زبان پارسی را پاس بداریم

نشانی تارنامه : drafshemehr.blogspot.com

نشانی درفش مهر در فیس بوک :
https://www.facebook.com/homayoun.avrahami.7

نشانی در تلگرام : لینک

۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

آینده ی پرسش بر انگیز گیتی

با هزاران درود بر شما دوستداران رسانه ی درویشانه ی درفش مهر ،و درودهای بیشتر بگروه هم پیمانان رادیو گلها در سراسر گیتی که هر روز با آنها در پیوند هستیم بی آنکه بدانیم در کجایند وبچه کاری در تلاشند .... چون همگان از شیفتگان نوای کهن ایران زمینند ، این شیفتگی ، پیوند ها را تنگ تر وپر بار تر کرده ومن درویش را بر آن داشته که دست کم برای آن مهربانان وابسته به زادگاهمان ایران چیزی بنویسم وهمان کشش است که وادارم میکند ، هر آدینه با بودن گرفتاریهای زندگی ، پیام آور نگارشی تازه ای برای آنان باشم .

یاد آور شوم که بیشتر نوشته هایم را با یاری از واژه های زبان شیوای مادری ( پارسی ) مینویسم ، بر این باور که روزی زبان ورجاوندمان از گویش بیگانگان پاکسازی شود .

دنیای ریخته پاشیده ای است که نه ما ونه فرهیختگان و فرزانگان از هیچ چیزیش سر در میآوریم ، دانش پیشرفته ی امروز هم با دادن آگاهیهائی گنگ و در هم وبر هم ، بر آشفتگی این کلاف سر در گم میافزاید ؛ پژوهشگران ، پیشینه ی این جهان گردان را پنج میلیارد سال و سپس پانزده میلیارد سال بر آورد کرده اند که شماره ای بسیار گسترده و شکوهمند است و باید برآن بژرفنگری نگریست ، پانزده هزار میلیون سال است که آفریدگار کهکشانها بر این خاکدان مینگرد واز فراز و نشیبهایش آگاه است ، بپذیریم که کهکشان ها با توانمندی بی مانندی اداره میشوند و ما خاکیان بر آن اداره کننده ی بی همتا ویکتا ، نام ایزد را نهاده ایم و نا خود آگاه بر آن سازمان و آن نیرو کرناش میکنیم و آنچه رویداد است بر دوش او نهاده ایم و جز ستایشش کاری از دستمان بر نمیآید ، وابستگی باو امید برآینده را در دلهایمان میآراید و خرسندی را به بودنمان در این جهان میافزاید ....

با برداشتهایمان از نوشته های مایه دار وپر بار از دانش پژوهندگان باین باور ژرف میرسیم که جانداران زمینی وماهیان دریا ها وپرندگان گوناگون ، مهمانان ماندگار در این جهان بوده اند که پیشینه هایشان به پانزده میلیارد سال میرسد ، بیگمان پدران ما در آن دورانهای دور نیز در این خاکدان زیسته اند ویافتن استخوانهای سر یک مرد اتیوپی که بالای ده میلیون سال پیش در پهنه ی آفریقا میزیسته ، نمونه ای در خور باز نگری است .

زندگی در راستای آن زمان پیچیده وپر فراز ونشیب ، نمایانگر گونه هائی از جانداران بوده که اژدها های ( دینوزارها ) گوشتخوار وسبزی خوار و پرندگان سنگین وزن نمونه هائی از آن جانوران بوده اند که بباوری ، در بر خورد تکه سنگی ببزرگی یه دهم کره ماه ، جهان دگرگون میشود وزلزله ها و ریزش کوه ها را بدنبال داشته که در پایان ، زندگی آن اژدها های سنگین وزن بپایان میرسد ، سده ها زمین از گرد آن بر خورد ترسناک ، در آمیخته با گرد وخاک بوده تا آرام آرام زندگی بر جانوران بازگردانده میشود و زنان ومردان آن دورانهای بسیار دور ، در آغاز در قارها وسپس بدرون جنگلها وکوه ها .... بزندگی در آمیخته با شکار جانداران برای خوراک و پرداختن بکشاورزی برای ماندگاری ادامه دادند وجان سخنم در راستای زندگانی آن جانوران دو پا است که دیر یا زود خود را بفرمانروائی این خاکدان رساندند ونا خود آگاه مرزها کشیده شد و دشمنیها آغاز گشت ، زمین گسترده در گیتی ، بناگهان پرونده دار شد وگروهی بکشور گشائی دست یافتند و کره ی خاکی بآسیائی واروپائی وآفریقائی وآمریکائی واسترالیائی رده بندی شد ، سفید پوست وسیاه چهرگان وسرخ پوستان در هم آمیختند وجهان امروزی پدیدار گشت ...... پانزده میلیارد سال ..... کم زمانی نیست که بر مردم پراکنده ی گیتی سپری شده ، وبیائیم ببازتاب رویدادهائی که در این سه چهار هزار سال پیش رو رخداده وزمین وزمان ومردمانش را رده بندی کرده ومیدانهای جنگ وستیز را آراسته وپیروان آن باور واین باور را بجان هم انداخته وشگفتا که نه پایانی بر آن نابسامانیها میبینیم و نه مرزی میتوان با آن ناهمخوانیهای ژرف کشید . بیاندیشید دوشماره را باهم ! پانزده میلیار سال را با چهار هزار سال که از پیدایش باورهای دینی در جهان سپری شده ........

در این پانزده میلیارد سالی که از بودن ما جانوران دو پا میگذرد ، همه چیز پیش میرفت و نا همخوانیهای اندیشه هم اگر در میانشان بوده ، بی گمان بچنین گستردگیهای امروزی نمیرسیده ولی چیزی که شگفتی میآفریند همانا ژرفنای آن باورها است که رویهمرفته خداپرستی را در بر میگیرد ، همگان بر یکتا بودنش هم اندیشه اند ولی رهبرانشان بگونه هائی باورهای خود را از دیگران بالاتر وشایسته تر میدانند !! چیزی که با پیشرفتهای روز افزون امروز نمیتواند همخوانی داشته باشد ، دانش امروزی نمیتواند بپذیرد که کسی در خواب فرمانی میگیرد و آنرا با یاری از زور بدیگران میکوباند .... اگر نپذیری ، نابود میشوی .... ترس را بر همگان میخورانند ، ترس از ایزد را که بازتابش خرافات را بدنبال دارد بی آنکه بنگرند که آفریدگار هستی ساز یکی است ونه دو ! اگر او یکتا است ومیپذیریم که بی همتا است .... پس چرا باید فرزندانش سه گونه باشند وبا سه دین از یکدیگر دوری جویند وآن بیگانگیها ونا هم خوانیهای چهار هزار ساله پیش آید که جنجالها وخونریزیها وکشت وکشتار ها وسپاه بر یکدگر آراستنها را بدنبال داشته ودارد ..... آیا هنگام آن فرا نرسیده که بر آن باورهای ژرف ودر آمیخته با کین ودشمنی ها دوباره بنگریم وبجای میلیاردها پول برای ساختن جنگ افزارهای کشتار همگانی .... جهانیان بر خیزند و دیواری نو برای جدائی دین از آینده ی گیتی برپا کنند ؟ چگونه بپذیریم که آفریدگار کهکشانها را با باورهای این وآن چه کار !؟ چه فرقی میان کشتن یک مورچه با یک مرد یا زن یا کودک است ؟ آیا آن مورچه ، که از بامداد تا شامگاه برای اداره ی زندگیش در تلاش است ... چون ما نماندیشد ؟ پس کشتن آن جاندار نیز کمبودی است همانگونه که کشتن کسی ، آمدند ونشستند وبر خاستند ومشتی فرمانها را برای بهبودی زندگی ما خاکیان آراستند ورفتند ویادشان را گرامی میداریم ولی آمدن ورویاروی یکدگر سپاه وجنگ آوران را آراستن برای چه وچرا ؟ مگر پایان زندگی بر همگان آشکار نیست ، پس چرا کشتن وسر بریدن این و آن برای هیچ وپوچ !؟ از کسی مایه نمیگذارم چون فرهنگ جهانی پر است از نوشته های فرهیختگان که بگونه های رنگارنگ خواستار بیداری مردمان از خوابهای سیاه خرافات هستند که شور بختانه در این دوران که پیشرفتهای روز افزون در زندگی توده ی مردم باد آسا در روند بهسازی وبهروزی است .... گروهی شمشیر بدست وبد اندیش وسیه کار ، با کارنامه هائی سیاه تر و دلخراشتر ، برای پیاده سازی اندیشه های مالامال از ناباوریهایشان ، بر آن کشور واین سرزمین وآن مردمان سیه روز وساده دل فرمانروائی میکنند و جهان را بنابودی فرا میخوانند ، از مردگان خواستار بهبودی جهان را میکنند واگر فرزانه ای بر خیزد و ایرادی از اندیشه های ناپسندشان بگیرد ، رو بروی دوربین ها مینشانندش وگوش تا گوش سرش را میبرند و جهان آزاد در خوابی خرگوشی فرو رفته ووای بر آینده ای که کوله بار بسته وبپیش میآید .... شوربختانه کشورهای پیشرفته نیز برای بهبودی آینده ی خود بآن زبانه ی آتش سر کشیده بکهکشانها هیزم میریزند و برای فروش هواپیماها وزره پوشها وناوگانهای جنگی خود در تلاشند ومردم گیتی همچنان در خواب ، کسی نیز پاسخگوی این پرسش ژرف نیست که تا کی !؟ در این خواب خفتن و بر نابودی آینده ی جهان نگریستن که دیر یا زود اگر بر همین پایه پیش رویم ، جنگ افزار های هسته ای جهان و آنچه در اوست را بپایانی سیاه خواهد کشاند و شگفتا که اینهمه دانشمند ودانش پژو ودانشگاه ها .... از آینده ی جهان بیمناک نیستند و اگر پاسخ ، آری است ..... پس چرا آستین ها را بالا نمیزنند .

با این نشانی ، نگارش را برای دوستانتان بفرستید ومن درویش را شادمان کنید :

http://www.drafshemehr.blogspot.com/

پیوسته دلتان شاد ولبتان خندان باد

۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

تا بوده وهست وجهان پای بر جا است ، عشق است که دلها را آکنده از مهر میکند و شاهکارها را پدید میآورد ، بی گمان دلبریهای مونالیزا بود که در دل مایکل آنجلو تندیس ساز ونگاره گر نامدار ایتالیا آن کشش ومیل سازندگی شاهکارهایش را آفرید .

عشق بی مرز مولانا بشمس تبریزی نیز سازنده ی شگفت انگیز ترین سروده های همه ی زمانهاست وبباور فرهیختگان ، آن عشق را نمیشود در بازار اندیشه هایمان بیابیم چون توان برداشت آن شکوه بی مانند را نداریم وبگونه ای آنرا میپذیریم وبر شکوهمندیش انگشت بر دهان میآوریم ودر دریای ژرف اندیشه های آن فرهیخته فرو میرویم تا بیشتر وبیشتر یابنده ی گهرهای بیهمتا باشیم :

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده وزردم غم صفرای تو دارد

سر من مست جمالت تن من دام خیالت

گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

غوغا ئی که در درون مولانا روی داده را تنها در میان سخنان آتشینش میتوان یافت یا بباور زنده یاد علی دشتی ، مولانا تک سراینده ایست که واژه ها بدنبالش دوانند چون اندیشه اش راه به کهکشانی نهاده که دیگر بدنبال ساختن قافیه و آراستن واژه ها نیست ؛ چنان از خود بیخود شده ایست که واژه ها گوئی ایستاده اند و چشم براهند تا بر گزیده شوند ودرون سروده های مولوی جان بگیرند :

گشته خیالی هم نشین ، با عاشقان آتشین

غائب مبادا صورتت یکدم زپیش چشم ما

عشق چنان او را در هم آمیخته وکوبانده که فریادش را تا بام کهکشانهای دوردست میرساند و آهنگ آن فریاد ها را در هیچ سوئی نمیتوان شنید ، بگفته ی خودش ، گم شده در بی سوئیها ویا فرا سوی بیسوئیها :

غرق است جانم بر درت در بوی مشک وعنبرت

ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دائما

سخنش از مرزهای از پیش ساخته شده ، فرا تر میرود وپای بکرانه هائی از دریای عشق مینهد که هیچ کشتی تنومندی توان پهلو زدن بر آن کرانه ها را ندارد ، چیزی بالاتر از بالاترین بلندیها را بیادمان میآورد که دیگر پله ای را نمیابیم که بالاتر رویم ؛

کو بام ، غیر بام تو ، کو نام غیر نام تو

کو جام ، غیر جام تو ای ساقی شیرین !! در آ !

مائیم مست وسر گران فارغ زکار دیگران

عالم اگر بر هم رود ، عشق ترا بادا بقا

میبینیم که او در این جهان خاکی نیست وره بآسمانی برده که دست کم ما توان پرواز به گوشه هائی از آن آسمان را نداریم وکوششمان هم برای رسیدن بآن اوج ، دست نیافتنی است ، ولی یک چیز را بما پیش کش میکند وآن شیدائی بی مرزی است که تار وپودمان را نوازشی دلگرم کننده میدهد ، گوئی ببارگاه شاهی آمده ایم وبفرمانهایش گوش فرا میدهیم و توان پیاده کردن آن فرمانها را نداریم ولی از شکوه شنیدن سخنهای بیمانندش شگفت زده ومات میشویم واز خود میپرسیم ؛ براستی کسی باین زیبائی میتواند واژه ها را بیاراید ؟

نمیشود بسادگی بر مانده های فرهیختگانمان نگریست ؛ با پیشرفتهای روز افزون فن آوری که بسوی کهکشانها راه یافته ، بهمان اندازه همکاریها وهم آهنگیها وهم باوریها آرام آرام در میان مردم گیتی رخنه کرده وبی گمان در آینده ای نه چندان دور همانگونه که برت رانراسل پیش بینی نموده بود ، جهان چون شهری گسترده خواهد شد ورفت وآمدها ی همگانی بین کشورها ، مرزها را بر خواهد چید ، باور ها یکی و خواسته ها یکی واندیشه ها یکی خواهد شد همانگونه که پیر فرزانه ی ما ( مولانا ) پیش بینی کرده بود :

باز آمدم شاد آمدم از پیش آن یار آمدم

چندین هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

براستی چه بیان ژرف وگسترده ایست این پیام شاهنشاه ، امروز میبینیم که کشور های گوناگون برایش گرامیداشت میگیرند وسروده هایش را بزبانهای بیگانه برمیگردانند و نام رومی ( مولانا ) در میان جهانیان در راستای بزرگترین سخنوران همه ی زمانها است واینجا است که نام ایرانی ، بگونه ای که بوده آورده میشود ونه آنگونه که امروز ( شوربختانه ) رسانه های گروهی جهان بازتابش را بآگاهیمان میرسانند .

ایرانی نماینده ی مهربانیها وآشتی خواهی ها و نیک اندیشیهای در آمیخته با مهر است وشاه درویشان ( مولوی ) از آن بنیکی پیروی میکند واستادانه بر آن درخت تنومند که فرهنگ شکوهمند پارسی اش میخوانیم ، شاخ وبرگ میافزاید :

هر که بالا است مر او را چه غم است

هر که آنجاست مر او را چه غم است

این همه لشگر اندیشه ی دل

زسپاهان عدم یک علم است

زتو تا غیب هزاران سال است

چو روی از ره دل یک قدم است

چند بار خواندن این پیامهای ژرف است که ما را بالنده از این میکند که همزبان فرهیخته ای چون اوئیم و سراپا سرور میشویم که آن پیامهای از دل وجان بر خاسته را که با واژه های زبان ورجاوند مادریمان آراسته شده ، مزه مزه میکنیم ومی چشیم وسراپا شور میشویم که خدایا این دانش وبینش را آن درویش خاکی از کجا آورد ؟ آن آفتاب همیشه درخشان ( شمس تبریزی ) که بود که اینگونه مولوی ما را بساختن چنین شاهکارهای همه پسندی واداشت وروانشان شاد آن دو الگوی مهر ودوستی ، آن دوبزرگوار که شکوهمندیشان از پیامبران پیشی میگیرد واز آنان استوره ای میسازد که جاودانگی را بر خود آراسته اند وهر روز از روز دگر نامدار تر و خواستار تر ودوست داشتنی تر از پیش میشوند :

آبی بزن از این می وبنشان غبار هوش

جز ماه عشق ! هرچه بود ، جز غبار نیست

با چهارده واژه ، بسادگی وروانی آب چشمه ها ، دل نشین وسرور بخش از مهر میگوید که بر جهان وآنچه در اوست فرمانروائی دارد ، مهر است که بیگانگان را بیکدیگر دست افشان میکند ومهر است که 120 کشور را در بازیهای ورزشی پکن در چین بدور هم میآورد تا بازیهای المپیک 2008 با آن شکوه وگستردگی آغاز شود وبا آن همه مهر ودوستی ودر آغوش کشیدنها وبوسیدنها وشادیهای از دل وجان بر خاسته بپایان رود :

آسمان شو ، ابر شو ، باران ببار

واژه بیگانه ی عشق که در زبان مادریمان مهر میخوانیمش ونام مهر آباد را بر فرودگاه جهانی تهران نهاده ایم ، واژه ای است که سایه اش را گسترده بر هفتاد ودوهزار بیت سروده ی مولوی می بینیم ، از همه جا بوی دل انگیز عشق است که روانمان را نوازش میدهد ووادارمان میکند که چشم ها را ببندیم وبرای چند دمی هم که شده رخت از این خاکدان بر کنیم وراه بجهان درویشی نهیم که همتائی را برایش نمیتوان یافت :

خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن ، این عالم

در این هیهات من پیچد ، بر این هیهات من گردد

هنوز بیش از هشت سده از مرگش نگذشته وجهانی از هیهاتش انگشت بدهانند .

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

21 اوگوست 2008

بیاد مادرم

28 سال پیش بود که در چنین روزی از میانمان رخت بر بست ورفت ، زنی با ویژگیهای خودش ، با درونی آکنده از درد ورنج ویک بیماری سخت که سالها بر او تاخته بود و آرام آرام بسوی نیستی اش میکشاند ، هرگز در رویاروئی با آن بیماری کشنده دلسرد نشد وتا واپسین دم زندگیش که از مرز 60 بهار نگذشت ، با لبخندی که از آن بوی خوش آشنائی میآمد از این خاکدان جدا شد ومن وچها ر همشیره و پدرم را سوگوار کرد ، پدری که بیش از سه سال نتوانست دوریش را ببیند وباو پیوست .........

در عشق تو گر دل بدهم ، جان ببرم

هر چه بدهم ، هزار چندان ببرم

برخی از شیفتگان شاه درویشان ( مولوی ) بر این باورند که سروده ی بالا را برای مادرش نوشته که بی مرز باو مهر میورزید و در لابلای مانده های بی شمارش ، گهگاه با پیامهای دل نشینی رو برو میشویم که یادی از مهر مادری را در بر میگیرد .

واژه ی مادر ، شاید دل نشین ترین ها در میان شهروندان گیتی باشد ، واژه ای که ورجاوند ترین ( مقدس ) وبلند پایه ترین جا را در دلهای همگان پُر میکند و نیاز به بازگوئی ندارد ، تا بوده وهست وخواهد بود ، درخشش با شکوه مهر مادری که تا آنسوی کهکشانها را تابناک کرده ...... همچنان روشنگر دلهاست و شادی بخش جانها :

بمردن هم علاجی نیست ، رنجور محبت را

فغان زین درد بی درمان که در ماندم زتدبیرش

شاید این پیام فروغی بسطامی ، نمایانگر درد بیدرمانی بود که بر تار وپودش زد وشادی را از درونش زدود ، یادم میاد :

زنی وارسته وسخت گیر در روند زندگی بود ، توان اداره ی خانواده را با شهامتی در خور ارج ، در دست داشت ، پدر ، نان آور بود ومادر ، با دور اندیشی ویژه ی خودش بر تک تک ما فرمانروا ئی میکرد ، من که تنها پسرش بودم و چهار همشیره و پدری بسیار مهربان وساده دل که همگان را یکسان دوست میداشت و مهر ورزی ، پاره ای از تنش بود :

بجو متاع محبت که گر تمامی عمر

بدین متاع ، تجارت کنی ، زیان نکنی

ومادر ، درونی پُر از دانش وبینش داشت ، پیش از اینکه بهمسری پدرم در آید ، آموزگار بود وبباور نزدیکانش ، بسیار سخت گیر در روش آموزش ، این سخت گیری را ، بگستردگی پیگیری مینمود که گاه ، مورد پسند ما فرزندانش نبود و امروز که بر آن سخت گیریها مینگرم ، بر داشتم از آنها با روش زندگی آن دوران گره میخورد که بشیوه ی امروزی نمیچسبد ، نمیخواهم داوری کنم .... شاید روش مهر انگیزانه میتوانست بیشر سایه انداز باشد تا رفتار های پر تنش و تند خویانه که بباور من ، کارساز نبود .

بی مرز به گلزار همیشه بهار فرهنگ ایران دلبستگی داشت و نوای خوش آهنگهای سنتی را بسیار میپسندید و زیر لب آهنگهای روز را از خوانندگانی چون دلکش ومرضیه میخواند ، نوای خوشی داشت وفری یکی از همشیره هایم که میخواست ، سر بسرش بزاره ؛ میگفت کی دلکش بکرمانشاه آمده وتو خانه ی ما میخواند ونمیدانستیم ؟! ومادر ... با آن لبخند شیرینش که مهر از آن میجوشید ، میگفت : خوبه مینالی !!

دیگر از تو بانگ طرب ، کی بر خیزد نیمه ی شب ..... ساز شکسته چون دل من

این ترانه ی ساز شکسته از زنده یاد بانو دلکش را بسیار دوست میداشت وهر هنگام زیر لب میخواند ، بسروده های حافظ دلبستگی فراوان داشت وبیشتر زیبا اندیشیهای پیر فرهیخته ی شیراز را از بر میدانست ودر نشستهای خانوادگی ، آنها را بمیان میآورد

مطرب کجاست تا همه محصول زهد وعلم

در کار بانگ بربط وآواز نی کنم

کی بوده در زمانه وفا ، جام می بیار

تا من حکایت جم وکاووس کی کنم

ما فرزندانش سینما را دوست داشتیم ، بویژه من که چهار سینمای کرمانشاه جایم بود و دیدن فیلمهای بزن بزن ! از خواسته هایم که گهگاه با سرپیچی مادرم روبرو میشدم ! گرفتن پول از او ، سخت تر از هفت خان رستم بود ! چون با سینما میانه ای نداشت !

همیشه سرش تو کارهای خانه بود ودرد سر نیز ! آزارش میداد ، سر دردی نا شناخته برای آن دوران ( میگرن ) با آن روشهای واپسگرانه ی پزشکی و دادن داروهائی که برای هرچیزی خوب بود مگر سر درد .... ومادر مینالید ورخت میشست و چون تمیزی را دوست داشت ... میترسیدیم که فریادش بآسمان رود وپاورچین کفشها را از پا در میآوردیم ووارد میشدیم .

هنگامیکه کله قند ها را با قند شکن تکه تکه میکرد ، دوست داشتم کنارش بنشینم وتا چشمش ازم دور میشد ، دو سه تکه قند کش میرفتم ...

جارو کردنش هم دیدنی بود ، در آغاز مشتی دانه ی هندوانه را که خودش در تابه بو میداد بروی فرش میریخت وبا زانو براه میافتاد وجارو میکرد ودانه های خوش بوی هندوانه را میشکست وبکارش ادامه میداد ، زمستانها که کرسی میزاشتیم ، مادرم بالا نشین بود و بر همگان فرمان میراند ، پدر که گاهی با خریدن کلوچه برنجی بخانه میآمد ، پاکت را به مادرم میداد تا میان همگان قسمت کند ، میوه هم همینجور ، خوشه ی انگور را در جام زنگی پر آب فرو میکرد وچند دانه را نخست در دهان خودش و سپس بما میداد .

بیماریش هنگامی باوج رسید که من سه فرزند داشتم ، دو پسر ویک دختر ناز ومادرم به تک تکشان مهری ژرف داشت ، همسرم بسیار در پاکیزگی فرزندانش میکوشید ومادرم از این ویژگی عروسش خرسند بود ، روزی که فرزند کوچکم را برای دیدار به بیمارستان بردم ، در آغوشش گرفت وگفت به به چه بوی خوبی واز چشمان عسلی رنگ وزیبایش میشد آن خرسندی را دید که با چه مهری بعروسش مینگریست .

دو سه روز بپایان زندگیش مانده بود که برای دیدار به بیمارستان رفتم ، مانند همیشه با لبخندی مادرانه و دل نشین .... گفت : هـُمی جان کمی از شاه درویشان ( مولانا ) برام بخوان ، میدانست که از شیفتگان شاهنشاهم ، چشمانش را میبست وگوش میداد :

صد بار مردم ای جان ، این را بیازمودم

چون بوی تو بیامد ، دیدم که زنده بودم

صد بار جان بدادم ، وز پای در فتادم

بار دگر بزادم ، چون بانگ تو شنودم

میدانست که زندگیش رو بپایان است ، ولی زیبا اندیشی را دوست میداشت وزندگی را از دریچه ی زیبائیهای گسترده اش مینگریست .

روانش شاد .... مادرم

جز محبت هر چه بودم ، سود در محشر نداشت

دین ودانش عرضه کردم ، کس بچیزی بر نداشت

نظیری نیشابوری

۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

ای خدا این وصل را هجران مکن

سر خوشان مست را نالان مکن

باغ جان را تازه وسر سبز دار

قصد این بستان واین مستان مکن

بر درختی کاشیان مرغ تو است

شاخ مشکن ، مرغ را پران مکن

بزم وجمع خویش را بر هم مزن

دشمنان را کور کن ، شادان مکن

گرچه دزدان خصم روز روشنند

آنچه میخواهد دل ایشان مکن

نیست در عالم زهجران سخت تر

هر چه خواهی کن ! ولیکن آن مکن

موسی جان !

درود بر تو واندیشه هایت که از چشمه ی خروشان فرهنگ شکوهمند پارسی بر میخیزد ، مهر از پیامهایت بدل مینشیند چون فرزند مام میهنی ، همان مادری که در راستای فراز ونشیبهای زادگاهمان ، مردها وزنانی را جایگزین این آب وخاک کرد تا نام ایرانی را درجهان پهناور ، نامدار وسربلند کند ، نام بابک ها وابو مسلم ها وفردوسیها و نظامی ها و هزاران نامدارانی که مانده هایشان ، مایه هائیست بر بالندگی جهانیان ، ایرانی ، تا بوده وهست وخواهد بود بیانگر مهر وآفریدگار شادی ها است وتو فرزند برومند آن آب وخاک که با هم در شهر پهلوان پرور کرمانشاه زاده شدیم ، با یاری از پیشرفتهای بی مرزی که فن آوریهای دانشمندان ، پیش رویمان نهاده اند ، بر خاستیم تا پیام آور مهر ودوستی باشیم و همین ......

آغازی دل نشین تر از پیام شاه درویشان ( مولانا ) برای نخستین نامه ام نیافتم که بالا نشین پیامم شد ، نیاز بیاد آوری است که بیش از هشت سال است که میکوشم ، در نگارشاتم ، واژه های بیگانه را بکار نگیرم وبر این باورم که ما ایرانیان وایران دوستان و وابستگان بزبان شیوای سر زمینمان ، باید بفارسی بنویسیم وبا آن زبان گفتمان کنیم ونباید این کارنامه را دشوار بگیریم وبر داشتهایش را نشدنی بیانگاریم ، هزار وچهار سد ( صد ) سال است که از یورش تازیان بر ایران میگذرد و در این دراز زمان ، آگاه ونا آگاه فرهنگمان با زبان آنان آمیخته شد و نویسندگانمان ، شاهکار هایشان را با زبان مردمی نوشتند وتوده مردم نیز با یاری از واژه های بیگانگان پیش رفتند وتاختیم وتاختیم تا بامروزی رسیدیم که گروهی میهن پرست بر خاستند وبر آن شدند که زبان شیوای مادری را باید از گزند بیگانگان نگهداریم ودمشان گرم ویادشان بر دلها باد و ایزد را سپاس ، فرهنگستان ایران بپا خاسته تا این کار بزرگ میهنی را پیگیری کند وبی گمان روزی نه چندان دیر ، فرزندان ایران زمین را در دبستان ها ، با واژه های خودی آشنا خواهند کرد و بروی فرزندان سرزمین گل وبلبل و رستم وسهراب ، نامهای دلنشین ایرانی نهاده خواهد شد وچه زیباست بر آن روز فرخنده نگریستن واز شادی گریستن ، دوست مهربانی از ایران برایم نوشته بود که اگر باین کار بزرگ دست بزنیم ، با مانده های بزرگانمان چه کار کنیم ! با نوشته های خیام ومولانا وسعدی وحافظ ودگر بزرگانمان وبآن مرد فرزانه پاسخ دادم که کار بسیار ساده ایست ، ونمونه ای از خرمن را آوردم و از شکسپیر سخنسرای بزرگ انگلیسی یاد کردم که نوشته هایش را بیشتر انگلیسیها ، نمیتوانند بخوانند ، چون در آمیخته با واژه های دشوار است ، ما هم هرگز نمیخواهیم از شاهکار های ماندگار در فرهنگمان چشم پوشی کنیم ، داستانهای شنیدنی و نوشته های زیبای سعدی را با همان زبان خودش در دلمان نگه خواهیم داشت ، مولانا و سروده هایش را با ودل وجان خواهیم پذیرفت و در دایره آموزش مردمی ، فرزندان ایران با آن مانده های دل نشین آشنا خواهند شد وخواهند آموخت .... ودر راستای آن آموزشهای پیگیر ، فرزندانمان ، خواهند آموخت که در نوشته هایشان ، بجای آن خرمن واژه های بیگانه که در گویش روزانه بکار برده میشود ، از آن واژه ها چشم بپوشند وبیاموزند که فرزندان ایران ، فارسی مینویسند .

موسی جان ، چون برای آینده ی در آمیخته با مهری که ایران را دیر یا زود در بر خواهد گرفت ، جا داشت که بر آن خواسته ی توده ی مردم بنگرم ودر نخستین پیامم آنرا بگنجانم .

برادر جان ، دنیای امروز با این شتابی که به پیش میتازد ، بیگمان بجائی خواهیم رسید که دگر اندیشیهای در آمیخته با خرافات ، از رنگ وروی خالی شوند و باور های سیاه ، آرام آرام جای خود را به روشن بینی وروشن نگری بدهند ، بی مایه از تنفر باین ومرگ بر آن ، خواسته ی من از نگارش این پیامها ، نگاهی بآینده است که پیش رو داریم ، آینده جهان را نمیشود با باور های کهنه ی دیرینه گره زد ، رویداد های گرد وخاک گرفته ی پیشین را در درون یاد مانده ها ونگارشنامه ها ، درون کتابخانه های باشکوه که جهان را در بر گرفته نهاده اند و روی به پیشرفتهای رنگارنگ آورده اند ، برای بهروزی آینده ی مردم گیتی ، همگان در تلاشی روز افزونند ، مرزها دیگر جلو دار پشرفتها نیستند ، اروپا وبیشتر کشور هایش ، دست از جنگ وستیز بر داشتند تا دست بدست هم نهند وجهانی زیبا تر را بارمغان آورند ، پول اروپا یکی شد و دلها نزدیک تر ومهر ها افزون تر وهمکاریها پر بار تر شد ، ژاپن که در روزهای پایانی جنگ ، هیروشیمای ویران را با سد (صد ) ها هزار کشته پیش رو داشت وبرای آینده ی کشورش ، دست از دشمنی ها با آمریکا بر داشت وبسوی پیشرفت شتافت وامروز سر آمد کشورهای خاور دور است ، چین وژاپن با دیرینه ای پُر بار از دشمنیها ، امروز دست بدست هم بآینده ای نوین میتازند ، روسیه ی پشت پرده ی آهنین ، پس از هفتاد سال فرمانروایی خشن کومونیستها ! امروز با روش دیگری بپیش میرود ونو آوریها را از تنگ نگریها ودشمن تراشیها بالاتر میداند ، ترکیه از دشمنان همسایه ی خود یونان است وامروز مرزها را برای سود جوئیهای بر داشت شده از گردشگران ، بروی یکدیگر باز کرده اند ، اندیشه ها دگر گون شده اند وبا روشهای پیشینگان توفیر دارند ، امروز دانشگاه ها واستادان فرهیخته اند که مینشینند وبر آورد میکنند وبر رسیهای کامپیوتری است که بازار یابیها را بچنین مرزهائی رسانده که میبینیم ، چین با یک میلیار وسی سد میلیون شهروند ، میداند که با جنگ وستیزه جوئی بجائی نمیرسد و ساختن یک تانک دشوار تر است از ساختن یک خود رو که جهانیان بآن نیازمندند ، خود رو سودش بیشتر از ساختن یک تانک است ! چرا که تانک سوگواری وبد بختی وسیاهی ببار میآورد وخود رو مایه هائیست بر بهروزی مردمان جهان .

برترانراسل فرهیخته ی بزرگ چه زیبا گفت که جهان ، روزی یک شهر بزرگ خواهد شد ، بی مرز وبی سرباز واگر نیک بیاندیشیم ونیک بنگریم ، تا مهر ودوستی هست ، چرا جنگ وستیز

تا نامه ای دیگر بایزد یکتا میسپارمت

با مهر

درویش خاکی

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام

آن می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام

روزی که بر آن شدم تا این رسانه را چون برگ سبزی بدوستداران راه درویشی پیش کش کنم ، کمتر از سرورم شاهنشاه درویشان ( مولوی ) نوشتم ، کمتر از اندیشه های زیبایش نگارشتم ...... بی گمان ، راهی که آن مرد فرهیخته پیمود ، راهی نو بود برای رسیدن بگلزار همیشه بهاری که از خود بجای نهاد واین خاکدان را ترک کرد :

با دلبران وگلرخان چون گلستان بشکفته ام

با منکران دی صفت همچون خزان افسرده ام

چه کسانی هستند این منکران که شاهنشاه سر سازش با آنها ندارد ؟ او پیگیر زیبا اندیشیها وزیبا نگریها و شادی ها است ، در دوران هشت سد سال پیش که او در این خاکدان میزیست ، فراوان بودند دگر اندیشانی که دلبران گل رخ را ، بزیر چادر سیاه فرستاده بودند و پیر فرهیخته ی ما با آنان سر سازش نداشت !

آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری دهد

زاندیشه بیزاری کنم زاندیشه ها افسرده ام

چه زیبا وروان و شفاف ، بیانگر نابسامانیهای دوران خویش است:

در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم

با یار خود آویختم با او درون پرده ام

از گفتارش میتوان بباورهای مهر انگیزش بزندگی پی برد وآزادی وآزاد منشی را در اندیشه های دور پروازش بروشنی دید ، همان اندیشه هائی که در آغاز هزاره سوم جهانی را بکف زدن آورده ، مانده هایش را به بیشمار زبانهای بیگانه برگردانده اند تا هر ایرانی را ببالندگی آورد ، چه زیبا سنجیده بود وپیش بینی کرده بود پیر نیشابور ، فریدون عطار ، هنگامیکه جلال الدین ( مولوی ) را در دوازده سالگی همراه پدرش که به حجاز کوچ میکردند ، دیده بود و به بها ولد پدر فرزانه ی جلال الدین گفته بود که دیر یا زود این پسر تو آتش بدل سوختگان جهان خواهد زد وچه پیش بینی ژرفی ،مگر نه ما همزبانان اوئیم ؟ همان راد مرد دوراندیشی که همگان را یکسان دوست میداشت :

دوران کنون دوران من گردون کنون گردون من

در لامکان سیر ، آن من فرمان زجان گسترده ام

کیست آن درویش دور اندیش که زمین وزمان را بهم دوخت تا بیان درخشنده ی خود را باوج آسمانها بکشاند وآنگونه که باید وشاید جهانی را بشگفتی در آورد که براستی آن دگر اندیش فرهیخته که بود که چهار سد دانش آموز گرداگردش میچرخیدند واز سخنرانیها ودایراه ی دانشش برداشتها داشتند ویکروز... با یک دیدار ... از یک درویش بنام شمس تبریزی ... دگرگون شد وبه باورهای دیگری دست یافت که تا بآنروز با آنها آشنائی نداشت ، با یک پرسش که آن پیر تبریزی از آن جوان بلخی کرد ، گوئی تند بادی بر اندیشه اش زد وبجائی کشاندش که باز گشتی را در آن نمیافت ، آن پرسش بی پاسخ چه بود که آنگونه فرهیخته ی بلخی را از خود بیخود کرد ، پرسشی که هشت سد سال است پژوهشگران خودی وبیگانه را بشگفتی آورده که براستی چرا باید بایزید بسطامی ( اندیشمند و درویش نامدار ایرانی ) خود را بآفریدگار کهکشانها نزدیک تر بداند تا پیامبران ؟

در جسم من جانی دگر در جان من جانی دگر

با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام

بچه پی برده آن درویش بی همتا که پس از شنیدن آن پرسش ، بباور پژوهشگران ، چهل روز با آن قلندر تبریزی تنها ماند وهنگامیکه بر خاست ، او دگر آن کس نبود که قونیه میشناخت ، دگرگونی بر تار وپودش چنگ انداخته بود وخود را کوچکتر از آن که بود میدانست ، هنگامیکه از او فرمان فتوا میخواستند خنده اش میگرفت ، آموزگاری را بیکباره کنار گذاشت وچون بودا ، پای برهنه بدنبال شمس تبریزی براه افتاد ، هر هنگام که پیر تبریز لب بسخن باز میکرد ، او آرام وخاموش بگوشه ای مینشست وسراپا گوش میشد:

شمس تبریزی بجانم چنگ زد

لاجرم در عشق گشتم ارغنون

ارغنون دوران قونیه ، سازی همتای اورگانهای امروزی بوده وپیر بلخ با توانمندی ویژه ی خودش از این واژه ی بیگانه بهره میگیرد وبراستی کی بود آن شاهنشاه درویشان که آنگونه پسر سلطان العلما ( سخنور نامدار خراسانی ) را دگرگون ساخت تا برخیزد وبا هفتاد هزار خانه ( بیت ) فرهنگ شکوهمند زادگاهمان ایران را گلباران کرد ...

شاه ما از جمله شاهان بیش بود و پیش بود

زانکه شاهنشاه ما هم شاه وهم درویش بود

کی بود آن شاهنشاه درویشان که 27 ماه در زندگی افسانه گونه ی خداوندگار روم ( مولانا ) پیدا شد وچون پرنده ای بال وپر برگرفت واز قونیه بیرون رفت وهیچ کس تا بامروز نمیداند که شمس پرنده چه برسرش آمد وبکجا رفت و آنچنان در زندگی فریخته ی ایرانی سایه انداخت :

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود

داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمیشود

آن داغ را تا واپسین دم زندگی 68 ساله اش بیاد داشت وهرگز آن دگرگونی ژرف را که آن قلندر بی همتا در زندگیش پایه ریزی کرد ، از یاد نمیبرد :

چو دلم مست تو باشد همه جانهاست غلامم

وگر از دست تو باشد نکند زهر گزندم

شمس برای مولوی همه چیز بود وچنان در اندیشه اش لانه کرده بود که جز او وجز بینش فرزانه ی او کسی در قفس سینه اش راه نمیافت :

اوست نشسته در نظر من بکجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من بکجا سفر کنم

او فراسوی اندیشه ها را بباور خودش در بی سوئیها میجست ، راه باوجی از فرهیختگی برده بود که سیمرغ افسانه ها هم توان رسیدن بآن اوج و آن دور اندیشی را نداشت

همه بازان عجب مانند در آهنگ پرواز م

کبوتر همچو من دیدی ! که من در جستن بازم

هزاران افسوس که در این آشفته بازار، کمترانند کسانی که روی براه درویشی نهاده اند وبجای مهرورزی و درویش ستائی ، تند خوئی وبد اندیشی را بر گزیده اند وآرامش را از دوستداران آشتی گرفته اند ، آنهم در سرزمین نیک اندیشان و مهرورزان :

نه ابرم من نه برقم من ، نه ماهم من ، نه چرخم من

همه عشقم ، همه عقلم ، همه جانم ، بجان تو

زعشق شمس تبریزی ، زبیداری وشب خیزی

مثال ذره ای گردان ، پریشانم بجان تو

دنبال آن عشق رفتن نیز در توان اندیشه ی ما نیست چون عشق مولانا بشمس از باورهائی رنگ ورو میگیرد که دست کم من درویش توان باز سازیش را ندارم همانگونه که پژوهشگران ، در راستای این هشت سد سال نتوانسته اند بگرد راه بی پایان آن عشق برسند ، چون توان درک آن گستردگی اندیشه را نمیشود بسادگی سنجید ونیاز به بازنگریهای دیگریست که آنهم بفرهیختگان میچسبد ودر توان من درویش خاکی نیست :

صد بار مُردم ای جان ، این را بیازمودم

چون بوی تو بیامد ، دیدم که زنده بودم

صد بار جان بدادم ، وز پای در فتادم

بار دگر بزادم ، چون بانگ تو شنودم

پیر فرزانه بلخ با تار وچنگ ونی وچغانه آشنا است ، شبها تا درخشش آفتاب با درویش دوستانی چون خودش بشنیدن نواهای خوش میپردازد وخوب چنگ مینوازد ، میگساری را گوشه ای از زندگی میداند و با شراب میانه ای خوش دارد :

بزن آن پرده ی دوشین که من از تار تو مستم

بده آن حاتم مستان قدح باده بدستم

بده ای خواجه وبا ما مکن امروز محابا

که رگ غصه بریدم زغم وغصه برستم

از ویژگیها در سخن شاه درویشان ، کمیابی افسردگی وگوشه نشینی است که در میان سخن پردازانمان فراوان هستند ، او با غم و افسردگی میانه ای ندارد و پایکوبی سماع ودست افشانیها را دوست دارد ، همانگونه که بی پروا وبا یاری از گروه رادمردان اخوان برهبری حسام الدین چلپی بگرد هم آئیهای زنان قونیه میرفت وتا پاسی از نیمه شب ، چنگ وچغانه میزد ومایه هائی بود بر ناخرسندی خرافات پیشگان قونیه که بباور برخی از پژوهشگران ، توان دیدن شمس را نداشتند وبا ترفند از شهر بیرونش کردند وشاید بکشتنش دادند.

فراموش نکنیم که بی گمان ، پیر فرزانه ی بلخ ( مولوی ) یکی از پر مایه ترین گویندگان ما است که گستردگی دانشش مرزی نداشت ، بدانش دینی ، ادبی ، فلسفه وعرفان ، دانش سرودن وارد بود وبزبان تازیان سخن میگفت و گویش عبری را نیز میدانست زیرا با دانشمندان کیش یهود در دوران هفت سال دانش آموزیش در شام ( دمشق ) در رفت وآمد بود واز داستانهای آمده در تورات برداشتها داشت که شاهکارش داستان موسی وچوپان است که بدلها مینشیند:

دید موسی یک شبانی را براه

کاو همی گفت ای خدا وای الا

تو کجائی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

باز یابی برداشتها از آن هفتاد هزار خانه ( بیت ) نیاز به پژوهشهای آینده ی فرهیختگان دارد تا پرده از درون اندیشه ی فرزانه ی بر دارند که آمدنش باین جهان شناختن درویشی یک لا قبا بنام شمس تبریزی بود وآن درویش بی همتا باو آموخته بود که آمدنش باین خاکدان برای یک چیز است وآن بازتاب گسترده ی مهر بجهان پُر از نابسامانیها است ، گسترش بی چون وچرای آزادی وآزاد منشی در کران بکران گیتی است ، بی نیاز بودن بخرافه اندیشی وتند خوئی بدیگران ، پیش تازی به نو آوری ها ودگر اندیشها ، وابستگی بزبان شیوای مادری که در آمیخته با گویش تازیان شد وشمس تبریزی با بیگانگان میانه ی خوشی نداشت و یکی از خواسته هایش پاکسازی زبان ورجاوند مادری از واژه های تازی بود ، دوست را ببالاترین و والاترین پایه ها بردن نیز از ویژگیهای اندیشه ی آموزگار فرزانه ی پیر بلخ بود و آن مهر بدوست را در لابلای سخنانش میشود دید :

من درد ترا زدست آسان ندهم

دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست بیادگار دردی دارم

کان درد به سد(صد ) هزار درمان ندهم

بهر روی ، بایسته بود که رسانه ی درویشی ام ( درفش مهر ) آراسته با سخنان سرورم، پیر فرهیخته ایرانی ( مولانا ) شود وبر این باور ، تنها نگاره ی او را که شاهکاریست از استاد گرانمایه ، نگاره گر نامدار سرزمینمان استاد تجویدی ، بالا نشین این رسانه کنم .

پیوسته دلتان شاد ولبتان خندان باد

۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

من عاشق جانبازم از عشق نپرهیزم

من مست سر اندازم از عربده نگریزم

مهدی جان !

جناب میگانی

دوست مهربان ودرویش ستایم

تا چشم بهم زدیم ، دو ماه گذشت وانگاری دیروز بود که در یک گرد هم آئی درویشانه در نیویورک ، با گروهی مهر دوست واز شیفتگان شاهنشاه درویشان ( مولانا ) آشنا شدم ،

دمت گرم که یک تنه در تلاشی پیگیر ، میکوشی که پاسدار فرهنگمان باشی واین پاسداری رادر کران بکران گیتی پیاده کردی وخانه ی مولانا را در زادگاهش بلخ برپا نمودی وبا اینهمه نابسامانیها که جهان را در بر گرفته ، یک دم آسوده نیستی وهمچنان برای نمایانگری درخشش فرهنگمان همچنان در تلاشی .

از ایراد پسندیده ای که از واپسین نگارشم گرفتی سپاسگزارم ، براستی بیدارم کردی که در این رسانه ی درویشانه ، از درویشی ودرویش ستائی بگویم وهمین راه را بر گزیدم وسیاست را برای سیاست مداران گذاشتم !

با این پیام دل نشین سرورمان پیر بلخ کوشیدم این نگارش را پربار تر کنم وچون برگ سبز درویشان پیش کشت نمایم : میگویند این سروده را هنگام بازگشت شمس از دمشق ( مولانا بها الدین ، پسر بزرگش را با بیست تن از مریدان راهی شام کرد تا شمس را به سرای خودش باز گردانند ) ... سروده شده :

امروز خندانیم وخوش ، کان بخت خندان میرسد

سلطان سلطانان ما ، از سوی میدان میرسد

پُر نور شو چون آسمان ، سر سبز شو چون بوستان

کن آشنا چون ماهیان ، کان بحر عمان میرسد

براستی تا کنون از خودمان پرسیده ایم که این گرایشات ژرف جهانی بسوی اندیشه های شاه درویشان ( مولوی ) از چه چشمه ای آب میخورد واین بپا خیزیهای جهانی برای آشنائی با این فرهیحته ی ایرانی بچه بازتابهای گسترده ای رسیده ؟ ژاپنی ها از یک سو وچینی ها از سوی دیگر میستایندش وبا اندیشه هایش ، برگ تازه ای در زندگی خود میگشایند .

پارسال ، جهان آزاد ، کف زنانش شد و سازمان فرهنگی وجهانی یونسکو هشت سدمین زادروزش را گرامی شمرد، همان درویشی که مانده هایش آتش بدل سوختگان گیتی میزند و بیگمان ، فرهیختگان ، نیک سنجیده اند که پیر بلخ ( مولانا ) را بزرگترین سخنسرای همه ی زمانها بدانند ودمشان گرم :

گویند رفیقانم کز عشق نپرهیزی ؟

از عشق بپرهیزم ؟ پس با چه در آویزم !

عشق برتار وپود قلندر بلخی چنان درخشندگی داده که آوای سخنش ، گوئی هنوز از کوچه پس کوچه های قونیه میآید ودلها را بلرزه در میاورد :

پروانه ی دمسازم ، میسوزم ومیسازم

وز بی خودی ومستی ، می افتم ومیخیزم

شاهنشاه ما را درویش ستایان وشیفتگانش خوب میشناسند ونیک میدانند که در سخنش چیزهائی را میشود یافت که در دگر سخنورانمان یافت نمیشود ، چیزی فراسوس بی سوئی وبالا تر از بالاترین ها :

گر سر طلبی ، من سر در پای تو اندازم

ور زر طلبی ، من زر اندر قدمت ریزم

این مهر واین کشش وآن درخشندگیها در آرایش واژه ها را چگونه میشود مورد بر رسی نهاد وبا چه ابزاری میشود از توانمندی آن بی همتای جهان سخن گفت ، کار ساده ای نیست سخن شاهنشاه را مزه مزه کردن وچشیدن وسپس واکنش نشان دادن ، چون مستی باز آمده از درک سخنش بچنان اوجی میرسد که زبان از گفتن باز میماند ودست از نوشتن ....

فردا که خلایق را در حشر بر انگیزند

بیچاره من مسکین ، از خاک تو برخیزم

بیگمان درک چنین فرمایشاتی نیاز بدگرگونی درونی واز خود بیخود شدن ها دارد ، بباور من ، عشق است که آتش سر بآسمان کشیده ی درونی شاهنشاه را باوج بیکرانها میبرد وبر رسی این عشق جهانسوز ، نیاز بژرف نگریهای چندین وچند ساله دارد ، آن چه نیروی تند بادی است که هر چه را بر سر راه میبیند از بیخ بر میکند وپیش میرود ، هیچ کوهی ، توان ایستادگی در برابر آن تند آب کوبنده را ندارد :

گر در عرصات آید شمس الحق تبریزی

من خاک سر کویت با مشک بیامیزم

با هیچ واژه ای نمیشود آن عشق بی همتا را مورد بر رسی نهاد ، پیر بلخ ، فرهیخته ای توانمند ودانشمندی بی همتا بود که دوران کودکیش را در خانواده ای بی نیازسپری کرد ، هرگز مزه ی ندارائی را نچشید ، در بهترین دانشگاه های دمشق بدانش آموزی پرداخت ، چنان بی نیاز بود که زن و دو فرزندش را در قونیه بآموزگار سر خانه اش ( ترمزی ) سپرد و روی بشام ( دمشق ) آورد وهنگام بازگشت بقونیه (ترکیه ی امروز )، بی همتای جهانش خواندند ، خداوندگار روم ، ملای روم ، مولوی ومولانا جلال الدین بلخی فرزند سخنور و دانشمند خراسانی ( بهاولد ) که بسلطان العلما نامدار بود نامهائیست که برایش برگزیده اند:

پژوهش در ویژگیها و نو آوریها ی مانده هایش که از مرز هفتاد هزار بیت میگذرد ، کار ساده ای نیست و مولانا شناسان جهان را به بن بست کشانده که از کجا آغاز کنند وروی بچه مرزی از آسمانها آورند :

ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز

آب حیوان بهلند وپی آذر گیرند

پس این پرده ی ازرق صنمی مه روئیست

کز نظرهاش کواکب همه زیور گیرند

بخوانید ومزه مزه کنید باز تاب این پیامهای زیبا را که براستی روشنگر دلها وشادی بخش جانهاست .

آیا زمان آن فرا نرسیده که از ایزد یگانه سپاسگزار باشیم که زبان ورجاوند مادریمان ، همان زبان پیر بلخ است وبیگانگان با هزاران برچسبی که بر او زده اند وآن فرهیخته را از آن کشور خود میدانند ، بیک چیز نمی اندیشند وآن اینکه شاهنشاه درویشان ، شاهکارهایش را بزبان مادریش ، فارسی نوشت وفرزانگان را گوشزدی

پیوسته دلتان شاد ولبتان خندان باد

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه




یاران و هم میهنانم ! درود بر تک تکتان
دلم همیشه برای سرزمینی که نخستین دم زندگیم را در آب وخاکش زدم میسوزد وهر هنگام میکوشم ، دست کم ، چون سربازی همیشه در میدان ، پاسدار فرهنگ با شکوهش باشم وبگونه ای بر درخشش بیافزایم .
دیروز ، از دوستی ارجمند ، هدیه ای ارزنده بدستم رسید وتار وپودم را مالامال از شادی وخرسندی کرد ، زیبا اندیشی بزرگوار از زنان ایرانمان ، دست بکاری والا زده و واژه نامه ای در 175 برگ را آراسته وبدوستداران زبان ورجاوند مادریمان پیش کش کرده که دَمش گرم وروزگارش خوش باد .
این زن بزرگوار ودور اندیش مهر انگیز فرمین نام دارند که براستی در خور هزاران درود وخرمنها سپاس هستند ، در این واژه نامه با گنجینه ای ارزشمند رو برو میشویم که راه گشای ارزنده ایست برای کسانی چون من که دوست داریم در نگارشاتمان از واژه های بیگانه وبویژه واژه های تازی بهره نگیریم وپارسی پاک شده از گویش بیگانگان را بکار گیریم واین کاریست که هشت سال است آنرا پیگیری میکنم ومهر انگیز فرمین ، بمن یاری رساند تا با بسیاری از واژه ها که ازشان آگاه نبودم آشنا شوم.
بهر روی ، با دیدن این گنجینه ، بیاد پیر زنده دل توس ، فردوسی ارجمند افتادم با که با یاری از شاهنامه ی پُر شکوهش ، رویاروی تازیان که ( با تبر نیستی آفرینشان بر درخت تنومند فرهنگ فارسی میزدند ) ایستاد وفرمود :
بسی رنج بردم بدین سال ، سی
عجم زنده کردم ، بدین پارسی
روانت شاد مرد بزرگ که براستی مردم ایران وفرهنگش بتو بدهکارند

پیر فرزانه ی توس ، فردوسی
جای بسی اندوه وافسوس است که در این هزار وچهار سد سالی که تازیان ، جای پایشان را ، خواه ناخواه در پیرامونمان نهادند ! هنوز مانده هایشان واندیشه هایشان و روش نگارششان را در تار وپودمان میبینیم و چاره نیست جز سوختن وساختن .
ودر این سی سال .... دست کم بنگریم بر زن ایرانی که روزگاری بر ناو نیروی دریائی ایران در دوران هخامنشی فرمان میراند و با چهار هزار


دریا سالار آرتیمس زن فرماندار ناو خشایارشاه

ناو جنگی ، بر رُم (ایتالیا ) تاخت و بنگریم زن ایرانی را در آغاز هزاره ی سوم که تا گلو در چادر سیاه فرو رفته و لبخند از رخساره اش زدوده شده ، خرافات بر اندیشه اش سایه افکنده ، با جن وپری واز ما بهتران وهزار زهر مار دیگری که بزور در تار وپودش نهاده اند سر وکار دارد واز دیدن مردان میهراسد و در میدانهای ورزشی جهان که روزی با مایو در استخر های شنا ، نشان های طلائی بارمغان میآورد ، راه نمی یابد وامروز با این پوشش واین گونه در میدان مبارزه خودنمائی میکند :
زن ایرانی امروز
جه میماند جز هزاران افسوس از ندانم کاریها وناسازگاریها وخود خواهیها و ستیزه جوئیها و اندیشه ی نابودی این وآن ودگر اندیشیهای گروهی که بر ایران امروز چنگ انداخته اند وچیزی که یادشان نیست گذشته های نه چندان دور سرزمین ایران است که باید بیادشان آورد


آن چنان بودیم و

واین چنان شدیم

آیا پایانی برای این تند آبه ( سیل ) خانمان بر انداز نیست ؟ تاکی بر این اشکهای هستی سوز ودلخراش باید گریست .
به گریستن خو کرده ایم واشکمان همیشه از مژگان ها سرازیر است ، آموخته ایم از دیدن نا سازگاریهای جهان بگریه آئیم وفرهنگمان پُر است از آن رویداد های تلخ ، که پیر شیراز ( حافظ ) بیادمان میآورد :
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
چرا از بی مهری یار باید بگریه افتیم !؟ بی مهری یار ! از جای دیگر آب میخورده که بیگمان ، پیر شیراز از آن آگاه بوده ومیدانسته که خرافات و فرمانهای دکانداران دین ! پروانه ی بی مهری را به یار داده ، پدر دگر اندیش یار بوده که از خانه برون رفتن وآزادی را از دخترش گرفته واو را بی مهر کرده ... وگر نه در 600 سال پیش ! چه دوشیزه ای میتوانست با پسری دست بدست دهد .... که یار حافظ دومیش باشد :
دزدیده !!! فکندی بمن از ناز نگاهی
قربان نگاه تو شوم !!!! باز نگاهی !
چرا دزدیده ! باید بکسی نگاه کرد ! آیا از این پیامها که فرهنگمان را مالامال کرده ، بوی سیاهی خرافات وندانم کاری نمیآید ؟
ولی شادمان میشویم هنگامیکه این پیام را از پیر اندیشمندمان حافظ شیرین سخن میخوانیم که چه زیبا بر آنان میتازد :
چه میماند ! جز بازتاب درخشش روشنگرانه ی فرهنگمان .
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
خلاف مذهب آنان !! جمال اینان بین
روانت شاد مرد بزرگ که چه زیبا سرودی وچه شادیها را بر ما مردم غمزده بارمغان میآوری و افسوس که گوش شنوا کم یاب شده :
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
آن بوسه که زاهد زپیش داد بما دست
از روی صفا بر لب پیمانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوه ی رندانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مـُهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
پیوسته دلتان شاد ولبتان خندان باد