورزی را کینه جوئی ومرگ خواهی برای این وآن جاسازی کرده !؟

آیا براستی مردم ایران همین فریاد زنان در روی پرده ی تلویزیون هستند که هر هنگام با آب وتاب در رسانه های گروهی جهان دیده میشوند که در خیابانها ایستاده اند تا جوانی مادر مرده را با آن قد وبالا بمیدان آورند وبچوبه ی دار بسپارند !؟ آیا براستی ما دوستداران مولوی و شیفتگان رهی و نادر پور .... اینجوری شدیم !؟

ای دل سر مست ! کجا میروی

بزم تو کو باده کجا میخوری

مایه ی هر نقش و تو را نقش ، نی

دایه ی هرجان و تو از جان ، بری

صد مثل و نام ولقب گفتمت

برتری از نام ولقب ، برتری

آره کرملک .... دنیای بدی شده وگروهی که هیچکس از اندیشه های اهریمنیشان آگاه نیست آمده اند تا جهان را بپرتگاه نیستی بکشانند وهزاران افسوس .

من بزرگ شده در شهر کرمانشاه با دوستانی که برای هم جان میدایم ، شگفت زده میشوم که در این سی ساله چه بر سرمان آمد وچرا اینجور شدیم .... دور از مهر وقهر با آشتی ... چرا

گفتم : که برو بباغ ، خندیده بهار

شمع است و شراب و شاهدان چون گلنار

آنجا که تو نیستی ، از اینها چه سود

و آنجا که وجود توست ، اینها به چه کار !

ببین کرملک اندیشه را ومرزهای زیبا اندیشیش که ما را بکجا میکشاند ، بدا بروزگار آنها که خود را از آن آب وخاک میدانند و با این اندیشه ها میانه ای ندارند ، آنها روی بچیزهائی آورده اند که با تاب وتوان و دید امروزی جهان همخوانی ندارد و روشندلان که ایراد میگیرند ، مورد خشمشان میشوند که خدا پرستی را انکار میکنید !؟

زاین سنگ دلان نشد دلی نرم هنوز

زاین یخ صفتان یکی نشد گرم هنوز

نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز

نگرفت یکی راز خدا شرم هنوز

ببین کرملک ، در دوران زندگی مولانا هم آن سنگ دلان یخ صفت در میدان توده ی مردم کار ساز بودند و هنوز که هنوز است در کارشان وارد و ماندگارند وافسوس :

من درویش که سالها است در این خاکدان بفراز ونشیبهای زندگیم مینگرم و وابستگیهایم را پیش رو مینهم ، بالنده از خویشم که در درونم آنچه که نیست نامهری و آنچه که راه ندارد ، بد خواهی برای کسی است که چون من وما وهمه ، دیر یا زود بدیار نیستی میشتابیم وآنچه از ما بجای میماند همان نیک خواهیها و نیک اندیشیها است ودر شگفتم که آن نامهربانان نشسته در کاخها که هر دم برای این وآن نشان نیستی میکشند و خواستار پاکسازی کشوری از پهنه ی جهان میشوند .... میپندارند که ماندگاریشان در این چند بهار زندگی جاودانی است

واگر نمیدانند .... داوری را بفرهیختگان مهر آفرین میسپاریم .

یا هو

درویش

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

رویدادهای اخیر

دنیای بدی شده!

ماه ها است دل ودماغ نوشتن ، از درونم پاک شده

ریخت وپاشهای از پیش آراسته شده ی گروهی که سی سال است در این پهنه از گیتی ( خاور میانه ) روزگار مردمانش را بگونه هائی در هم وبر هم میکنند ودانه ی ستم وجور میکارند وکس را آگاهی نیست که آنها از جان جهان چه میخواهند واینهمه آتش افروزی وکشت وکشتار ، وبرای این وآن خواستار مرگ شدن ، بکجایشان میبرد !؟ مگر این چند روزه ی زندگی که در پایانش نیستی است که کمین کرده ، چه ارزشی دارد که اینهمه برای آلوده کردنش در تلاشند ، اینهمه مرگ آفرینی و فرستادن جنگ افزار برای کشتن بی گناهان پایان پذیر نیست !؟ تا کی بدی ؟ تا کی نامهربانی ؟ تا کی دم از خدا پرستی زدن !!! ومردمان بیگناه را بزیر تیغ مرگ کشاندن !؟ میدانم که آب در هاون کوبیدن است و این گفتار ها در آفرینندگان مرگ ونیستی اثر گذار نخواهد شد ولی باز بر این باورم که دست کم آنچه را که میدانم بگویم وآن اینکه در فرهنگ شکوفا وشکوهمند ایران ، مهر است که جانشین کین میشود واندیشه های اهورائی است که بر خاسته های اهریمن پیروز میگردد ودست کم بر این امید ، بخودم دلگرمی میدهم که روزگار اینچنین در آمیخته با نفرت وکین ودشمنی باقی نمیماند ودیر یا زود خورشید مهر از پس ابرهای سیاه کین ، سر برون خواهد آورد ودوباره میانه ی دو مردم با فرهنگ اسرائیل وایران به نیکی خواهد گرائید وبامید آنروز فرخنده روز شمارم. در چنین آب وهوای نا امیدی ، باز باندیشه ی مردی روی میآورم که پس از هشت سد سال که از مرگش میگذرد ، هنوز از گفتارش بوی مهر وصفا ودوستی وبرادی وبرابری میآید ، سخن از پیر فرهیخته بلخ ( حضرت مولانا ) است که براستی بدرون دنیای کهکشانی این راد مرد بزرگ ودور اندیش وارد شدن وبر بال سیمرغ اندیشه اش نشستن وبرای چند دمی از این دنیای خون آلود رها شدن ، ارمغانی است برگزیده برای درون آشفته وجنگ زده ام واین پیام وپیامهای دیگرش ، راه گشای گلزار همیشه بهاراوست ، از درون این پهنه از سرزمین جنگ زده ی که گروهی دور از این کشور ، شب وروز برای بر اندازیش در تکاپویند و شگفتا که بر چسب نا جور ایرانی را بر خود زده اند که با اندیشه های پندار وگفتار وکردار نیک ایرانیان ، سالهای نوری توفیر دارد ! بگذریم وآنهمه نفرت وکین و بدی را برای آنان که همیشه در کوشش مرگ آفرینی هستند بگذاریم وباین دنیای مهر وارد شویم :

ببینید مهر تا بکجای درون زیبا اندیشش راه یافته :

من عاشق جان بازم ! از عشق نپرهیزم

من مست سر اندازم ، از عربده نگریزم

گویند رفیقانم ، کز عشق نپرهیزی !؟

از عشق بپرهیزم !؟ پس با چه در آویزم

کجایند آنان که از عشق ، نه تنها بوئی نبرده اند ، که با هر چه زیبائی است قهرند .

آشنائی مولانا با شمس تبریزی ( آموزگار فرهیخته اش ) براستی رویدادی است شگرف در تاریخ ادبیات شکوهمند پارسی با آن دریای بیکران از زیبا اندیشیها ، ولی تا کنون هیچ دانشمند وپژوهشگری نتوانسته بآن نکته پی ببرد که آن دیدار نخستینی که در بازار پنبه فروشان قونیه در هشت سده ی پیش ( همان یکشنبه ی نامدار و فراموش نشدنی در یادمانده های ادبی گیتی ) میان مولوی جوان وشمس تبریزی 60 ساله روی داد ، تا چه اندازه در درون مولانا دگرگونی آفرید که یک شبه ، آن مفتی و صاحب فتوا وآیت اله قونیه را با آن جلال وجبروت سلطان گونه ! بدرویشی خاکی مبدل کرد که مجالس ترویج دین را ترک کرد وچون بودا ، پای برهنه بدنبال آموزگارش شتافت و هرگز بآن جوامع از دکانداران دین باز نگشت و پرچم دار مبارزه ای وسیع با آنان شد که تا پایانی زندگیش ، ادامه داشت :

این نمازم را میامیز ای خدا

با نماز ظالمین و اهل ریا

لاف شیخی در جهان انداخته

خویشتن را بایزیدی ساخته

نکته گیرد در سخن از بایزید

شرم دارد از درون او ، یزید

چون حقیقت پیش او فرج وگلو است

کم بیان کن پیش او اسرار دوست

براستی جای بسی افسوس است که در راستای این چهارده سده از تاریخ پر فراز ونشیب ایران ، جای پای آن دکانداران دین و گستردگان باورهای جن وپری واز مابهتران وهزاران زهر مارهای خرافات گونه را میتوان بروشنی دید و آیندگان ، دیر یا زود پی خواهند برد که هنگامیکه در دوران قاجار ، اروپا بر اسب پیشرفتهای رناسانسی برق آسا میتاخت ... چگونه همان دست اندرکاران خرافات پرور وسرنوشت ساز ، در درون دربار ، شاه را وادار میکردند که برای راندن جن از درون دربار ! بر درودیوارکاخها سیر وپیاز آویزان کنند و شوربختانه نمونه ها فراوانند وفرزانگان را اشاره ای .

از زیبا اندیشیهای شاه درویشان میگفتم که در هشت سده ی پیش با افت وخیزهای همان خرافات فروشان همیشه در میدان وهمان آشنایان با توده ی مردم بینوا ، با شهامتی در خور ستایش وبا خردمندی مولانانه ی خود رو در رویشان ایستاد :

ما زقرآن بر گزیده مغز را

پوست را بهر خسان انداختیم

فرهیختگی پیر بلخ ( مولانا ) روی بکرانه ی دیگری از دریای معرفت مینهد ، او بگونه ای بالاتر از بالاترین ها میاندیشد که تنگ نظران وسیه اندیشان وخرافات فروشان را بواهمه میآورد ، او سر سازش با آنان را ندارد و بی پروا ، بر آنها با نیش قلم میتازد :

زعشق روی تو من رو بقبله آوردم

وگر نه من زنماز وروزه بیزارم

( برداشت شده از کتاب پیکار اهریمن بنوشته ی استاد شجاع الدین شفا )

خوشبختانه ، با پیشرفتهای روز افزون در ارتباط های جهانی ، بویژه اینترنت ، مردم با فرهنگ ایران زمین ، پی برده اند که روزگار ، تنها در آمیخته با مرگ برای این وآن خواستن نیست و با تمام سد ها ودیوارهای بلندی که خرافات پیشگان بر سر راهشان مینهند ، همچنان هنر ایرانی واندیشه های مهر انگیز ایرانیان ، کران بکران میگردد ومولانا ها را در میان فرزانگان جهان ، بلند آوازه تر از پیش میکند :

این بار من در عاشقی ، یکبارگی پیچیده ام

این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام

دل را زجان بر کنده ام ، وز چیز دیگر زنده ام

عقل ودل واندیشه را ، از بیخ وبن سوزیده ام

مقایسه کنید ودریابید که این ایرانی والا مقام وفرهیخته ی بی همتا که آمریکائیان بر او لقب بزرگترین سخنور گیتی در تمام زمانها را داده اند ، با چه اندیشه های مهر انگیزی بر زندگی مینگریسته واینان که تکیه بر تخت داریوش وکورش زده اند ، بچه مینگرند وبا چه اندیشه های ویرانگرانه ای ، شب را سپری میکنند وشگفت زده میشویم از توفیر ی چنین فراخ میان باور های دو گونه ی آزادی خواهی و خرافات سازی :

باورهای این فرزانه ی بیمانند ، گرداگرد چیزهائی است که ما مردم عادی تاب مزه مزه کردنش را نداریم ویا بسخنی دیگر ، برای درک بازتاب درخشش آن آوردهای بی مانند ، باید بگوشه ای بخزیم وچند بار آن پیامها را بخوانیم ومزه مزه کنیم :

من که زجان ببریده ام ، چون گل قبا بدریده ام

زان سان شدم که عقل من ، با جان من بیگانه شد

خامش کنم فرمان کنم ، وین شمع را پنهان کنم

شمعی که اندر نور او ، خورشید ومه پروانه شد !

مجسم کنید ، آن چه شمعی است که او در دست دارد و از نور آن شمع ، خورشید آسمانها چون پروانه بگردش در آمده .... کمی بیاندیشید و دو باره این سروده را بزیر تفکر ژرف ببرید تا دستگیرتان شود ، عظمت باورهای آن فرهیخته را که زود پی برد ، از خرافات و رخنه سازیش بدرون مردم ، چیزی جز واپسگرائی ، دستگیر مردم نخواهد شد وهزاران افسوس که هنوز ، پس از گذشت 1400 سال از فتنه ی یورش تازیان بر آن آب وخاک ، باز خواهندگان خرافات جو در میان توده ی مردم فراوانند و فرزانگان را اشاره ای :

با این غزل از دل وجان برخاسته ی پیر بلخ ( حضرت مولانا ) نوشته ام را بپایان میبرم :

زخاک من اگر گندم بر آید

از آن گر نان پزی ، مستی فزاید

خمیر ونانوا ، دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

میا بی دف بگور من برادر

که در بزم خدا ، غمگین نشاید

در آرزوی روزگاری بهتر برای دو مردم با فرهنگ ایران واسرائیل.

شاد زی ومهر افزون

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

کس ندارد ذوق مستی ، میگساران را چه شد ؟

کرملک دوست فرزانه و نیک اندیشم

با هزاران درود گرم از این سر دنیا برای تو که اون دور دورا تو سرزمین ینگه دنیا نشسته ای و انگاری سی میلیون سال نوری از تهران دوری !

نمیدونم چرا یکباره بیاد میگساریهای تو تهرون افتادم !

شاید این پیام دلنشین حافظ بود که دو باره مرا بخیابون لاله زار ومیخونه ی افق طلائی کشوند ،

زهره ، سازی خوش ! نمیسازد ، مگر عودش بسوخت !؟

کس ندارد ذوق مستی ... میگساران را چه شد !؟

اگه یادت باشه بالاتر از نادری وتو خیابون لاله زار تو یه زیر زمین بود ؛ میخونه ی افق طلائیو میگم ؛ بوی سیگار و نوای خوش تار وتنبک وپایکوبی چند زیبا رو که هنوز بزیر سیاهی چادر فرستاده نشده بودند !! دست بدست هم داده بودند تا شبی از هزاران شب زندگیت رو بشادی بکشونند ، گیلاسهای می که هنوز نامش تو کوچه پس کوچه های دلم مونده .... ودکای خاویار ! یکی پس از دیگری بدرون تشنه راه میافت تا برای چند دم از راستای در آمیخته با هزاران گونه گرفتاریهای زندگی آزادت کنه ، بر بال سیمرغ دور پرواز اندیشه بنشاندت وتا اونور بی سوئیها وبالاتر از بالاترین کهکشانها راه یابی ! چرا اینجوری شدیم کرملک !؟

چرا من وتو ومیلیونها ی دیگر چون من وتو را دیگه در اون کهنه سرای پهلوان پرور جائی نیست !؟ چرا میگساری و خوش بودن وبرای تندرستی یکدیگر نوشیدن ودست افشانی کردن ورو بوسی از این وآن .... در زادگاهمون گناه بزرگ شده !! چرا اینجوری شدیم که از تو هواپیما نشستن ودر تهران پیاده شدن ... واهمه داریم و میدونیم که دیگه تو اون دیار وآن سرزمین یلان ومردان روزگار جائی واسه نشستن ولبی تر کردن نیست وخوب که میاندیشم ! تا اون ته ته کوچه پس کوچه های دلم آتیش میگیره .....

چه خوش بود اگر چون گذشته ها وبیاد مستی ها ، دو باره تو تهران بودیم ! تو گوشه ای از شکوفه نو یا افق طلائی .

بیگمان تو هم چون من ودیگران شگفت زده ای و این شگفتی سری دراز دارد ، سی ساله که از اون دیار نه بانگ شادی وپایکوبی بگوش میرسد ونه کسی بیاد ذوق مستی شرابه ! سی ساله بگوش این واون خوانده اند که شراب ومستی وراستی واندیشه های پیرامونش که جهانی آن مستی را میستاید .... گناهی است بزرگ .... آره کرملک : کس ندارد ذوق مستی ! میگساران را چه شد ؟

سرزمینی بزرگ با اندیشمندانی بزرگتر وسخنورانی شکوهمند تر وپیشینه ای بالای شش هزار سال را بر داشته اند و در قفسی از کینه و تند خوئی وسیه اندیشی و کشتار و کتک وهزار زهر مار دیگر فرو برده اند وانگاری که میشه این قفسو تا ابد قفل شده نگهداشت !

چگونه میشود مردمی را بزور از شادی وپایکوبی ومهر بدور داشت !؟ چگونه میشود مردگان را پرستید وزنده بودن را بزیر تازیانه کشاند ! آن مردم شیرین بیان و نیک اندیش ومهمان نواز را تا بکی میشود از آزاد منشی بدور نگهداشت و از می نوشیدنشان ایراد گرفت وشکوفه نو هایش را بست وافق طلائیهایش را مهر وموم کرد ؟

مگر میشود ..... وتا بکی ! ؟

انگاری دیروز بود که با برو بچه ها تو زیر زمین افق طلائی گرد هم نشسته بودیم ومستی بر تک تک یاخته های تنمون رخنه کرده بود ، از همه کس وهمه جا بوی مهر میآمد ولبخند بر همه ی گونه ها نشسته بود ، همه بهم لبخند هدیه میدادند وبرای تندرستی یکدیگر مینوشیدند تا خوش باشند و برای چند دمی روزگار را از دریچه ی تازه ای بنگرند ، نوای خوش تار با همراهی تنبک وخواننده ای خوش آهنگ ، از ته دل برای همگان میخوند تا بر شادی مستی بیافزاید وآنچنان را آنچنانتر پیاده کند ، شادی را دوچندان بدل وجانت پیش کش کند ! این کجاش گناهه برادر من !؟

مستی گناهه !؟ اگر اینو به یک میلیارد ونیم چینی بگی ! شگفت زده میشوند ! اگر به هشتاد میلیون آلمانی بگی شراب ننوش ! جوری نگاهت میکنند که انگاری از ستاره ی دیگری آمدی ! اگر ببالای پنجاه میلیون ایتالیائی بگی شراب سر میز خوراکش نزاره ! چپ چپ نگاهت میکنه وفرانسوی وپرتقالی وآمریکائی وانگلیسی که دیگه جای خود دارند ..... اگه بهشون بگی مستی گناهه !

پایکوبی با زنان ، از دوران آدم و حوا که نخستین جانداران بودند آزاد بود ، دست در دست یار و لب بر لبش ، در میان چینی وژاپنی و برزیلی و آرژانتینی و ..... سر تاسر گیتی آزاده جز مرزهای سرزمین خسروان و زادگاه کورش وداریوش و آرتیمس و بیژن ومنیژه .....

چرا !؟ چون در آن سرزمین پهلوان پر ور همه چیز با دنیای بیرون توفیر دارد ، زن بزیر چادر ومرد از دیدنش و دست زدنش و بوسیدنش ترس دارد !

انگاری برامون پیش پا افتاده شده که تو تهرون دیگه میخونه نیست و افق طلائی وشکوفه نو را بسته اند ....

آره کرملک :

زهره ! سازی خوش نمیسازد ! مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی ، میگساران را چه شد ؟!

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

زادگاهم ایران ......

یکی بود یکی نبود ، بجـُز خدا هیچکی نبود

در دل پرژرف کهکشانها که نه آغازی داشت ونه پایانی ، تا دلت

بخواد ستاره پشت ستاره بود

کهکشان پشت کهکشان ، ستاره ها چنان زیاد بودند که هیچ بودن را میشد در درونشون یافت

انگاری اگه یه کهکشون ازشون کم میشد .... فرشته ها از اون بالابالاها پی میبردند !

تو این نا باوریهای بی سویه که هر چیزی واسه خودش خودی میشد

در لابلای اون جنگل کهکشونها که

هر کدامشون هزار سال نوری از همدیگه دور بودن

تو یکی از اون گوشه ها که نمیشد بهش گفت گوشه .... هفت هشت

ستاره با هم خوش جا کرده بودن

انگاری همشیره ی یکدیگرند وخورشید خانومم واسه اون همشیره ها

گرمی ودوست داشتنو هدیه داده بود

زهره واورانوس وماه ومریخ ، چند تا از اون همشیره ها بودن

خوشگل ترین وزیباترین اونا ستاره ای آبی رنگ بود که خاکیان نامشو زمین گذاشته بودن

اونائی که خیلی سرشون میشه وبهشون میگن فرهیخته ، بر این باور

بودند که این زمین خوشگله پنج میلیارد سالشه .... ولی زود باشتباهشون پی بردند و گفتند که زمین زیاد جوون نیست و تو میان سالها میشه بشمارش آورد ....

نزدیک به پانزده میلیارد ساله که داره از خورشید خانوم گرما میگیره

این زمین خوشگله ده دوازده میلیارد سال ، خشکی نداشت و دریا پوشونده بودش

خورشید خانم ، چنان گرماشو زیاد کرد که یواش یواش آبها بخار شدند و از پنج سو خشکیها

زدند بیرون و هرکدومشون شدند آسیا واروپا وآمریکا وآفریقا و استرالیا

از همه بزرگتر آسیا بود و در گوشه ای از اون بالا بالا های دست چپش دریاچه ی زیبا ئیست

که زیرش سر زمینی است که دلاوران وشیر دلان و مهر ورزان نیک اندیش درونش

زندگی میکنند و سالار مردان نامشو گذاشتن ایران .....

زادگاه کورش وداریوش واردشیر وبابک وسهراب وفردوسی است

اگه زمیناشو بشکافی ، میتونی درونش مردان وزنانی را بیابی که جهانی میشناستشون

از خشایارشاه گرفته تا رودکی و بزرگ امید و بیژن ومنیژه و دارا و نیما

در این سرزمین ، مهر است که همه پسند شده و نیک خواهی است که پرده گسترده

اینجاست که مردمانش ، هر چه دارند را میدهند تا ارزنی مهر را هدیه کنند

در این سرزمین بود که مهر ، در میان همگان یکسان پخش شد

زن ومرد وکودک و جوان وپیر و گبرو ترسا .... یکسان بودند

همگان ، همگان را یکجور ویکرنگ دوست میداشتند

هر چه بود در یک واژه ی شیرین ودل نشین جای میگرفت ... دوستی

هنگامیکه آمدند ونشستند ورویدادهای گیتی را بنگارش در آوردند

از اون هنگام چیزی نزدیک به شش هزاره میگذرد

فرهنگ ایرانی درست از آغاز آن نگارشها .... ماندگار شد و جهانیان با هنر ایرانی

با مهمان نوازی ایرانی ، با خوی نیک اندیش ایرانی آشنا شدند

سخن سرایانش با آن دید ژرف بزندگی وپیرامون زندگی

هر چه بود مهر و دوستی بود که از آن سر زمین تا بکرانه های بیکرانیها میرسید

از آن شش هزار سال .... چهار هزار و شش سد سال گذشته بود

گروهی شمشیر بدستان بیابانگرد که راه را بر کاروانها میبستند و چپاول گری را خوب میدانستند ونامشان از خودشان ترسناک تر بود و تازیان میخواندنشان ....

از سرزمین بیابانی وسوخته ی عربستان .... جهان گشائی را در اندیشه میپروراندند

و سپاه میآراستند تا بر این سرزمین وآن کشور بتازند و با شیوه هائی که بآنها وارد

بودند .... چنگ بر دارائی آن سرزمینها بزنند و چون بایران نزدیک بودند

با ترفندی از پیش آراسته شده ، شورشی ساختگی را در خراسان پیاده کردند وچون سپهسالاران ارتش برای فروپاشی آن شورش روانه ی خراسان شدند

تازیان ، با این ترفند از باختر بر ایران تاختند و فرمانروایان ساسانی نتوانستند رویاروی

سپاه تازیان که چون مور وملخ بر ایران تاخته بودند ایستادگی کنند و یزدگرد ، آخرین

پادشاه ساسانی بدست آسیابانی کشته شد و سپاه تازیان روی بکشوری نهاد که هنر از گوشه بگوشه اش میدرخشید وبرای سرباز پای برهنه ی بیابانگرد تازی نا آشنا بود....

هنگامیکه بر کاخ مدائن تاختند .... فرش زربافت بهارستان را تکه تکه کردند ومیان یکدیگر

پخش نمودند .... کتابهای بیمانند ایرانی خوراک آتش شد وزن ایرانی که در ارتش ایران بسپهسالاری رسیده بود ( آرتیمس زن ارتشبد در سپاه خشایارشاه )

بزیر چادر کشانده شد .... سیاهی وسیاه اندیشی وسوگواری وافسردگی ورنج وملال را

تازیان برای مردم شاداب و مهربان ایران بارمغان آوردند ....

زبان پارسی و پهلوی .... که گویش مردم دوران ساسانیان بود دگرگون شد و واژه های تازی

درون زبان وفرهنگ با شکوه ایران رخنه کرد و پر وبال گرفت

گویش مردمان با گویش تازیان در آمیخته شد وزبان زیبای ایرانیان در میان واژه های بیگانگان گـُم شد .............و گویش ما شد آنچه امروز داریم

بیگانگان تازه بمیدان آمده ، دست روی دست نگذاشتند و با پیاده کردن اندیشه های پلید ، تا توانستند خرافات و بد خواهی را با نیرنگ در میان توده ی مردم جایگزین نمودند و زن ایرانی خانه نشین شد ونزدیک ترین ها برای بیگانگان تازه وارد که بنشینند وبا بافتن خرافات در

اندیشه هایشان .... مادر ایرانی را بجن وپری واز ما بهتران نزدیک کنند وتا میتوانند از میدان

دانش وبینش بدورش اندازند .... واژه ی نچسب وتازی " ضعیفه " را بر او بیارایند ، دانش آموزی را از او بگیرند و روی ماه گونه اش را از دید مردان دور کنند ...

افسوس وآه و فغان ودرد را میان مردان آراستند ... چون مرد ایرانی دست در دست زنان

بار آمده بود و چون زن را از او دور کردند و چادر بمیان آمد ... اندوه جایگزین شادی شد واین اندوه تا ژرفنای فرهنگ فارسی رخنه کرد .... نوای آهنگین پارسی را افسردگی ودرد

ورنج در بر گرفت وتازیان سوگواری وغم پروری ومرده پرستی را نیز با خود همراه آوردند

و با آوردن مشتی جیره خوار وتن پرور که کار کردن را دوست نداشتند ومفت خوری را بآنها آموخته بودند با پوششی ویژه ! بر منبر ها نشاندند تا خرافات را بگونه ای گسترده تر و

پُر مایه تر در توده ی مردم بگسترانند و از آن زمان چهار ده سده است میگذرد و در این زیاده زمان در آمیخته با دگرگونیهای نگارشته شده در رویدادهای ایران زمین .... آن منبر

نشینان که بروش سخنوری وسخن پردازی وشستشوهای اندیشه بسیار واردند ... تا توانستند

اندیشه ی زن ایرانی را بواپسگرائی کشاندند و این نگارشات را پایانی نمیتوان برایش یافت

زیانها و بلاها و واپس گرائیها وشستشوهای اندیشه در این دراز زمان .... چنان هنگفت و

پُر بار از شور بختیها است که اندیشه از بازتاب سیاهیهایش در میماند ....

چگونه میشود آغازی بر پایان این سیاهیها نهاد وهنگام آغاز از کجا بگیریم وتا کجا رویم

میلیونها کودک وجوان را که چهارده سده است او را به بیراهه کشانده اند ... چگونه براه راستین مهر ودوستی آورد ؟

پاسخ باین پرسش ژرف را بسازندگان آینده ی این سرزمین میسپاریم که از میانشان سینا ها

بر خاستند و رازی ها بزرگ شدند و فردوسیها نگارشتند .

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدائی بشاهی مقابل نشیند

هر بامداد که برای رسیدن به کارم روانه ی بزرگراه های پُر رفت وآمد تل آویو میشوم و در راه بند ها گیر میکنم ، زمان را با شنیدن آهنگهای دل نشینی ( که دوستان برنامه های گلها از کران بکران جهان برایم میفرستند ودَمشان گرم ، ) میگذرانم ودیروز یکی از ساخته های استاد شجریان را گوش میدادم که در آمیخته با پیامی دلنشین از پیر فرهیخته ی شیراز ( سعدی ) بود :

غمت در نهانخانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار و گریم

که از گریه ام ناقه در گِل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

چو برخاست از جای، مشکل نشیند

خلد گر به پا خاری ، آسان برآید

چه سازم به خاری که بر دل نشیند

مستی بی شرابی که این پیام در دل وجان میآفریند ، در خور هزاران ارج است وبی گمان مرواریدهای گران مایه ای در گنجینه ی پُر بار فرهنگمان ...... ولی بازتابی که از درخشش این پیام از دل وجان بر خاسته ی استاد سخن ( سعدی ) گرفتم چیزی است که وادارم کرد تا این نوشته را بزنده دلان ودرویش ستایان پیش کش کنم :

ما ایرانیان ، مهری ژرف به سخنورانمان داریم وسروده های آن بزرگواران ، پشت به پشت ، از نیاکانمان بما رسیده وبا آن سروده ها خو گرفته ایم و جای پایشان را در کوی وبازار وسر در دانشگاه ها ودرون گرمابه ها وبر تنه ی خود روها میبینیم ، ولی کمتر اندیشیده ایم که بیشتر سروده های فرهیختگانمان در آمیخته با اندوه است ، گریه در درونشان آمیخته شده وگوئی چیزی آنها را میآزارد که وادارشان بچنین دُرافشانیها میکند :

به دنبال محمل چنان زار و گریم

که از گریه ام ناقه در گِل نشیند

از خودمان پرسیده ایم که چرا ؟ این افسردگی از چیست ؟ که در تار وپودمان رخنه ای یک هزار وچهار سد ساله دارد وپیر شیراز در هشت سده ی پیش میزیسته !

پیش از اینکه وارد بازتاب پژوهشی این پرسش بشوم ، بچند نمونه میپردازم :

نگاهی به گنجینه ی زنده یاد سهیلی که در 535 برگ آراسته شده ، ما را بیشتر به جای پای گریه در سروده های بزرگانمان میبرد :

در پیامهای دلنشین حافظ ، با اشک وگریه و اندوه ، زیاد رو برو میشویم :

اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

یا

اشک خونین به طبیبان بنمودم ، گفتند

درد عشق است وجگر سوز دوائی دارد

این سروده ازکلیم کاشانی را ببینید :

آرام را زقافله ی اشک برده اند

یکجا نشد مقام کند کاروان ما

ببینید میزان بارش اشک را ......

صائب را کارشناسان ، از نازک بینان بنام میدانند وباز تاب اندیشه اش را بنگرید :

اگر اشک پشیمانی نگردد عذر خواه من

بپوشد چشمه ی خورشید را گرد گناه من

کاری به گرد گناهی که خورشید را پوشانده نداشته باشید و اشک را بپائید .

عبداله الفت را بی گمان میشناسید وزیبا اندیشیهایش را :

ای اشک که روز وشب بدامان منی

چون شمع شرار خرمن جان منی

گه چون گُهری در صدف دل پنهان

گه چون گرهی بسته بمژگان منی

رهی معیری ... با آنهمه زیبا نگریهایش :

از آن بگوهر اشکم ستاره میخندد

که تابناکتر از خود نمی تواند دید

نمونه ها فراوانند وبه تک خانه ای از هادی رنجی بسنده میکنم ومیپردازم به ادامه ی پژوهش :

این که هر شب تا سحر آید بچشمم ، اشک نیست

گوهر جان است ، میریزد بدامانم چو شمع

نگاهی ژرف به این نمونه ها از سخنورانمان ، میتواند ما را به بن بست هائی بکشاند که یافتنشان در راستای برگهای مانده در تاریخ فرهنگ شکوهمندمان ساده است و نیاز به بر رسی دارد ، بیائیم و بدوران شکوفای ساسانیان بنگریم که تازیان هنوز بایران نتاخته بودند ودرست در همین دوران است که با نخستین بن بست رو برو میشویم !

شوربختانه آگاهیهایمان از آنچه در دوران ساسانیان ( وپیش از ساسانیان ) ، بجای مانده اندک وناچیز است چون تازیان هر چه کتاب بود ! یا خوراک آتش کردند ویا در رودخانه ها ریختند ، میدانیم که در دوران پیش از یورش تازیان ، پایکوبی ودست افشانی داشتیم ، زنانمان بزیر چادر سیاه نرفته بودند ، آواز خواندن وساز نواختن را از دوران باربد ونکیسا در دلهایمان داشتیم ، میگساری وخوش گذرانی ! از گناهان بزرگ نبود !!! زن میتوانست آزادانه لب بر لب دلدار گذارد ودست در دست مرد دلخواهش بمیدان آید ودست افشانی کند ، پدر میتوانست بر گونه ی دخترش بوسه زند ، زن دوران خشایار شاه میتوانست فرمانده نیروی ناوگان دریائی وسپهسالار شود ( آرتیمس فرمانده ی ناوگان خشایارشاه یک زن زیبا بود ) بازداشتن مردان از آمد وشد با زنان روا نبود ! نشستها وبرخاستنها در میان توده ی مردم در آمیخته با تنگ چشمی وسیاه اندیشی وتند خوئی وکتک وکوفت وهزار زهر مار دیگر نبود .... آنچه بود دیدارهای در آمیخته با مهر ودوستی وبرادری وبرابری بود که با شمشیر آخته وکشت وکشتار از مردمان دگر اندیش گرفتند وآنکس که روبرویشان ایستاد نابود شد ، بن بستها بود که آراسته شد ؛ زن بزیر سیاهی چادر رفت ، مهر ورزی وبوسیدن یار ودست افشانی وپایکوبی بر چیده شد ومرد ایرانی را از آمیزش آشکار با زنان باز داشتند و دلدادگیهای نافرجام جایگزین رفت وآمدهای آزادانه ی زن ومرد در دوران پیش از یورش تازیان شد .

اگر ابر بهاران گردد آه گریه آلودم

بجای سبزه فریاد از دل هر دانه برخیزد

چه بروزگار صائب آورده اند که اینچنین زار میگرید وفریاد میزند !

این فریاد ندانم کاریهای فرمانروایان سیه اندیش وتند خو نیست که هزار وچهار سد سال است که خون بدل آزاد اندیشان و خواستاران مهر ودوستی افکنده اند ؟

اشک را گفتم چرا میریزی ای دیوانه ؟ گفت

روزن امیدی از این گوشه پیدا کرده ام

این سروده ایست از نواب صفا سخنور معاصرمان که امید را در اشک ریختن می یابد وافسوس از این دیدها وبرداشتهای نا امیدانه که در میان ایرانیان ماندگار شده وچون خاری دلهای امیدوار را میآزارد که چرا باید نا امیدی را در خود پرورش دهیم وگریه را دو باره وهزار باره از سر بگیریم ، واین چراها را در راستای پژوهشها یافتیم وساده وآسان پی بردیم که این اشکها وگریه ها و ندانم کاریها وافسوس ها وخاک بر سر وروی زدنها را یک هزار وچهار سد سال است که میکنیم ونمیدانیم چرا ونپرسیده ایم که سرچشمه ی این سیاهیهای روز افزون از کجا است ودرمانشان را هنوز که هنوز است !!! نیافته ایم :

هنگامیکه در دوران رنسانس ، اروپا بسوی پیشرفتهای شکوهمند پیش میتاخت ، در ایران ، گروهی نا آگاه از دانش وبینش ، برای توده ی مردمان ساده ، از جن وپری میگفتند ، دیدن گربه ی سیاه را بد میدانستند وکارشان پراکندن خرافات در اندیشه ها بود ، روی زن را نباید دید ! زنان ناتوان ( ضعیفه ) هستند وبرای بارداری بدنیا آمده اند وهزاران سیه اندیشی که در توان این نوشتار نیست :

از گردش چرخ نیلگون میگریم

از جور زمانه بین که چون میگریم

سراینده ی این پیام افسوس بر انگیز مردی بنام احمد خان گیلانی است .... که گریه را در جور زمانه یافته ونه بی آگاهی از گردش گردون ، براستی چیزی که گریه آور است ندانم کاری مردمان است که تا این اندازه از بینش راستین وآزاد اندیشی بدورند ونمیشود ایرادی ازشان گرفت هنگامیکه در دوران سیاه قاجار ، آموزشگاه ها را برای دختران حرام میدانستند ودرست در همان زمان ، زنان اروپا دست در دست مردان ، بپا خاسته بودند تا کشورهایشان را بسوی بهروزی وبهزیستی بکشانند وزن ایرانی را وادار میکردند که رویش را از مردان بدور نگهدارد وخدای نخواسته ! کسی گوشه ی ابروانش را نبیند .

آری مهربانان ! بن بست هائی که در آغازین نوشته ام بآنها پرداختم را کم وبیش شناختید ودست کم میدانید که چرا اشک حافظ رنگ سرخ گرفت از بی مهری یار ... بیچاره یار ! او بی مهر نبود چون نخواستند که با مردان روبرو شود ! وامروزایران از دیروز چند سد سال پیش بهتر نیست وفرزانگان را گوشزدی .