<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591</id><updated>2012-02-16T06:28:02.387-08:00</updated><title type='text'>درفــش مـــهـــر      :      پیامی از درویش کرمانشاهی</title><subtitle type='html'>پیامی تازه از مهندس همایون ابراهیمی
 ( داروگر )</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>71</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-234763890450959549</id><published>2011-11-17T23:56:00.000-08:00</published><updated>2011-11-17T23:58:07.591-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>درد دوری از زادگاه&lt;br /&gt;بباور من درویش , هر کسی در این جهان خاکدان و در راستای زندگی پر افت و خیزش , بگونه ای وابسته بچیزی میشود که خود را با آن در میآمیزد , یکی نگاره گر ( نقاش ) , دیگری نویسنده و گروهی پزشک و نوازنده و سرباز و ..... میشوند و پیش میروند ؛ ولی کمتر کسانی هستند که ناچار میشوند زادگاه خود را بگونه ای ترک کنند و در بیگانه سرا زندگی نمایند و چنین کسانی , با دردی روبرو هستند که برایش نمیشود مرزی نهاد و یکی از آنها خود من هستم که در دوران پر کشاکش زندگی و با بر پا شدن کشور اسرائیل ( سرزمین پدری کیش یهود ) چون بیشتر یهودیان پراکنده در جهان , زادگاهمان ایران را که از دل و جان بر خاسته باو مهر میورزیم را ترک کردیم و باسرائیل کوچ نمودیم تا دوهزار سال آوارگی و دیدن زور و ستم را پشت سر نهاده و بسرزمینی که هزاران سال پیش از دست دادیم , باز گردیم و آستینها را بالا بزنیم و برای بهبودی و بهروزی شهروندانش آماده شویم و ایزد را سپاس , پس از 63 سال که از برپائی این کشور میگذرد ؛ آنرا در رده ی پیشرفته ترین های جهان در آوریم که نامداریش در دانش و بینش , سر آمد است و دانشمندانش , شبانه روز برای بهروزی مردم گیتی در تلاشی روز افزون بسر میبرند و تا بامروز توانسته اند به هشت نشان شکوهمند نوبل دست یابند ! کشاورزی اسرائیل ببالاترین ها در نو آوری رسیده و میوه و گل و سبزیهای اسرائیل را بر سر سفره های بیشتر کشورهای جهان میشود دید ؛ دانش پزشکی در اسرائیل بجائی رسیده که فرهیختگانش را دانشگاه های سراسر گیتی فرا میخوانند تا از آنها بیاموزند ؛ مردم اسرائیل را شهروندانی در بر میگیرند که از کران بکران جهان باین سر زمین تازه بپا خواسته میآیند تا بهترین ها را بپایش بریزند و آنچه در کشورهای خود آموخته اند را در اسرائیل پیاده میکنند تا دانش و بینش را در این کشور بالا و بالا تر ببرند و می بینیم که اسرائیل , با بی شمار سختیها رو برو است ولی ارتش همیشه بیدارش و سربازان جان بر کف آن دمی از نگهبانی و نگهداری از این سرزمین , آسودگی ندارند و در برابر دشمنی دژخیم خوی و نا آگاه ایستاده و برای ماندگاریش در جنگی فرساینده و همیشگی بسر میبرد ! ولی در یک دست تیر بار و در دست دیگر داس کشاورزی را  و با چشم خود نوشتاری تازه را میآموزد تا هر دم چیزی تازه را بکشورش پیش کش کند ...... و همچنان به آینده ای پر بار بر اسب زمان نشیند و پیش بتازد.&lt;br /&gt;تا اینجا را داشته باشید تا دو باره بواژه های آغازین این نوشتار باز گردم و شما را از آن درد یاد شده آگاه کنم و آن درد دوری از زادگاه است که نمیشود از یاد برد  ! تا پیش  از فروپاشی فرمانروائی زنده یاد محمد رضا شاه , همه چیز ؛ دل نشین و رفت و باز گشت میان ایران و اسرائیل با پروازی دو ساعته بپایان میرسید و هزاران ایرانی تبار اسرائیلی با پرداخت پولی کم میتوانستند بتهران بیایند و رهسپار کرمانشا ه و دگر شهر ها شوند و آزاد بکشور باز گردند , همانگونه که یک ترک یا فرانسوی یا انگلیسی که شهروند اسرائیل است میتواند هر گاه که میخواهد بکشور زادگاهش برود و آزاد باز گردد .... جز ایران !!&lt;br /&gt;پس از 42 سال کوچ از ایران , هنوز دیداری  از شهر زادگاهم کرمانشاه نداشته ام  چون روزگاری که بر ایران و شهروندانش میگذرد با دگر کشور های جهان توفیر دارد , از یک سو نبودن پیوند میان دو کشور اسرائیل و ایران و از سوی دیگر نبودن آزادی در میان توده ی مردم , دیدار را سخت تر و سخت تر میکند ؛ در دوران شاه , میان اسرائیل و ایران , چنان دوستی و همکاریهای گسترده روان بود که بیماران ایرانی , گروه گروه برای درمان باسرائیل میامدند و تندرست باز میگشتند و امروز ! بیشترین پولها را دست اندر کاران ایران برای مبارزه و نابودی اسرائیل بجیب مشتی دژخیمان پول بگیر چون خماص و جهاد اسلامی میریزند تا روزگار را بر مردم اسرائیل تیره و تار کنند ! چنان در اندیشه های مردم ایران , از اسرائیل بدی گفتند که خواه نا خواه .... دشمنی از اسرائیل در درون مردم رو بفزونی نهاد ؛ چنان از اسرائیل بنادرستی سخن گفتند که نپرس ! و چنان با پرداخت پولهای هنگفت آدمکش بمیدان آوردند که نپرس ! هزاران مادر اسرائیلی را بسوگ فرزندان خود نشاندند و تا بامروز ، دمی آسوده نمینشینند تا بمردم آشتی جوی اسرائیل کوفتی دیگر بزنند ! آتش موشکهای ساخت ایران ؛ از غزه و لبنان روانه ی اسرائیل است.......... و پولها از ایران بجیب آدمکشان حزب اله و خماص و جهاد اسلامی  سرازیر است و این پرسش ژرف پیش میآید که چرا ؟&lt;br /&gt;چرا مردم ایران باید تا این اندازه نا آگاه باشند که تازیها ( اعراب ) در این 1400 سال که از یورششان بایران میگذرد چه ها بر سر مردم ایران آوردند و چه سرها بریده شد و چه کتابها سوزانده  شد , چهارده روز ! گرمابه های نیشابور از هیزم کتابهای ایرانی دوران ساسانی سوخت تا آب گرمابه ها را گرم کند ...... زن ایرانی را بزیر سیاهی چادر بردند و آنچه بر سرش آوردند را بداروری خود زنان میسپاریم و آنچه بدی را بر ایران آوردند ؛ ماندگار در تاریخ است و امروز با فشار انگشت در سامانه ی پر بار گوگل میتوانید ما را بیدار کند که ایرانی چه ها از دست اعراب و نمایندگانشان در ایران ( آخوند ها ) کشید و میکشد .&lt;br /&gt;ولی باز چیزی که مرا میازارد همان بستن دروازه های میهن بروی ما است .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-234763890450959549?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/234763890450959549/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=234763890450959549' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/234763890450959549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/234763890450959549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2011/11/blog-post_17.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-6100184509915297802</id><published>2011-11-05T13:39:00.000-07:00</published><updated>2011-11-05T13:40:24.566-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در این کهنه سرای خاکی که چرخشش  سر به چند میلیارد سال میزند و بر پهنه اش ده میلیون سال است که  که جاندارانی چون ما زندگی میکنند ! از پیشینه ی باورهای د ینی نزد یک به شش هزار سال میگذ رد که د ر برابر ده میلیون سال نزدیک به هیچ است ..... و بیائیم و داوری کنیم که در همین شش هزار سال نا چیز ! باور های د ینی چه دماری از روزگار ما جهانیان  در آورده اند و هنوز که هنوز است جنگ و ستیز و کشتار های همگانی را در بر دارد و گوئی همگان ایستاده در خوابند !&lt;br /&gt;کلیساهای باورمندان کیش عیسی , همان جوان دگر اند یشی  که خواهان مهر و دوستی میان همگان بود چنان در سراسر گیتی جایگزین شد که هر کس را بشگفتی میآورد که براستی پشت این باورمند ان چه نیروئی هست که مردمان ساده دل را وادار میکند تا میلیاردها پول را برای بر پائی آن کلیسا ها بریزند و بپاشند! آفریدگار کهکشانها , پانزده میلیارد سال پیش زمین ما را بچرخش در آورد ! و هیچ کس آگاه نیست که چند میلیارد سال پیش خورشید و ماه و بی شمار کهکشانها را آفرید و خواسته او از این چرخش بی پایان چیست !؟ ما میآئیم و هفتاد هشتاد سال در این خاکدان زندگی میکنیم و میرویم و &lt;br /&gt; گرد ش این خاکدان که بر او نام زمین را نهاده ایم پیگیر و همیشگی است و هیچ دانشی نتوانسته بر آورد کند که این آمدن و رفتن ما از بهر چه بود ؟ امروزه هر آنچه که بار دانش و بینش دارد مورد پذیرش دانشمندان است و افسانه ها و گویش های مردمی که از هزاران سال پیش در اند یشه ها مانده و از سینه بسینه بما رسید ه را نمیپذ یرند , دانش دانشگاهی هرگز بجن و پری و از ما بهتران پروانه ی بودن نداده و افسانه ها را نمیپذیرد ! دانش امروزی دیدن گربه ی سیاه را بد نمید اند و با چشم بد و شانس خوب ! همخوانی ندارد  , چون هر چیزی را با اندیشه ی دانشی میپذیرد و مید اند که دو افزون بر دو .... میشود چهار ! و نه پنج ! و اگر دانشمندی یافت شود که بیاید و نشان دهد که   پاسخ چهار نیست ! از او دانشنامه میخواهند و همین دانشنامه های پیگیر است که دانشمند ان را بنشان های بر جسته و شکوهمند نوبل میرساند و امروز , همه چیز را با بار دانش و بینش  میپذ یرند  و دانشنامه ها روز بروز رو بفزونی است و پژوهشهای کهکشانی نمایانگر این است که پهنای کهکشانی راه شیری که زمین ما یکی از میلیار ها اخترانش هست !! سر به  سد ( صد ) ها سال نوری میزند و این جدائی ها دور و ناشناخته را نمیشود در اندیشه گنجانید !!! خورشید که هر روز بر آن مینگریم ! 149  میلیون کیلومتر از ما دور است و اختر ماه تنها 340 هزار کیلومتر از ما بدور است ! کهکشان راه شیری که زمین ما یکی از اختراش است دارای 200 تا 400 بیلیون اختر ریز و درشت است که تنها تازگیها اختری را در درونش یافته اند که چند برابر زمین ما است و یک پا رچه از الماس !! ساخته شده !.&lt;br /&gt;تازه ! کهکشان ما در میان آسمان از کوچک ترین ها است و کهکشان همسایه ی ما بنام آنرومدا , یک تریلیون اختر را در خود جای داده ! میدانید که پیر ترین اختری را که در کهکشان ما یافته اند چند ساله است ؟ شش بیلیون ساله و زمین ما که بسیار جوانتر است !! پانزده میلیارد ساله است بچه ! ! و کمی بیاند یشیم که  شمار این زمانهای دیرینه دار در برابر زمانی که ما در این خاکدان سپری میکنیم , چه ناچیز و پوچ است و در برابر ما چه خروار ها از پرسش را میتوان یافت و شگفت زده میشویم  که براستی آیا اندیشه ی ما توان درک چنین آفریدگاری را در اندیشه دارد ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-6100184509915297802?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/6100184509915297802/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=6100184509915297802' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/6100184509915297802'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/6100184509915297802'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-6113527619681265065</id><published>2011-09-24T04:02:00.000-07:00</published><updated>2011-09-24T04:03:33.528-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شنبه‏، 2011‏/09‏/24&lt;br /&gt;بباور پژوهشگران , جهان ما چیزی نزدیک به پانزده میلیارد سال است که بگرد خود و خورشید میچرخد و پیشینه ی ما جانداران تلاشگر در پهنه ی این کهنه سرا نیز چیزی دور و بر ده میلیون سال است , میدانیم که دینوزاور ها در چند میلیون سال پیش میزیسته اند و استخوانهای سری که از زنی آفریقائی یافت شده , پژوهشگران را بهمان پیشینه ی زنان و مردان در ده میلیون سال پیش نزدیک میکند !! کمی بیاندیشیم , پدران و مادران ما در روی این کره ی خاکی میزیسته اند و با شکار و کمی دیر تر کشاورزی و سبزی خواری زندگی را سپری میکردند که در راستای زمان , اندیشه در مغزهایشان راه یافت و برای گرم شدن ؛  آتش را یافتند و با پوست جانوران شکار شده برای خود و فرزندانشان پوشش گرم ساختند و از غار نشینی به بیابانگردی و چادر نشینی رسیدند و جان سخنم گرداگرد این است که آفریدگار جهان کیست !؟ یا چیست ؟ که افزون بر این گیتی ! بر بیشمار اختران ریز و درشت و کهکشانهای دور افتاده فرمان میراند و اندیشه های نا توان ما تا کنون  بمرزهای توانمندیش راهی نجسته !؟ میدانیم که چرخ گردون , نمیتواند فرمانروائی نداشته باشد همانگونه که خود رو هم بی راننده براه نخواهد افتاد !  تا کنون از خود پرسیده اید که براستی پشت این توانمند بی مانند چه ایستاده ؟ و خواسته ی او از آفریدن چیست ؟ و چرا باز میآفریند و ستاره میسازد و همچنان جهان و کهکشانها را در آسمان بی مرزی بسوی راهی بی پایان و ژرف میکشاند ؟ این پهلوان هستی ساز کیست که نه کسی از جایگاهش آگاه است و نه کسی میتواند چکه ای از خواسته هایش را برایمان باز گو کند ؟ &lt;br /&gt;تا بدانجا رسیده دانش من&lt;br /&gt;که بدانم ! همی که نادانم !&lt;br /&gt;دانشنامه های بی پایان را در دانشگاه های نامدار گیتی در باره ی کهکشانها نوشتند و باز مینویسند و خواهند نوشت و تا کنون هیچ پروفسور و کار شناس و فرهیخته ای نتوانسته براز آفرینش دست یابد ! پژوهشگران با تلسکوپهای غول آسا  تازه ترین اختری که دو سه سال نوری از ما بدور است را یافته اند ! و او را همسایه ی خود میدانیم !!!  این اختر کوه پیکر که پنج برابر زمین بزرگی دارد !! یکپارچه از الماس ساخته شده ! بسخنی دیگر در یک رویداد کهکشانی بسختی آسیب دیده و بآتش کشیده شده و در راستای چند میلیون سال , آرام آرام سرد و بتکه ای الماس ! باندازه پنج برابر زمین ما برگشته !!! دانش و بینش ما , کمتر از آنست که بتواند شکوه و بزرگی و توانمندی آن نیروی بی پایان را که بر کهکشانها فرمان میراند , در درونمان جاسازی کند !! نمیتوانیم بیابیم که آن نیرو که نه زمان را میشناسد و نه جا را !! چیست ؟ از کجا آمده ؟ برنامه اش چیست ؟ واز ما و شما و آنها و دیگران چه میخواهد ؟ کمی بخود بنگرید و هزاران پرسش بی پاسخ را در خود ببینید ! روش کار مغز را که تا کنون کمی کمتر از یک سدم ( صد ) از کار هایش را میشناسیم و از ساختمان اندرونیش نا آگاهیم ! میلیاردها چراغ الکترونیکی را در پیکر کمتر از یک کیلوئی خود جای داده که هر لامپ بر گوشه ای از پیکرمان فرمان میراند تا دست و پایمان بچرخد و گردنمان بچپ و راست بجنبد ! کمی بساختمان انگشتان دستتان بنگرید که هر پنج انگشت ! هم اندازه نیستند و چون مشت را میبندیم !! انگشتها در یک راستا آراسته میشوند و هزاران هزار شگفتیهائی که دور و برمان را در بر گرفته و بآنها مینگریم و توان پاسخ را نداریم .&lt;br /&gt;بآسمانها مینگریم و همچنان انگشت بدهان از آنهمه اختران پیچ در پیچ که پهنه ی بی مرز بالای سرمان را در بر گرفته و نمیتوانیم آنها را در مغزمان باز رسی کنیم ! میدانیم که شتاب نور 360000 کیلومتر در یک دم است ( ثانیه ) و میدانیم که اندازه ی دور و نزدیک را بسال نوری میخوانند که شمارش آن سر بآسمانها میزند هنگامیکه هر ثانیه ی نوری 360000 کیلومتر است و 60 برابرش یک دقیقه ی نوری و 60 برابر آن شماه یکساعت نوری و تا بسال نوری میرسیم ! خوب ! رسیدیم بآن شماره شگفت آور که آنرا سال نوری میگوئیم !!! شد ؟؟؟!! وتازه هنوز اندر خم یک کوچه ایم چون بر آورد فاصله ها میان اختران شگفتی را چند هزار برابر میکند هنگامیکه سخن از فاصله های چند میلیارد سال نوری در میان است !!!! هنوز دوزاریهایمون نیافتاده و نخواهد افتاد چون همانگونه که در بالا نوشتم , میزان درک اندیشه هایمان , توان سر و کار داشتن با آن نیرو را ندارد ! ساده تر بگویم که کمتر از آنیم که با آن داده ها دست و پنجه نرم کنیم ! یا پاسخگوی آن خروار ها پرسشی باشیم که یکی از آنها میپرسد که : این آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟! و زندگی همچنان در  روند است و چه بخواهیم و چه نه , روزگار رفتنی را پشت سر مینهیم و به پیش میتازیم ! بکجا ؟ و چرا ؟ آنچه شگفتی را در این کهنه سرا بیشتر و بیشتر میکند همانا نا آگاهیهای ما از نیروی پایان نا پذیری است که خودمان بر او نام نهاده ایم ! و با برچسب های گوناگون , بی آنکه بدانیم و آگاه باشیم ! از توانمندیش میگوئیم و مینویسیم و نوشتارهای ریز و درشت را در راستای این پنج هزار سال پیش رو ! ( در برابر پانزده میلیار سال پیشینه ی جهان خاکی ! )   برخ هم میکشیم ! آن کیش , با آن باور وآن  توده مردمان گسترده در پنج خشکی , از این باور پشتیبانی میکند و در این چهار پنج هزار سال ناچیز , چه خونها ریخته نشد و چه هستیها بنیستی کشانده نشد , برای بکرسی نشاندن مشتی باورهای کهنه که هیچ دانشگاهی آنرا نمیپذیرد چون بار دانشی ندارند و دانشمندان , دو افزون بر دو را چهار میدانند و نه پنج ! و برای بکرسی نشاندن دانشنامه ها , میباید نشست و سخن گفت و ثابت کرد که داروی پیشنهادی برای درمان درد را , نخست در بدن موشها بآزمایش مینهند و بر آورد های خوب میگیرند ! سپس آن دارو را بمردم میدهند و با هزاران آزمایش ! در پایان نوشتار های دانشی را برای فرهیختگان میفرستند تا آن داروی پیشنهادی , زبانزد شود و در میان مردم جهان پروانه بگیرد و بدست پزشکان برسد و آن دارو ها را برایمان بنویسند تا سر درد ها و پادرد هایمان را درمان پذیر باشد ! و نه اینکه در چهار هزار سال پیش با نبودن دست آورد های پیشرفته ی امروزی !! بنشینند و برای آفریدگار کهکشانها نام بنهند و سخن از کارهایش را در نوشتار ها بما برسانند  آنهم در هزاران سال پیش ......... با بودن یا نبودن پاسخ بآن پرسشها ! دلبستگی با آن آفریدگاری که ازش سخن گفتم , امید بخش و سازنده است , باو پناه آوردن و در برابرش کرناش کردن ( تعظیم ) و ازش درخواست کردن .&lt;br /&gt;در راستای برداشتهای نوشتاری که پیش کش شد , بیاد سخنور فرزانه ی خودمان , عماد خراسانی افتادم که این چکامه اش , با امروزمان چه همخوانیها دارد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است&lt;br /&gt;حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است&lt;br /&gt;این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است&lt;br /&gt;گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است&lt;br /&gt;هر کسی قصه شوقش به زبانی می خواند&lt;br /&gt;چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است&lt;br /&gt;این همه شکوه ز سودای گرفتاران است&lt;br /&gt;ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است&lt;br /&gt;ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه&lt;br /&gt;گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است&lt;br /&gt;گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم&lt;br /&gt;آشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است&lt;br /&gt;هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند&lt;br /&gt;بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است&lt;br /&gt;عشق اتش بود و خانه خرابی دارد&lt;br /&gt;پیش اتش دل شمع وپر پروانه یکی است&lt;br /&gt;گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد&lt;br /&gt;بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است&lt;br /&gt;براستی داشتن فرهنگی بشکوهمندی فرهنگ جاودان پارسی , بیانگر پاسخهای زیادی از آن خرمن پرسشها است و ژرفنگری در آمده های این چکامه از عماد , ما را بدنیای دیگری میبرد .&lt;br /&gt;گوشه ای از کتاب باورها و دیوار ها نوشته ی مهندس همایون ابراهیمی .&lt;br /&gt;پیش کش بدوستان خوبم&lt;br /&gt;درویش کرمانشاهی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-6113527619681265065?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/6113527619681265065/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=6113527619681265065' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/6113527619681265065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/6113527619681265065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2011/09/20110924_24.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-1882999140934743330</id><published>2011-09-24T03:19:00.000-07:00</published><updated>2011-09-24T03:20:45.563-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شنبه‏، 2011‏/09‏/24&lt;br /&gt;بباور پژوهشگران , جهان ما چیزی نزدیک به پانزده میلیارد سال است که بگرد خود و خورشید میچرخد و پیشینه ی ما جانداران تلاشگر در پهنه ی این کهنه سرا نیز چیزی دور و بر ده میلیون سال است , میدانیم که دینوزاور ها در چند میلیون سال پیش میزیسته اند و استخوانهای سری که از زنی آفریقائی یافت شده , پژوهشگران را بهمان پیشینه ی زنان و مردان در ده میلیون سال پیش نزدیک میکند !! کمی بیاندیشیم , پدران و مادران ما در روی این کره ی خاکی میزیسته اند و با شکار و کمی دیر تر کشاورزی و سبزی خواری زندگی را سپری میکردند که در راستای زمان , اندیشه در مغزهایشان راه یافت و برای گرم شدن ؛  آتش را یافتند و با پوست جانوران شکار شده برای خود و فرزندانشان پوشش گرم ساختند و از غار نشینی به بیابانگردی و چادر نشینی رسیدند و جان سخنم گرداگرد این است که آفریدگار جهان کیست !؟ یا چیست ؟ که افزون بر این گیتی ! بر بیشمار اختران ریز و درشت و کهکشانهای دور افتاده فرمان میراند و اندیشه های نا توان ما تا کنون  بمرزهای توانمندیش راهی نجسته !؟ میدانیم که چرخ گردون , نمیتواند فرمانروائی نداشته باشد همانگونه که خود رو هم بی راننده براه نخواهد افتاد !  تا کنون از خود پرسیده اید که براستی پشت این توانمند بی مانند چه ایستاده ؟ و خواسته ی او از آفریدن چیست ؟ و چرا باز میآفریند و ستاره میسازد و همچنان جهان و کهکشانها را در آسمان بی مرزی بسوی راهی بی پایان و ژرف میکشاند ؟ این پهلوان هستی ساز کیست که نه کسی از جایگاهش آگاه است و نه کسی میتواند چکه ای از خواسته هایش را برایمان باز گو کند ؟ &lt;br /&gt;تا بدانجا رسیده دانش من&lt;br /&gt;که بدانم ! همی که نادانم !&lt;br /&gt;دانشنامه های بی پایان را در دانشگاه های نامدار گیتی در باره ی کهکشانها نوشتند و باز مینویسند و خواهند نوشت و تا کنون هیچ پروفسور و کار شناس و فرهیخته ای نتوانسته براز آفرینش دست یابد ! پژوهشگران با تلسکوپهای غول آسا  تازه ترین اختری که دو سه سال نوری از ما بدور است را یافته اند ! و او را همسایه ی خود میدانیم !!!  این اختر کوه پیکر که پنج برابر زمین بزرگی دارد !! یکپارچه از الماس ساخته شده ! بسخنی دیگر در یک رویداد کهکشانی بسختی آسیب دیده و بآتش کشیده شده و در راستای چند میلیون سال , آرام آرام سرد و بتکه ای الماس ! باندازه پنج برابر زمین ما برگشته !!! دانش و بینش ما , کمتر از آنست که بتواند شکوه و بزرگی و توانمندی آن نیروی بی پایان را که بر کهکشانها فرمان میراند , در درونمان جاسازی کند !! نمیتوانیم بیابیم که آن نیرو که نه زمان را میشناسد و نه جا را !! چیست ؟ از کجا آمده ؟ برنامه اش چیست ؟ واز ما و شما و آنها و دیگران چه میخواهد ؟ کمی بخود بنگرید و هزاران پرسش بی پاسخ را در خود ببینید ! روش کار مغز را که تا کنون کمی کمتر از یک سدم ( صد ) از کار هایش را میشناسیم و از ساختمان اندرونیش نا آگاهیم ! میلیاردها چراغ الکترونیکی را در پیکر کمتر از یک کیلوئی خود جای داده که هر لامپ بر گوشه ای از پیکرمان فرمان میراند تا دست و پایمان بچرخد و گردنمان بچپ و راست بجنبد ! کمی بساختمان انگشتان دستتان بنگرید که هر پنج انگشت ! هم اندازه نیستند و چون مشت را میبندیم !! انگشتها در یک راستا آراسته میشوند و هزاران هزار شگفتیهائی که دور و برمان را در بر گرفته و بآنها مینگریم و توان پاسخ را نداریم .&lt;br /&gt;بآسمانها مینگریم و همچنان انگشت بدهان از آنهمه اختران پیچ در پیچ که پهنه ی بی مرز بالای سرمان را در بر گرفته و نمیتوانیم آنها را در مغزمان باز رسی کنیم ! میدانیم که شتاب نور 360000 کیلومتر در یک دم است ( ثانیه ) و میدانیم که اندازه ی دور و نزدیک را بسال نوری میخوانند که شمارش آن سر بآسمانها میزند هنگامیکه هر ثانیه ی نوری 360000 کیلومتر است و 60 برابرش یک دقیقه ی نوری و 60 برابر آن شماه یکساعت نوری و تا بسال نوری میرسیم ! خوب ! رسیدیم بآن شماره شگفت آور که آنرا سال نوری میگوئیم !!! شد ؟؟؟!! وتازه هنوز اندر خم یک کوچه ایم چون بر آورد فاصله ها میان اختران شگفتی را چند هزار برابر میکند هنگامیکه سخن از فاصله های چند میلیارد سال نوری در میان است !!!! هنوز دوزاریهایمون نیافتاده و نخواهد افتاد چون همانگونه که در بالا نوشتم , میزان درک اندیشه هایمان , توان سر و کار داشتن با آن نیرو را ندارد ! ساده تر بگویم که کمتر از آنیم که با آن داده ها دست و پنجه نرم کنیم ! یا پاسخگوی آن خروار ها پرسشی باشیم که یکی از آنها میپرسد که : این آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟! و زندگی همچنان در  روند است و چه بخواهیم و چه نه , روزگار رفتنی را پشت سر مینهیم و به پیش میتازیم ! بکجا ؟ و چرا ؟ آنچه شگفتی را در این کهنه سرا بیشتر و بیشتر میکند همانا نا آگاهیهای ما از نیروی پایان نا پذیری است که خودمان بر او نام نهاده ایم ! و با برچسب های گوناگون , بی آنکه بدانیم و آگاه باشیم ! از توانمندیش میگوئیم و مینویسیم و نوشتارهای ریز و درشت را در راستای این پنج هزار سال پیش رو ! ( در برابر پانزده میلیار سال پیشینه ی جهان خاکی ! )   برخ هم میکشیم ! آن کیش , با آن باور وآن  توده مردمان گسترده در پنج خشکی , از این باور پشتیبانی میکند و در این چهار پنج هزار سال ناچیز , چه خونها ریخته نشد و چه هستیها بنیستی کشانده نشد , برای بکرسی نشاندن مشتی باورهای کهنه که هیچ دانشگاهی آنرا نمیپذیرد چون بار دانشی ندارند و دانشمندان , دو افزون بر دو را چهار میدانند و نه پنج ! و برای بکرسی نشاندن دانشنامه ها , میباید نشست و سخن گفت و ثابت کرد که داروی پیشنهادی برای درمان درد را , نخست در بدن موشها بآزمایش مینهند و بر آورد های خوب میگیرند ! سپس آن دارو را بمردم میدهند و با هزاران آزمایش ! در پایان نوشتار های دانشی را برای فرهیختگان میفرستند تا آن داروی پیشنهادی , زبانزد شود و در میان مردم جهان پروانه بگیرد و بدست پزشکان برسد و آن دارو ها را برایمان بنویسند تا سر درد ها و پادرد هایمان را درمان پذیر باشد ! و نه اینکه در چهار هزار سال پیش با نبودن دست آورد های پیشرفته ی امروزی !! بنشینند و برای آفریدگار کهکشانها نام بنهند و سخن از کارهایش را در نوشتار ها بما برسانند  آنهم در هزاران سال پیش ......... با بودن یا نبودن پاسخ بآن پرسشها ! دلبستگی با آن آفریدگاری که ازش سخن گفتم , امید بخش و سازنده است , باو پناه آوردن و در برابرش کرناش کردن ( تعظیم ) و ازش درخواست کردن .&lt;br /&gt;در راستای برداشتهای نوشتاری که پیش کش شد , بیاد سخنور فرزانه ی خودمان , عماد خراسانی افتادم که این چکامه اش , با امروزمان چه همخوانیها دارد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است&lt;br /&gt;حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است&lt;br /&gt;این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است&lt;br /&gt;گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است&lt;br /&gt;هر کسی قصه شوقش به زبانی می خواند&lt;br /&gt;چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است&lt;br /&gt;این همه شکوه ز سودای گرفتاران است&lt;br /&gt;ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است&lt;br /&gt;ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه&lt;br /&gt;گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است&lt;br /&gt;گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم&lt;br /&gt;آشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است&lt;br /&gt;هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند&lt;br /&gt;بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است&lt;br /&gt;عشق اتش بود و خانه خرابی دارد&lt;br /&gt;پیش اتش دل شمع وپر پروانه یکی است&lt;br /&gt;گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد&lt;br /&gt;بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است&lt;br /&gt;براستی داشتن فرهنگی بشکوهمندی فرهنگ جاودان پارسی , بیانگر پاسخهای زیادی از آن خرمن پرسشها است و ژرفنگری در آمده های این چکامه از عماد , ما را بدنیای دیگری میبرد .&lt;br /&gt;گوشه ای از کتاب باورها و دیوار ها نوشته ی مهندس همایون ابراهیمی .&lt;br /&gt;پیش کش بدوستان خوبم&lt;br /&gt;درویش کرمانشاهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش ما ســوختگان مسجد و میخانه یکیسـت &lt;br /&gt;حرم و دیر یکی، ســــبــحه و پیمانه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-1882999140934743330?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/1882999140934743330/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=1882999140934743330' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/1882999140934743330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/1882999140934743330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2011/09/20110924.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-7871610471423287340</id><published>2011-09-16T23:05:00.000-07:00</published><updated>2011-09-16T23:06:55.453-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>جشن آغاز سال نو در اسرائیل&lt;br /&gt;سال نو اسرائیلی (عبری ) را که نشانگر فرهنگ پویا و شش هزار ساله ی کیش&lt;br /&gt;پیشینه دار یهود است , بشما شاد باش میگویم&lt;br /&gt;ما ایرانی تباران شهروند در اسرائیل , وابستگان بدو فرهنگیم&lt;br /&gt;فرهنگ شکوهمند پارسی با درخششی همیشگی&lt;br /&gt;و فرهنگ پر بار اسرائیلی با فرهیختگانی که پهنه ی گیتی را با دست آوردهایشان&lt;br /&gt;به بهروزی و بهبودی رساندند و تلاش پیگیرشان شبانه روزی است&lt;br /&gt;و هر هنگام مورد ستم گروهی تازیان دد اندیش هستند&lt;br /&gt;و برای پایداری و ماندگاری مردم ستم دیده ی اسرائیل در تلاشند&lt;br /&gt;از یک سو با داشتن دانشمندانی نامدار برای پیشرفت جهان میکوشند و از سوی دیگر&lt;br /&gt;برای نگهبانی و نگهداری از کشورشان اسرائیل مبارزه میکنند&lt;br /&gt;و در این راستا بزندگی در آمیخته با شادی و کارسازی خود ادامه میدهند.&lt;br /&gt;کیش یهود با سوگواری و افسوس برای آنچه از دست داده میانه ای ندارد&lt;br /&gt;همیشه در میدان مبارزه برای آینده ای نو و شادی آفرین است&lt;br /&gt;و مردم اسرائیل را فرزانگان گیتی , مردمی با پشتکار میدانند که در 63 سال برپائی&lt;br /&gt;کشور , توانسته اند اسرائیل را در میان پنج کشور پیشرفته ی گیتی جاسازی کنند&lt;br /&gt;وسالی دگر سپری شده و اسرائیلیان آنرا با دل و جان جشن میگیرند&lt;br /&gt;آغاز سال نو اسرائیلی را بشما ودوستداران مهر, شاد باش گفته&lt;br /&gt;آرزومندیم که آینده , آبستن رویداد های خوشی برای همگان&lt;br /&gt;و بویژه شهروندان دو کشور دوقلوی خاورمیانه باشد&lt;br /&gt;شهروندان  با فرهنگ اسرائیل و ایران&lt;br /&gt;با مهر و دوستی&lt;br /&gt;درویش کرمانشاهی&lt;br /&gt;مهندس همایون ابراهیمی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-7871610471423287340?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/7871610471423287340/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=7871610471423287340' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7871610471423287340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7871610471423287340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-7105631574511415056</id><published>2011-04-17T13:53:00.000-07:00</published><updated>2011-04-17T13:55:08.939-07:00</updated><title type='text'>آیا جهان آبستن رویدادهای شادی آفرینی است؟</title><content type='html'>بلبل از عشق گل و پروانه از سودای شمع&lt;br /&gt;هرکسی سوزد بنوعی در غم جانانه ای&lt;br /&gt;پیامی زیبا تر از این سروده ی بهار ( ملک الشعرا !) را برای آغاز سخنم نیافتم&lt;br /&gt;ما دوستداران ایران و بالندگان بر فرهنگ شکوهمندش ! چیزی را بفراموشی سپرده ایم که از ارزشی بسیار بر خوردار است و در لابلای زمان ! یا از یادمان رفته و یا بآن خو گرفته ایم !&lt;br /&gt;از یادمان رفته که در راستای شش هزار ساله ی فرهنگ پر بارمان ! 1400 سال است که یادگارها از تازیان&lt;br /&gt;داریم که در تار و پودمان رخنه کرده و نزدیک ترینشان ! همین زبان ورجاوند مادری است که چنان در واژه های تازیان آلوده شده که سالهای دراز نیاز به باز سازی دارد ! شوربختانه !! دست اندرکاران امروز ایران هم که از وفاداران به برادران تازی خود هستند ! چندان کاری با انجمن پاسداران از زبان پارسی ندارند و درست رفتارشان واژگونه است و میکوشند که با واژه های تازیان بیشتر و بیشتر در پیوند باشند ! نامهای دل نشین بیژن و منیژه و بهروز و هوشنگ که بازتابی است از اندیشه های پیر توسمان فردوسی و شاه نامه اش  ! به نامهائی برگردانده شده که در دوران چهل سال پیش ! کمتر پدرانی میخواستند که چنین نامهائی بر فرزندانشان نهاده شود : سیف اله – ابو الفضل – رقیه و زینب &lt;br /&gt;ارتش ایران که در دوران پیش بزبان پارسی آراسته شده بود و هنگ و دژبان و سپهبد داشت ! امروز با نامهای تازی آراسته شده و آگاهان را گوشزدی !&lt;br /&gt;سی و چند سال بد اندیشی با آن کارنامه ی سیاه که مرگ برای این و آن را بدنبال داشت ! ایرانی را در برابر داوران راستین جهان بدوراهی میکشاند که براستی چه بر سر این مردم آمده که امروز میلیونها تن بمیدانها میآیند و برای این و آن مرگ و نیستی میخواهند ! آیا اینها فرزندان کورش و داریوشند که در دوران هخامنشی ! مهر ورزی را بجهان پیش کش کردند !؟ و زنانشان فرماندهان ارتش بودند؟ چه بر سر این مردم و آن مرز و بوم آمده که میلیاردها از پول مردم ایران را بدامان گروهی دژخیمان تازی میریزند تا بدرند و ویران کنند و سر ببرند و دنیا را بخاک و خون بکشانند ! براستی آیا اینها ایرانیند ؟ که سی و پنج سال است زنان  سرزمین اهورائی را بزیر چادر سیاه کشانده اند و دم از ایزد شناسی و خدا پرستی میزنند ! چه خدائی ایست که از آوردن کودکان برای دیدن پدرشان که بچوبه دار آویخته میشود باکی ندارد  ؟ آن چه خدائی است که ساختن جنگ افزار را برای کشتار مردم روا میداند ؟ 1400 سال است که با خرافه وارد اندیشه ها شده اند ، جن و پری و از ما بهتران را در درون مردم جای سازی کرده اند تا با بر چسب دین بر در آمدهای خودشان بیافزایند و در این کار بسیار وارد و پیروز هستند چون میدانند با مردم ساده ی کوچه و بازار چگونه سخن بگویند و اندیشه هایشان را بسود خودشان جابجا کنند ! آنها هم که بدانشگاه آمده اند و میزان آگاهیهایشان از جهان امروز رو بفزونی است .... اوباش و خاک وخاشاک میخوانندشان ! رهبران خود را آمده از سوی خدا میدانند  که نور ایزدی را پیرامون خودشان میبینند و دم از اداره ی آینده ی جهان میکنند و مردم نا آگاه هم گوسفند وار بدنبالشان میروند و آنها هم نه تنها ول کن نیستند که با آوردن نوآوریها ! بیش از پیش ! مردم را بسوی خرافه میکشانند و تازه ترین آنها بدنیا آمدن کودکی است که هنگام بیرون آمدن از شکم مادرش گفته : یا علی !!!!!! و از این گونه سخنها که بی گمان فراوان است و ما از آنها نا آگاه ! آنچه بر شگفتیها میافزاید ، واکنشهای از پیش آراسته شده ی مردمی است ! که آیا براستی مردم ایران تا این اندازه ساده اند که این گونه رویداد ها را باور میکنند و نمیخواهند بپزیرند که دنیای امروز دیگر دنیای دیروز نیست که شاهی بر کشوری فرمان میراند و کشوری از او پیروی میکرد ؛ نمیبینند که بزرگترین فرمانروایان را برای چهار سال بر میگزینند و سپس بخانه هایشان میفرستند تا تازه تری بیاید و با نوآوریهایش مردم را به پیشرفت بکشاند و نه اینکه مردم را بجنبش وا دارد که بخواسته ی آنها بمیدانها بیایند و برای این و آن مرگ بخواهند ! جهان از دیدن این مرگ خواهیها خسته شده و در اندیشه ی آینده ای دیگر است ! اروپا مرزها را باز کرده و پولهایشان یکی شده ! آمریکا چهار اسبه بسوی پیشرفتهای روز افزون میتازد ، آفریقا بیدار شده و مردمش در اندیشه ی دگرگونی اند و کشور های تازی هم دوستدار آزادی شده اند و این پرسش را به پیش میآورند که آیا جهان آبستن رویداد های شیرین است ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-7105631574511415056?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/7105631574511415056/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=7105631574511415056' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7105631574511415056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7105631574511415056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='آیا جهان آبستن رویدادهای شادی آفرینی است؟'/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-458251061521699836</id><published>2011-02-05T12:16:00.000-08:00</published><updated>2011-02-05T12:17:12.174-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خدای خشک کند دست زارعی که بکاشت&lt;br /&gt;در آب و خاک جهان دانه ی جدائی را&lt;br /&gt;شانزدهم بهمن ماه 1389 شنبه&lt;br /&gt;به این نمایه از تاق ( طاق ) بستان که نگریستم ! به 41 سال پیش باز گشتم که کرمانشاه زاد گاهم را ترک کردم و بسرزمین پدرانم اسرائیل کوچ نمودم و شهروندی این سر زمین  را چون میلیونها تن که باین کشور نو پا آمده بودند پذیرفتم و هیچگاه نمی اندیشیدم که شهر زادگاهم که با کمتر از دو ساعت پرواز میتوانم بتاق بستانش برسم ! این چنین از من دور و دور تر گردد ، در زمانی که فرمانروایان امروز ایران ، این چنین با نامهربانیهای روز افزونشان از دوستی و همبستگی بدورند و من درویش بگرد راهشان هم نمیرسم .&lt;br /&gt;با سیاست و سیاست مداران کاری ندارم چون هر آنچه مینویسم ، باز تابی است از دل و جان برخاسته از تار و پودم که بی مرز بزادگاهم دل بسته ام و گروهی ، پروانه ی دیدار از آن شهر را از من و ما و دیگران گرفته اند و بیاد پیامی از سرورم شاه درویشان ( مولانا ) افتادم &lt;br /&gt;در عشق تو گر دل بدهم , جان ببرم&lt;br /&gt;هر چه بدهم ، هزار چندان ببرم&lt;br /&gt;واندیشه ای بر آنم داشت تا این نوشتار را در رسانه ام به پیروان مهر پیش کش کنم ، بآنها که چون شاه درویشان ؛ هر چه را داشتند ، دادند تا ارزنی مهر را خریدار باشند . و خواسته ام همانا باز تاب درخشش مهر و دوستی است وشاید بگوش شنوائی در ایران برسد .&lt;br /&gt;با بر داشت از اندیشه هائی که جای پایشان را در فرهنگ شکوهمند ایران می یابیم سخنم  را پی میگیرم و از اندیشه ی طبیب اصفهانی ، گویشی را بر میگزینم که در لابلایش خروار ها مهر موج میزند :&lt;br /&gt;بنازم به بزم مجبت که آنجا&lt;br /&gt;گدائی بشاهی مقابل نشیند&lt;br /&gt;این سخنان که بوی مهر و دوستی و برادری از درونشان سرازیر میشود را چه کسانی نوشته اند ، مگرنه همان بزرگوارانی که با نامشان و بازمانده های اندیشه هایشان از ایران و ایرانی الگوی مردمانی نیک اندیش را ببازار مهر آوردند و ایرانی را در میان مردم گیتی به نیک نگری و نیک خوئی ، نامدار کردند ! و چرا امروز ازآن سرزمین و آن آب و خاک بوی بد خواهی و مرگ ستائی برای این و آن میآید و چرا فرزندان کورش و داریوش و آرتیمس و آناهیتا .... این گونه شدند ؟ چرا از کوچه پس کوچه های کرمانشاه که 26 سال در پیچ و خم تاق بستان و باغ ابریشم و میدان فردوسی و شهرداری و دو اشکفته و چشمه های خزر زنده اش &lt;br /&gt;بوی  فریاد مرگ بر آن و این را میشنوم !؟ چرا آنگونه شدیم که نبودیم و نمیخواستیم باشیم ؟ چرا باور های دینی میان من و ما و شما و آنها را باین دوری از هم جدا کرد !؟ مگر این چند روزه از زندگی که خواسته و نا خواسته سپری خواهد شد و همگان روزی از این خاک دان دل خواهند کند ... چه ارزشی دارد که برای ماندگاری در درونش ، این اندازه نا مهربانی و کشت وکشتار در آن براه انداخت ؟&lt;br /&gt;مگر نمیدانند که :&lt;br /&gt;پرتو عمر چراغی ای است که در بزم وجود &lt;br /&gt;بنسیم مژه بر هم زدنی خاموش است &lt;br /&gt;یا یادشان رفته که پیر شیرازمان ( حافظ )  در 600 سال پیش چه گفت&lt;br /&gt;بر سر جوی نشین و گذر عمر ببین&lt;br /&gt;که این اشارت زجهان گذران ما را بس&lt;br /&gt;اینها با این بوق و کرنا ها که براه انداخته اند و هر بامداد و شامگاه جان این و آن را میگیرند و برای آن و این مرگ و نیستی خواهانند .... بکجا میخواهند برسند ! مگر چنگیز چه کرد ؟ در پایان به دیار نیستی شتافت .&lt;br /&gt;مگر اسکندر بکجا رسید ؟ و از خود چه نام ننگینی بجای نهاد ، هنگامیکه تخت جمشید را بآتش کشید .&lt;br /&gt;مگر هیتلر با آن جهان گشائیها در پس دژی خود کشی نکرد ؟&lt;br /&gt;مگر نا پولئون با ان شکوه و ارتش وتوانمند در راستای جوانی ره از این این خاک دان بر نکند ؟&lt;br /&gt;این خروار ها دانه ی بزر دشمنی را که در خاک افشانده اید ! تا اندیشه ها را بر این و آن بر انگیزید ! برای چیست ؟ مگر مهر و دوستی چه بدی دارد که شما از بامداد تا شامگاه بر بوق جنگ میدمید و میلیونها تن را بمیدانها میآورید و مرگ و نیستی را خواستارید , نمیدانید که  روزگار از این چنگیزها و هیتلر ها و فرعون ها و بخت النصر  ها و آغا محمد خان ها زیاد داشته ؟&lt;br /&gt;میآئید و میبندید و رسانه ها را یکی پس از دیگری در هم میکوبید ! نمیدانید که فردا ها هستند که باز میآیند و یا اینکه یادتان رفته که گهی زین به پشت و گهی پشت بزین؟&lt;br /&gt;من وما و آنها را از گفتن و نوشتن باز میدارید تا جنگ افزار های کشتار همگانی را هر چه زود تر بسازید و کشور را از پهنه گیتی پاک کنید ! چرا ؟ مگر شهروندان آن کشور ها که خود را برای نا بودیشان آماده میکنی ! بتو چه کرده اند که خواستار مرگشان هستی ؟&lt;br /&gt;بس کنید ! فراموش نکنید که روزی روزگاری باید پاسخگوی میلیونها پرسش باشید . میدانم که سخن&lt;br /&gt;من را نخواهید شنید و اگر هم بشنوید برای از میان بردن یا پاکسازی آن تلاش خواهید کرد ولی بدانید که گفته ی من درویش برای آینده و بیدار نمودنتان از خوابی است که نا دانسته و نا خواسته ... خودتان بر گزیده اید و خودتان از پیش آمدهای آینده نا آگاهید و افسوس که بجای راه مهر و دوستی ؛ راه مرگ و سوگ آوری را برگزیدید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-458251061521699836?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/458251061521699836/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=458251061521699836' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/458251061521699836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/458251061521699836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2011/02/1389-41.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-2835250698468663357</id><published>2010-12-08T05:29:00.000-08:00</published><updated>2010-12-08T05:30:20.632-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بامداد دیروز بود ، تو راه بندان گیر کرده بودم&lt;br /&gt;خود رو ها از پس و پیش راه را بروی هم بسته بودند و راننده ها انگاری باین رویدادها خو گرفته اند&lt;br /&gt;براستی که راه بندهای بامدادی ، سخت توان فرساست .&lt;br /&gt;بموسیقی کهن ایران گوش میدادم که از خود رو پخش میشد  ، استاد شجریان سروده ای از طبیب اصفهانی را با آن آواز دل نشینش میخواند :&lt;br /&gt;بنازم به بزم محبت که آنجا&lt;br /&gt;گدائی بشاهی مقابل نشیند&lt;br /&gt;در آسمان ، گروهی پرندگان مهاجر را میبینم که با آن پرواز شکوهمندشان به پیش میتازند و پروازشان مانند شماره ی هفت است و شگفت زده میشویم  که چگونه این پرندگان ، راه خود را میدانند و گم نمیشوند ؟ و آن پرنده ی نخست که نُک هفت  است !  چگونه میتواند همگان را رهبر باشد ! و اشتباه هم نمیکنند و سر راست بجائی که باید برسند ! میروند و میلیونها سال است این کار  شگفت انگیز را واردند و پشت در پشت و سال بسال آنرا از سر میگیرند .... راه بندان هنوز ادامه داره و من در خودم فرو رفته ام و نوای خوش استاد شجریان مرا ببالای آسمانهای دور دست برده و در این اندیشه ام که تا مهر و دوستی هست !! چرا جنگ وستیز و دوباره بشکوهمندی آن پرواز برگشتم و اندیشه ام مرا بسوی آن پرندگان کشاند که مهر را بر گزیده اند و گروه بگروه ، با هم و برای هم فرسنگها راه را میپیمایند و با هم میخورند و مینشینند و بپرواز در میآیند  ، رهبرشان هم یکی از همان پرندگان است که هر هنگام جای خود را با دیگری جا بجا میکند و جلو دار دوستان میشود و راهنمائی و رهبری را از سر میگیرد و بپیش میتازد و یادم برهبران اینجا و آنجا افتاد که بر چسب راهنما را بر خود زده اند و برای ماندگاری چند روزی دیگر میکشند و نابود میکنند و از میان بر میدارند ، بزرگ وکوچک را و برایشان ماندگاری این و آن پشیزی ارزش ندارد و دلم گرفت از اینهمه ستمها که دنیای ما را در بر گرفته و با دنیای پرندگان اینچنین نا همخوانی دارد و بخود میآیم و هنوز در پس راه بندانم و از دور آن پرندگان را میبینم که بجائی کوچ میکنند و در یک دم آرزو میکنم که پرنده باشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-2835250698468663357?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/2835250698468663357/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=2835250698468663357' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2835250698468663357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2835250698468663357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-7734757710271787591</id><published>2010-09-23T12:33:00.000-07:00</published><updated>2010-09-23T12:34:31.503-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در عشق تو گر دل بدهم ، جان ببرم&lt;br /&gt;هر چه بدهم ، هزار چندان   ببرم&lt;br /&gt;با این سخن دل نشین از شاه درویشان ( حضرت مولانا ) آغازین این نوشتار را بر گزیدم تا نمایانگر نیک اندیشی ها ی ما ایرانیان باشد که در کران بکران جهان گسترده ، هر کجا که هستیم ، از درونمان همان نیکو نگری هاست که به بیرون میتراود و نا آگاه ! همانیم که بودیم و هستیم وخواهیم بود ، مهر را از درونمان نمیتوان پاک کرد چون با مهر ورزی بار آمدیم ومهمان نوازی در خونمان میجوشد و جدا از مهر نمیتوانیم زندگی کنیم ، تا بوده ، خواهان نیک نگری بوده ایم و از نیک اندیشیها ، پیشینه ای دراز داریم ، و مولوی چه زیبا و دل نشین از آن خواسته و پرداخته ی توده ها سخن میگوید ، اگر مهری از کسی ببینیم ، آنرا بگونه های رنگارنگ تاوان میدهیم ، اگر بجائی فراخوانده میشویم و از ما پذیرائی گرمی میشود ، میکوشیم در آینده ای نزدیک ، مهمانی شکوهمند تری را برای فراخوانی از آنان بر پا کنیم ! در تلاشیم تا سفره ی ما رنگارنگ تر باشد و ایراد گیران  براین ویژگیهایمان بر چسب چشم هم چشمی را میزنند ونا آگاهند که چنین نیست ، خوی ما از دورانهای دور همین بوده وخواهد بود ، دوست داریم هر چه را گرفته ایم ، هزار چندان بر گردانیم و سخن مولانا پیرامون همین زیبا اندیشیها دور میزند . شور بختانه در راستای دگرگونیهای پر فراز ونشیبی که سرزمینمان ایران را در بر میگیرد ، باورهای دینی ، کارساز و میان مردم جدا آفرین بوده اند ، سود جویان دینی  با یاری از زبان دراز خود ، ترساها را از یهودیان ایران جدا کردند و مسلمان باورمند ، یهودی را از خود دور دانست ! چرا ؟ که باورهای دینی آن کیش ، با دگر کیشان ! همخوانی نداشت ؛ مسلمان ، بر آفریدگار کهکشانها نیایش میکرد و یهودی هم همان کرناشها را بایزد مینمود ! ولی بباور سود جویان ، خدای ترسا را با خدای مسلمان وپروردگار یهود .... نمیشد در یک راستا نهاد ! آن کیش ، گوئی خدای دیگری داشت که باورمندان دیگر را از خود نمیدانست ، گوئی یک دشمنی ژرف ، میان باورمندان ریشه دوانده بود و بزرگان کیش ، با آوردن نمونه های خود ساخته ! تا توانستند ، دیوارهای بلند را میان باورمندان بآسمان کشیدند ، دوری وجدائی میان این وآن گسترده وگسترده تر شد و بجنگها و خونریزیها و کشت وکشتار ها گرائید و چوب آن نا همخوانیها را تا بامروز میخوریم وایستاده در خوابیم ، ترسا چشم دیدار از یهودی را نداشت ومسلمان ، بریهودی میتاخت ! چرا ؟ که سود جویان، کینه ای دور ودراز با دینهای یهود و ترسا دارند و شور بختانه نمیدانستند و نمیدانند که ؛&lt;br /&gt;این همه جنگ وجدل ، حاصل کوته نظری است&lt;br /&gt;گر نظر پاک کنی ! مسجد ومیخانه یکی است &lt;br /&gt;این کوته اندیشیها و ندانم کاریها و نا هم خوانیها ، و مرگ ونیستی خواستن ها برای این و  آن ... بازتابش جدائیها و برپائی دیوار های بلند است که در نوشتار تازه ی خود بنام باور ها ودیوار ها ... بآن پرداخته ام ، هر چه بیشتر بآن پژوهشها میپردازم ، بر شگفتیم افزوده میشود که چگونه شد که در این پانزده میلیارد سال که از پیشینه ی زمین گردان ، پیرامون خورشید میگذرد ! در این سه چهار هزار سال !!!! ( پانزده میلیارد رویاروی چهار پنج هزار سال ... نزدیک به هیچ ) جدائیها میان مردم گیتی پدیدار شد تا ترسا را از یهودی و مسلمان را از گبر جدا کند .&lt;br /&gt;وجان سخنم با آنها است که در جامه ی آن کیش وردای آن باور رفته اند تا با ایراد ها و کینه توزیها و جنگ وغارت وچپاولها ، بر یهودی سرگردان ، برچسب آوارگی بزنند ، یهودی را کشنده ی مسیح بخوانند و مسلمان را وادار کنند تا بگبر وترسا با دیده ی دشمنی بنگرد .... چرا ؟؟!!&lt;br /&gt;باور های دینی ، در راستای زمان ... برپا کننده ی دشمنی های ژرف است و نیاز به یک بیداری دارد و آن را باید جهان آزاد در آینده ای نه چندان دور ، با دیدی جهانی ، برای یک آینده ی تازه ونو به  جهانیان  پیش کش  کند ، شاید مردم از خواب سه چهار هزار ساله بر خیزند وکمی ژرفتر از پیش بر جهان وکهکشانهای دور دست بنگرند وببینند که هستی ساز یا فرمانروای آفریدگار را چگونه میشود آزمود ، چگونه میشود پذیرفت که جهان گردان ، پانزده میلیارد سال است که میگردد و میلیونها سال است که جانداران بر پهنه ی آن زندگی میکنند ؛ و تنها در این سه چهار هزار سال !!! همه چیز دگر گون شد و جاندار دوپا ! خود را با دیگران بیگانه دید ! آن یکی ترسا شد ودیگری کلیمی و آن یکی گبر شد و دیگری بهائی یا بودائی یا صوفی وارمنی ومسیحی و....... مگر مادران بار دار ، در درون خود نوزاد را یکسان نمیزایند ؟ مگر کودک تایلندی  با بچه چینی و هندی و اروپائی وآمریکائی و.... همگان ده انگشت در دست وپا ندارند که دارند ! مغزشان دور وبر یک چیز نمیاندیشد ؟ راه رفتنشان با نشستنشان یکسان نیست ؟ پس آن جدائیها و نا هم خوانیهای بالا بلند برای چیست ؟ مگر اندیشه های ما بآن توان دست یافته که برای فرمانروا وآفریدگار کهکشانها بر آوردی داشته باشد ؟ چه کسی توانسته آفریدگار را در چارچوب دانش وبینش بازگو کند که پذیرای اندیشه هایمان باشد ! که بتوانیم بپذیریم ! که بدانیم از کجا آمده ایم وآمدنمان از بهر چه بود و اگر آمده ایم ! چرا میرویم ؟ آیا میتوان بر آن نا دانیها از شکوه آفریدگار ! مرزی کشید ؟ در این ده دوازده دهه ی کنونی ، پیشرفتهای جهان روز افزون است ولی در میان میلیونها تز و آزمون و برداشتهای دانشی و پژوهشنامه های گوناگون .... چه دانشمندی توانسته براز آفرینش دست یابد ؟ یا بیاید ودر راستای نوشته ای ما را از آن پرسش بی پاسخ&lt;br /&gt;آگاه کند که : این آمدن ورفتنمان از بهر چیست و شگفتا که در چنین آشفته بازار ندانم کاریها و نا آگاهیها ، همچنان بازار منبر نشینان کینه توز و دشمن آفرین گرم گرم است وبا یاوری از نادانیهای گسترده در میان توده ی مردم نا آگاه ... مینشینند وبر میخیزند تا با زبان درازشان برای این وآن شاخ وشانه بکشند که اگر چنین وچنان نکنید ، برای خواسته ی آفریدگار !!! نابودتان میکنیم ! میروند و با پولهای هنگفت ، جنگ افزار هسته ای میسازند تا دمار از روزگار جهانیان در آورند ! که اگر دنباله رو ما نباشید ! سرتان را بباد داده اید ! و اینجا است که بیشتر وبیشتر باین بر آورد نزدیک تر میشویم که باورهای دینی در جهان ... نمودار افکندن جدائی میان ما وشما ودیگران است که اگر از این خواب بر نخیزیم .... نمیتوانیم بدانیم که  بکجا میرویم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در عشق تو گر دل بدهم ، جان ببرم&lt;br /&gt;هر چه بدهم ، هزار چندان   ببرم&lt;br /&gt;با این سخن دل نشین از شاه درویشان ( حضرت مولانا ) آغازین این نوشتار را بر گزیدم تا نمایانگر نیک اندیشی ها ی ما ایرانیان باشد که در کران بکران جهان گسترده ، هر کجا که هستیم ، از درونمان همان نیکو نگری هاست که به بیرون میتراود و نا آگاه ! همانیم که بودیم و هستیم وخواهیم بود ، مهر را از درونمان نمیتوان پاک کرد چون با مهر ورزی بار آمدیم ومهمان نوازی در خونمان میجوشد و جدا از مهر نمیتوانیم زندگی کنیم ، تا بوده ، خواهان نیک نگری بوده ایم و از نیک اندیشیها ، پیشینه ای دراز داریم ، و مولوی چه زیبا و دل نشین از آن خواسته و پرداخته ی توده ها سخن میگوید ، اگر مهری از کسی ببینیم ، آنرا بگونه های رنگارنگ تاوان میدهیم ، اگر بجائی فراخوانده میشویم و از ما پذیرائی گرمی میشود ، میکوشیم در آینده ای نزدیک ، مهمانی شکوهمند تری را برای فراخوانی از آنان بر پا کنیم ! در تلاشیم تا سفره ی ما رنگارنگ تر باشد و ایراد گیران  براین ویژگیهایمان بر چسب چشم هم چشمی را میزنند ونا آگاهند که چنین نیست ، خوی ما از دورانهای دور همین بوده وخواهد بود ، دوست داریم هر چه را گرفته ایم ، هزار چندان بر گردانیم و سخن مولانا پیرامون همین زیبا اندیشیها دور میزند . شور بختانه در راستای دگرگونیهای پر فراز ونشیبی که سرزمینمان ایران را در بر میگیرد ، باورهای دینی ، کارساز و میان مردم جدا آفرین بوده اند ، سود جویان دینی  با یاری از زبان دراز خود ، ترساها را از یهودیان ایران جدا کردند و مسلمان باورمند ، یهودی را از خود دور دانست ! چرا ؟ که باورهای دینی آن کیش ، با دگر کیشان ! همخوانی نداشت ؛ مسلمان ، بر آفریدگار کهکشانها نیایش میکرد و یهودی هم همان کرناشها را بایزد مینمود ! ولی بباور سود جویان ، خدای ترسا را با خدای مسلمان وپروردگار یهود .... نمیشد در یک راستا نهاد ! آن کیش ، گوئی خدای دیگری داشت که باورمندان دیگر را از خود نمیدانست ، گوئی یک دشمنی ژرف ، میان باورمندان ریشه دوانده بود و بزرگان کیش ، با آوردن نمونه های خود ساخته ! تا توانستند ، دیوارهای بلند را میان باورمندان بآسمان کشیدند ، دوری وجدائی میان این وآن گسترده وگسترده تر شد و بجنگها و خونریزیها و کشت وکشتار ها گرائید و چوب آن نا همخوانیها را تا بامروز میخوریم وایستاده در خوابیم ، ترسا چشم دیدار از یهودی را نداشت ومسلمان ، بریهودی میتاخت ! چرا ؟ که سود جویان، کینه ای دور ودراز با دینهای یهود و ترسا دارند و شور بختانه نمیدانستند و نمیدانند که ؛&lt;br /&gt;این همه جنگ وجدل ، حاصل کوته نظری است&lt;br /&gt;گر نظر پاک کنی ! مسجد ومیخانه یکی است &lt;br /&gt;این کوته اندیشیها و ندانم کاریها و نا هم خوانیها ، و مرگ ونیستی خواستن ها برای این و  آن ... بازتابش جدائیها و برپائی دیوار های بلند است که در نوشتار تازه ی خود بنام باور ها ودیوار ها ... بآن پرداخته ام ، هر چه بیشتر بآن پژوهشها میپردازم ، بر شگفتیم افزوده میشود که چگونه شد که در این پانزده میلیارد سال که از پیشینه ی زمین گردان ، پیرامون خورشید میگذرد ! در این سه چهار هزار سال !!!! ( پانزده میلیارد رویاروی چهار پنج هزار سال ... نزدیک به هیچ ) جدائیها میان مردم گیتی پدیدار شد تا ترسا را از یهودی و مسلمان را از گبر جدا کند .&lt;br /&gt;وجان سخنم با آنها است که در جامه ی آن کیش وردای آن باور رفته اند تا با ایراد ها و کینه توزیها و جنگ وغارت وچپاولها ، بر یهودی سرگردان ، برچسب آوارگی بزنند ، یهودی را کشنده ی مسیح بخوانند و مسلمان را وادار کنند تا بگبر وترسا با دیده ی دشمنی بنگرد .... چرا ؟؟!!&lt;br /&gt;باور های دینی ، در راستای زمان ... برپا کننده ی دشمنی های ژرف است و نیاز به یک بیداری دارد و آن را باید جهان آزاد در آینده ای نه چندان دور ، با دیدی جهانی ، برای یک آینده ی تازه ونو به  جهانیان  پیش کش  کند ، شاید مردم از خواب سه چهار هزار ساله بر خیزند وکمی ژرفتر از پیش بر جهان وکهکشانهای دور دست بنگرند وببینند که هستی ساز یا فرمانروای آفریدگار را چگونه میشود آزمود ، چگونه میشود پذیرفت که جهان گردان ، پانزده میلیارد سال است که میگردد و میلیونها سال است که جانداران بر پهنه ی آن زندگی میکنند ؛ و تنها در این سه چهار هزار سال !!! همه چیز دگر گون شد و جاندار دوپا ! خود را با دیگران بیگانه دید ! آن یکی ترسا شد ودیگری کلیمی و آن یکی گبر شد و دیگری بهائی یا بودائی یا صوفی وارمنی ومسیحی و....... مگر مادران بار دار ، در درون خود نوزاد را یکسان نمیزایند ؟ مگر کودک تایلندی  با بچه چینی و هندی و اروپائی وآمریکائی و.... همگان ده انگشت در دست وپا ندارند که دارند ! مغزشان دور وبر یک چیز نمیاندیشد ؟ راه رفتنشان با نشستنشان یکسان نیست ؟ پس آن جدائیها و نا هم خوانیهای بالا بلند برای چیست ؟ مگر اندیشه های ما بآن توان دست یافته که برای فرمانروا وآفریدگار کهکشانها بر آوردی داشته باشد ؟ چه کسی توانسته آفریدگار را در چارچوب دانش وبینش بازگو کند که پذیرای اندیشه هایمان باشد ! که بتوانیم بپذیریم ! که بدانیم از کجا آمده ایم وآمدنمان از بهر چه بود و اگر آمده ایم ! چرا میرویم ؟ آیا میتوان بر آن نا دانیها از شکوه آفریدگار ! مرزی کشید ؟ در این ده دوازده دهه ی کنونی ، پیشرفتهای جهان روز افزون است ولی در میان میلیونها تز و آزمون و برداشتهای دانشی و پژوهشنامه های گوناگون .... چه دانشمندی توانسته براز آفرینش دست یابد ؟ یا بیاید ودر راستای نوشته ای ما را از آن پرسش بی پاسخ&lt;br /&gt;آگاه کند که : این آمدن ورفتنمان از بهر چیست و شگفتا که در چنین آشفته بازار ندانم کاریها و نا آگاهیها ، همچنان بازار منبر نشینان کینه توز و دشمن آفرین گرم گرم است وبا یاوری از نادانیهای گسترده در میان توده ی مردم نا آگاه ... مینشینند وبر میخیزند تا با زبان درازشان برای این وآن شاخ وشانه بکشند که اگر چنین وچنان نکنید ، برای خواسته ی آفریدگار !!! نابودتان میکنیم ! میروند و با پولهای هنگفت ، جنگ افزار هسته ای میسازند تا دمار از روزگار جهانیان در آورند ! که اگر دنباله رو ما نباشید ! سرتان را بباد داده اید ! و اینجا است که بیشتر وبیشتر باین بر آورد نزدیک تر میشویم که باورهای دینی در جهان ... نمودار افکندن جدائی میان ما وشما ودیگران است که اگر از این خواب بر نخیزیم .... نمیتوانیم بدانیم که  بکجا میرویم ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-7734757710271787591?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/7734757710271787591/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=7734757710271787591' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7734757710271787591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7734757710271787591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-4399454358479954128</id><published>2010-07-31T03:14:00.000-07:00</published><updated>2010-07-31T03:15:05.483-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر وحور&lt;br /&gt;با خاک کوی دوست برابر نمی کنم&lt;br /&gt;فرهنگ شکوهمند زادگاهمان ایران مالامال است از مهر ورزیهای مردمی و پیر فرزانه ی شیراز ( حافظ ) بالا نشین سخنوران ما است که مردم داری را ببالا ترین ها برده ودیوان همایونیش ، نمایانگر نیک اندیشیهای مردمی است وهمان نیک اندیشیهای ژرف است که از ویژگیهای ما بشمار میرود.&lt;br /&gt;دوستی درویش ستا دارم که هر سال پس از ماه ها تلاش وکوشش زندگی ، دو هفته را برای رهائی از خستگیهای سالانه بر میگزینیم وبگوشه ای از این جهان پهناور میرویم تا در این دو هفته بیاسائیم وخستگی سالانه را از تن برون کنیم و امسال ، سر از هلند و سپس سوئد در آوردیم و در پایان پایتخت آلمان را نیز دیدیم و خواسته ام از این گردشگری سالانه ، چکامه ای از پیر شیراز ( حافظ ) است که در لابلای پروازهایمان بر شادیهای درونمان میافزود ، امروز داشتن نرم افزار های همراه ، زندگی را آسانتر ودلنواز تر میکند ، یکی از برنامه های برادران کامکار را همراه داشتیم که بر پرده ی نرم افزار ، بهر شهر که میرسیدیم ، سفره ی میگساری دوستانه ی ما را ارجی دگر میداد ، بویژه ، نوای جان افروز استاد شهرام ناظری که در لابلای هنرمندیهای برادران وهمشیرگان کامکار ، زیبائیهای نوای کهن ایران زمین را ببالاترین ها میبرد وجان را در آمیخته با مهری دگر میکرد :&lt;br /&gt;من ترک عشق و شاهد وساغر نمی کنم&lt;br /&gt;صد بار توبه کردم ودیگر نمی کنم &lt;br /&gt;ایرانی ، دوست دار مهر ودوستی و ساغر وشراب است و در این چهارده سده ( صد ) که از هجوم تازیان بیابانگرد بر سرزمین در بندش میگذرد ، همیشه در میدان مبارزه با سیه اندیشانی بوده که در لفاف باورهای خشک و تند خویانه ی دینی کوشیده اند تا ایرانی را در بند خرافه اندیشی و سوگواری برای بیگانگان کنند و پیر شیراز ( حافظ ) با دکانداران ومنبر نشینان سیه کار ونیرنگ باز سر دشمنی دارد و با شمشیر قلم بر آنها میتازد :&lt;br /&gt;باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر و حور&lt;br /&gt;با خاک کوی دوست برابر نمیکنم&lt;br /&gt;ببینید اندیشه ی پیر فرزانه ی ما تا چه مرزهائی از زیبا ستائی میرسد هنگامیکه باغ فردوس و نشستن با مهرویان و زندگی در کاخ های با شکوه را بدور میاندازد تا گوشه نشین کوی دوست شود و روانش در بهشت برین باد حافظمان که چنین اندیشه های دور پروازش را برای نشان دادن خواسته های توده ی مردم بکار میگیرد و دیوانش را از برگزیده ترین ها در میان مردم ایران میکند ومیدانیم که دیوان حافظ را فرهنگ دوستان سرزمینمان از نوشته های ورجاوند ( مقدس ) بشمار میاورند و اگر برزمین افتد ، بر داشته وبر دیده نهاده وبر آن بوسه میزنند و چه زیبا است گرامیداشت از سخنوری چون حافظ که مردم با فرهنگ ایران ، او را از بزرگترین وشکوهمند ترین سخنورانش میدانند و براستی ، چنین سخنوری را باید ستود :&lt;br /&gt;تلقین ودرس اهل نظر یک اشارت است&lt;br /&gt;گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم &lt;br /&gt;با این پیام جانانه واز دل وجان بر خاسته ، بسنده بهمان توبه ی بشکسته میکند وباز میگوید که سد بار توبه کرده ودیگر نمیکند وهمین یکبار بس است  ؛ تا اهل نظر را گویا و درس عبرت باشد وچه زیبا ودر لفاف سخن پسندیده اش بر خشک اندیشان سیه کار میتازد :&lt;br /&gt;هرگز نمیشود ز سر خود  خبر مرا&lt;br /&gt;تا در میان میکده ، سر بر نمیکنم&lt;br /&gt;در گوشه وکنار میکده که جایگاه زنده دلان و دگر اندیشان و پیران روشن دل است ؛ چه یافته ؟ که سر را بر زمین افکنده واز خود بیخود شده و بر دل وجانش شادی وسرور آورده ؟ وچرا پیر شیراز ، در راستای اندیشه هایش ، همیشه روی بمیکده میآورد ؟ آیا این میگساریها را در درون میکده ها ودر کنار زنده دلان برای آن بر نگزیده تا بگونه ای آشکار بر سیه اندیشانی بتازد که رفتن بمیکده ها ونوشیدن شراب را بر او ودیگران بسته اند ؟ چرا حافظ از آنها بیمی ندارد ؟ چون او است که خواسته های مردمی را در راستای سخن دل انگیزش بدیگران پیش کش میکند ! اوست که خشک اندیشان را با فرزانگی دشنام میدهد وآنها را انگلی در درون توده ی مردم میداند که تلاشگر بر چیدن مهر ودوستی از درون مردمند و سوگواری و گریه وزاری بر بیگانگان را ، بزور درون فرهنگ ایران جای داده اند و ببینید چگونه بر آنها میخروشد :&lt;br /&gt;ناصح ! به طعن گفت : رو ترک عشق کن&lt;br /&gt;محتاج جنگ نیست ! برادر ! نمی کنم !!!&lt;br /&gt;گوئی شاه سخنوران ایران زمین ، این فرمایشات را امروز در میان توده ی مردم بیان میکند وفریاد میزند که هان ! چنین از من ومردمم نخواه که ترک مهر ودوستی کنم ! مرا بجنگ این وآن مبر ! من نیازی بدشمنی با آن واین !! ندارم ! مرا رها کن برادر وبگذار آسوده باشم !&lt;br /&gt;این تقوی ام تمام ، که با شاهدان شهر&lt;br /&gt;ناز وکرشمه بر سر منبر نمیکنم &lt;br /&gt;آنچه بر روزگار مردمان ، بر سر منبر آورده اند را .... حافظ ، چه زیبا ودل نشین بیان میکند ونیاز ببازگوئی نیست و هر فرزانه ای میتواند برداشت دل پر خون حافظ را از دست سیه اندیشان ویرانگر که پیشینه ای دراز در فرهنگ پارسی دارند ....ببیند وداوری کند :&lt;br /&gt;حافظ ! جناب پیر مغان جای دولت است&lt;br /&gt;من ترک خاک بوسی این در نمی کنم !&lt;br /&gt;هزاران هزار درود از دل وجان بر خاسته ام بتو ای پیر فرزانه ی دهر که این گونه زیبا ودل انگیز و از دل وجان بر خاسته بر نا بخردان جنگ آفرین و دد اندیشان دژخیم خوی میتازد و بانگ بلندش را که تا بام آسمانها را میلرزاند بفریاد میکشد که های منبر نشینان سیه کار ! بدانید که ما مردم اهورائی ایران تا زنده ایم ، دوست ستائیم و همگان را چون خود دوست داریم وهرگز جایگاه پیر مغان ودرویش ستایان را فراموش نمیکنیم و خاک بوس درگه دوست خواهیم ماند .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-4399454358479954128?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/4399454358479954128/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=4399454358479954128' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/4399454358479954128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/4399454358479954128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-2130883674799589908</id><published>2010-05-07T06:04:00.003-07:00</published><updated>2010-05-07T06:04:46.979-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پیامی تازه از درویش&lt;br /&gt;تازه ترین کتابی که مینویسم بنام باورها ودیوارها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چکیده ای از این کتاب پژوهشی : در راستای بیش از پانزده میلیارد سالی که از گردش این خاکدان میگذرد نگارشته شده وبباور پژوهشگران ، پیشینه ی  کهکشانهای دور دست ،از دنیای ما بیشتر است و در این کهنه سرا که زندگی چهارپایان ودوپاها  ( ما انسانها را نیز در بر میگیرد ) بدرازای ده میلیون سال وببالا میرسد ..... میدانیم وفرهیختگان بر این باورند که گردش کهکشانی چندین میلیارد ساله را نیروئی اداره میکند که در خور باورهای اندک ما نیست ، بسخنی دیگر ، مغز انسانی تاب بر آورد آن نیرو را ندارد ونا خود آگاه آمده ایم و بگونها هائی ، نامهائی بر آن نهاده ایم ، گروهی  یهوه وگروهی دیگر اله وباورمندانی دیگر بر او نامهای خود ساخته را نهاده اند وما فارسی زبانان ، ایزد یکتا وبی همتا میخوانیمش وستایشها وکرناشها بر او میکنیم وبراستی که در خور هر ستایش وگرامیداشت است ، نیروئی ماورای اندیشه هایمان که نه زمان میشناسد ونه جائی را برایش میشود گنجاند ، آفریدگاری ک بر میلیاردها میلیارد اختران کوچک وبزرگ فرمان میراند با راه هائی چنان دور که باز اندیشه های ما توان بر آوردش را ندارد هنگامیکه میدانیم ، شتاب نور در هر دم چیزی نزدیک به 300 هزار کیلو متر است و درازای یک سال نوری به &lt;br /&gt;9.331.200.000.000 کیلومتر میرسد و میدانیم که اخترهائی در آسمانها هستند که دوری آنها از جهان ما سر به میلیاردها سال نوری میزند ! در برابر چنین فرمانروائی ! که بر پهنه ی چنین سازمانی گسترده که در خور بر رسی ما نیست فرمان میراند .... چه میماند جز شگفتیها وسر فرود آوردنها وستایشها وپرستشها .... ودر چنین راستائی گام بر داشتن ، بر شگفتیها میافزاید و بجائی میرسیم که هر پرسشی  را بی پاسخ میبینیم واندازه ی تیز هوشی ما در برابرش بپائین تر از هیچ میرسد :&lt;br /&gt;تا بدانجا رسید دانش من&lt;br /&gt;که بدانم همی که نادانم&lt;br /&gt;با این پیش نگارش کوتاه بپرسشی میرسیم که باورهای سه چهار هزار سال کنونی را بزیر پرسشهای ژرف میبرد ، میدانیم که نیروئی که از آن یاد شد بر چرخش کهکشانها دست دارد ومیدانیم که آفریدگاری هست که زندگیها را اداره میکند و دنیا های دور ونزدیک را در دست توانمندش میچرخاند ، میدانیم که پیشینه ی جهان هستی سر به میلیاردها سال میزند وباورهای دینی ، چیزی نزدیک به پنج هزار سال است که در برابر چند میلیارد سال ، بهیچ نزدیک میشود واین پرسش بی پاسخ پیش میآید که چگونه شد که در آن دیر زمان چند میلیارد ساله از پیدایش زمین وزمان ، بیک باره در پنج هزار سال پیش باورهای دینی آغاز بخود نمائی کردند &lt;br /&gt;وباورمندان چند گانه بر سرو روی هم پریدند وچنگها وکشتار ها برای هیچ وپوچ آغاز شد ، هر باورمندی روی بخواسته های خود زد وبیگانگان را از خود ندانستند ودیوارهای سر بآسمان کشیده پدیدار گشت ودشمنیها روز افزون در جائی که فرهیختگان وفرزانگان خوب میدانند که :&lt;br /&gt;این همه جنگ وجدل حاصل کوته نظری است&lt;br /&gt;گر نظر پاک کنی ، مسجد وبتخانه یکی است&lt;br /&gt;دلپاک بودن وکسی را آزار ندادن ودزدی نکردن وپدر ومادر را گرامی داشتن ، گوشه هائی است از ده فرمان که بیاری اندیشمندی فرهیخته بنام موسی ، بجهانیان پیش کش شد وتا بامروز بر سر در ساختمانهای دادگستری جهان چشم را نوازش میدهد :&lt;br /&gt;سخن سخنسرای نامدارمان سعدی بدل وجان شادی میبخشد:&lt;br /&gt;بنی آدم اعضای یکدیگرند&lt;br /&gt;که در آفرینش زیک گوهرند&lt;br /&gt;چو عضوی بدرد آورد روزگار&lt;br /&gt;دگر عضوها را نماند قرار&lt;br /&gt;میازار موری که دانه کش است&lt;br /&gt;که جان دارد وجان شیرین خوش است&lt;br /&gt;این گفته های شیرین در هر دلی مینشیند وشادی میآفریند ...و لی تا برچسب دین بر او زده شود ، مورد پذیرش دیگران نیست چون همان دیوارهای بلند را در پی دارد که بالای پنج هزار سال است بر پا کرده اند تا من وما وشما را از دیگران جدا سازند ، تا باورهای من را از شما پذیرا تر بنمایانند ! تا روند مرا در پرستش آفریدگار از روند دیگران جدا کنند وچرا ؟&lt;br /&gt;این چرا ها که شمارشان بسیار است ، در لابلای کتاب با آنها روبر و خواهید شد تا داوری کنید که پرستش آفریدگار را نباید با باورهای دینی آمیخته کرد چون آن باورها در آمیخته با کین وستم وجنگ و دشمنیهای ریشه دار است و هستی بخش را با آن ها همخوانی نیست چون آن نیروی بیمرز را با باورهای ما چه کار و نیک اندیشیها ومردم داریها ودوستیها و ستایشها از آفریدگار را بگذاریم برای خودمان چون هستی بخش را هرگز نمیتوانیم در اندیشه هایمان بگنجانیم و ...... &lt;br /&gt;چگونه بپذیریم که آفریدگار کهکشانها ، باورمندان آن دین را از دیگران جدا میکند ! چگونه باور کنیم که چنین توانمندی با آن نیروی بی همتا ، من را از شما جدا میکند چون شما با من توفیر دارید ! چرا ؟ چون بگونه ای دیگر وبباوری دیگر او را ستایش میکنید !؟&lt;br /&gt;بزودی این کتاب بچاپ میرسد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-2130883674799589908?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/2130883674799589908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=2130883674799589908' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2130883674799589908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2130883674799589908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-5577377932073750121</id><published>2010-04-21T11:08:00.000-07:00</published><updated>2010-04-21T11:33:56.098-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>با درودی دگر بار&lt;br /&gt;نمای برونی رسانه را پس از جستجوهای پیگیر نتوانستم آراسته تر یا زیبا تر از پیش کنم چون ابزاری را که دست اندر کاران رسانه میدهند چندان چنگی بدل نمیزنند &lt;br /&gt;کوششم را گسترده تر میکنم تا بر زیبائی برون ودرون رسانه بیافزایم. تا یار کرا خواهد ومیلش بکه باشد&lt;br /&gt;درویش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-5577377932073750121?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/5577377932073750121/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=5577377932073750121' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/5577377932073750121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/5577377932073750121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-8601170817799395703</id><published>2010-03-26T01:21:00.000-07:00</published><updated>2010-03-26T03:38:50.003-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آزمودم ، مرگ من در زندگی است&lt;br /&gt;چون رهم از زندگی ، پایندگیست&lt;br /&gt;نخستین پیامم را در آغاز سال 1389 با سخنی از پیر فرهیخته ی بلخ یا شاه درویشان ( حضرت مولانا ) آغاز میکنم که با مهر ودوستی آشنائی دیرینه داشت و نیک اندیشی ونیک نگری و زیبائی های زندگی را بگونه ای دگر مینگریست و این دنیای خاکی را راهی بسوی ناسوئیها وبیسوئیها میدانست .&lt;br /&gt;بر داشتهای او از زندگی چنان گسترده بود که در اندیشه های ما نمیگنجد و همین زیبا اندیشیهای ژرف است که نامش را در جهان ببلندای کهکشانی رسانده واز او استوره ای ساخته که همگان میستایندش و در فراسوی اندیشه هایش بدنبال چیز هائی هستند که در روزگار ما کمیاب است :&lt;br /&gt;آبی بزن از این می وبنشان غبار هوش&lt;br /&gt;جز ماه عشق هر چه بود غبار بود&lt;br /&gt;دوستداران شاه درویشان ، رو بفزونی هستند و هر هنگام در گوشه ای وکشوری از جهان بزرگداشتهاست که برایش بر پا میکنند وچرا !؟ پاسخ بآن بسیار ساده ودل انگیز است :&lt;br /&gt;امروز رسانه های گروهی جهان چه چیزهائی را باندیشه ها یمان هدیه میدهند ؟، کشتارها ، رویدادهای تلخ راه ها وخود روهائیکه هر روز گروهی را در تصادفات نابود میکنند ، سیاست ها وسیاست بازیهای جهانی  ،مرگهای پیش آمده از خود کشیها یا جنایتها وخروارها از رویدادهای تلخی که این خاکدان را در بر گرفته و همگان را خسته نموده .... تا کی جنگ وکشتار از این وآن و تا کی برای نابودی آن واین باید جنگ افزار ساخت ؟ و اینجاست که اندیشه ها روی بجای دیگری میآورند که برایشان ناشناخته است ! روی بمهر ومهرورزی ودگر اندیشیهای ژرف ، روی بزیبا نگری و آرامش خواهی وآسایش وگریز از اینهمه سیاهیهائی که پیرامونمان را فراگرفته وروزگار را بر ما ودیگران تلخ کرده و اینجاست که اندیشه های آن فرهیخته نامدار بیاریمان میآید تا دگر گون شویم وبرای چند دمی از این دنیای مالامال  از دردها فرار کنیم:&lt;br /&gt;مرگ را دانم ولی تا کوی دوست&lt;br /&gt;راهی ار نزدیک تر داری بگو !&lt;br /&gt;او در زندگی 68 ساله خود ، با آن بار دانش وبینش و دانائی ، پی برده بود که زندگی را باید از دریچه ی دیگری نگریست و خواسته ها را در آرایشی دگر گنجاند :&lt;br /&gt;ای عشق ! عقل را تو پراکنده گوی کن&lt;br /&gt;ای عشق ! نکته های پریشانم آرزوست&lt;br /&gt;پراکنده گوئیهایش بدنبال مهر روانند و سخنش را رنگی دگر وبوی دگر است که تا کنون ندیده ایم :&lt;br /&gt;گر چشم وجان عاشقان چون ابر طوفان بار شد&lt;br /&gt;اما دل اندر تن چو برقها رخشان شود &lt;br /&gt;مزه مزه کردن وچند بار سخنش را در اندیشه گنجاندان بر درونمان میل بزندگی را گسترده تر میکند :&lt;br /&gt;چون خیره شد زاین می  سرم خامش کنم خشک آورم&lt;br /&gt;لطف وکرم را نشمرم که آن در نیاید در عدد !&lt;br /&gt;میگساری را آنگونه که در اندیشه ها نمیگنجد بآرایش سخن میآورد و ایزد را دل نشین تر از دکانداران دین &lt;br /&gt;بمیدان داوری میکشاند ، خداوند او میگساران را بدوزخ نمیفرستد  و زنان را بزیر سیاهی چادر نمیکشاند :&lt;br /&gt;ما مست شدیم ودل رها شد ؛ از ما بگریخت تا کجا شد ؟&lt;br /&gt;او جای دگر نرفته باشد ، او جانب خلوت خدا شد&lt;br /&gt;ودر سروده ای دیگر :&lt;br /&gt;یک دست جام باده ویک دست زلف یار&lt;br /&gt;رقصی چنین ! میانه ی میدانم آرزوست !!&lt;br /&gt;چرا پیر بلخ چنین آرزوئی را در سر میپروراند !؟ چون در دوران او نیز سیاه اندیشان خرافات پیشه که چنگ بر زندگی توده ی مردم انداخته اند .... فراوانند و او با یاری از دوستان ونزدیکانش بسرکردگی حسام الدین چلپی که از جوانمردان ترک بود و ورهبری گروه اخیان را در دستهای توانمندش داشت بمیدان مبارزه آمده بود که بر پوزه ی نابخردان بکوبد  تا زندگی را آنگونه بر مردمان سیاه نکنند :&lt;br /&gt;جهان از ترس می درد وجان از عشق میپرد&lt;br /&gt;که مرغان را برشک آرم زپروازم همین ساعت&lt;br /&gt;مولانا ، سیه چهرگان سیه کار را خوب میشناسد وآموزگارش ، همان قلندر نامدار ( شمس تبریزی )  که او را از فقیهی فتوا دهنده بدرویشی بی همتا مبدل کرد.... باو آموخته بود که با چه کسانی خوب تا کند وبا چه کسانی مبارزه را آغاز نماید :&lt;br /&gt;امروز چه روز است ؟ بگو روز سعادت&lt;br /&gt;این قبله ی دل کیست ؟ بگو جان خرابات &lt;br /&gt;ما از لب ودندان اجل هیچ نترسیم&lt;br /&gt;چون زنده شدیم از بت خندان خرابات &lt;br /&gt;وکج اندیشان از شنیدن چنین سخنانی نا خرسندند و همانها بودند که شمس تبریزی را از قونیه بدر بردند و بباور گروهی از پژوهشگران، کشتند تا شاید اندیشه ی مولانا را دگر باره بسوی آنها بکشانند و نشد !&lt;br /&gt;زهی می که اندر آن دست است هیهات&lt;br /&gt;که عقل کل بدو مست است هیهات&lt;br /&gt;بده آن پیر را جامی وبنشان&lt;br /&gt;که اینجا پیر بایسته است هیهات&lt;br /&gt;می ای در کش بنام دلربائی&lt;br /&gt;که بس زیبا وبر جسته است هیهات&lt;br /&gt;واو همچنان خواهان مهر ودوستی وبرادری وبرابری میان همگان است واز دد اندیشان و بد خواهان گله مند ،&lt;br /&gt;او از آنان باک ندارد ولی میسوزد وآب میشود هنگامیکه میبیند که کوته اندیشیها وخرافات ها را با چه ترفندها در توده ی مردم فرو برده اند و آنچنان پیروز مردانه در کارشان وارند.&lt;br /&gt;تو چشم شیخ را دیدن میاموز !!!&lt;br /&gt;فلک را راست گردیدن میاموز&lt;br /&gt;دل مظلوم را ایمن کن از ترس &lt;br /&gt;دل او را تو لرزیدن میاموز &lt;br /&gt;تو ظالم را مده رخصت به تا ئویل&lt;br /&gt;ستیزا را ستیزیدن میاموز!!!&lt;br /&gt;ورویا رویشان میایستد ودرفش مهر را بر رخشان میکشد و افسوس که پس از هشت سد ( صد ) سال که از مرگش میگذرد ، هنوز میبینیم که خرافات تا چه مرزهائی در اندیشه های توده ی مردم رخنه کرده .&lt;br /&gt;چنان مستم چنان مستم من امروز&lt;br /&gt;که از چنبر برون جستم من امروز&lt;br /&gt;چنان چیزی که در خاطر نیاید&lt;br /&gt;چنان استم چنان استم من امروز&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-8601170817799395703?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/8601170817799395703/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=8601170817799395703' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8601170817799395703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8601170817799395703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/03/1389.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-890687124370243811</id><published>2010-03-14T13:54:00.000-07:00</published><updated>2010-03-14T14:00:41.303-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نوروزتان پیروز وهر روزتان نوروز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏چهار شنبه‏، 2010‏/03‏/10&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه زیبا تر که با سروده ای از فردوسی &lt;br /&gt;(پیر فرزانه ی توس)&lt;br /&gt;که بزبان شیوا وورجاوند پارسی مهر میورزید ؛ آغاز کنم&lt;br /&gt;همان آفریننده ی شاهنامه که براستی شناسنامه ی &lt;br /&gt;ایران وایرانیش باید شمرد&lt;br /&gt;همان راد مردی که بیمرز برای پاکسازی زبان پارسی&lt;br /&gt;از واژه های بیگانه در تلاشی دامنگیر بود&lt;br /&gt;ودر راستای شاهنامه ، کمتر با واژه های بیگانگان روبرو میشویم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهان انجمن شد بر تخت اوي   &lt;br /&gt;            از آن بر شده فره بخت اوي&lt;br /&gt;به جمشيد بر گوهر افشاندند &lt;br /&gt;              مر آن روز را روز نو خواندند&lt;br /&gt;سر سال نو هرمز فرودين &lt;br /&gt;                    بر آسوده از رنج تن، دل ز کين&lt;br /&gt;به نوروز نو شاه گيتي فروز &lt;br /&gt;                  بر آن تخت بنشست فيروزروز&lt;br /&gt;بزرگان به شادي بياراستند &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;                  مي و رود و رامشگران خواستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرا رسیدن نوروز باستانی را که بازتابی است از اندیشه های اهورائی در سرزمین زادگاهمان ایران ، بشما شاد باش میگویم باشد که آینده ای دلچسب تر وشیرین تر از امروز ، زادگاهمان را در بر گیرد&lt;br /&gt;دوستیها ومهر خواهیها وآشتی جوئیها جای نشین مرگ برای این وآن خواستنها شود&lt;br /&gt;مهر اهورائی ایرانی که بیش از شش هزار سال است بر این سرزمین میتابد ، بدرخشش پیشینه دار  خود برگردد واز پس ابرهای سیاه خرافات بدر آید&lt;br /&gt;کینه توزیها ودشمن تراشیها از پهنه ی ایران زدوده شود وبجایش آشتی جوئیها وروبوسیها بر دوست وبیگانه دو باره در آن سرزمین از سر گرفته شود.&lt;br /&gt;دانش وبینش را بجای پیگیری برای رسیدن بجنگ افزار هسته ای وکشتار همگانی ! در راه بهروزی ونیک اندیشی وبهبودی وپاکسازی بیماریها از پهنه ی گیتی بمیان آوریم&lt;br /&gt;دوباره از کوچه وبازار ودر ودشت آواز چنگ وچغانه وپایکوبیهای پیشینه دار&lt;br /&gt;از سر گرفته شود وزن ومرد ایرانی دست افشانی وروبوسی ومهرورزیهای &lt;br /&gt;آشکار ودر آمیخته با همکاریهای گذشته را آغاز کنند&lt;br /&gt;زن ایرانی که روزی در دوران خشایارشاه بر نیروی دریائی ایران ( آرتیمس )&lt;br /&gt;فرمان میراند دوباره با همکاریهای تنگاتنگ مردان دگر اندیش&lt;br /&gt;تلاش وکوشش خود را برای پیشبرد ایران وایرانی از سر گیرد&lt;br /&gt;چه زیباست بر آن روز فرخنده نگریستن واز شادی گریستن&lt;br /&gt;شادکامیتان را آرزومندیم&lt;br /&gt;ژانت وهمایون&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-890687124370243811?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/890687124370243811/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=890687124370243811' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/890687124370243811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/890687124370243811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/03/20100310.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-745122906523747565</id><published>2010-03-02T11:19:00.000-08:00</published><updated>2010-03-02T11:20:26.738-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آشنائی با یکی از بزرگان ایرانی تبار در کشور دانش پژوی اسرائیل&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسانیکه با این رسانه ی درویشی آشنائی دارند ، میدانند که اندیشه هایش گرداگرد کسانی است که بگونه ای در فرهنگ شکوفای ایران وبزرگداشت از آن ،  دست اندر کار بوده اند واینبار سخن از رادمردی فرزانه است که در کشور اسرائیل زندگی میکند وسالها است در بازتاب درخشش دو فرهنگ عبری وپارسی کوشا بوده وهست ، دکتر مئیر عزری ، ازفرزانگان فارسی زبان در کشور اسرائیل است که دیشب در راستای بزرگداشتی از او ( سالروز 85  سال از تولد ایشان )  در یکی از تالارهای اورشلیم ، سازمان جهانی مراکشی تباران اسرائیل ، خدمات وی را مورد ستایش قرار داده وگوشه هائی از زندگی در آمیخته با کارنامه ای ارزنده و پر بار او را مورد بر رسی قرار دادند&lt;br /&gt;که برای بیشتر فرا خوانان تازگی داشت ، مردی خود ساخته ووابسته بفرهنگ ایران زمین ، زاده ی اصفهان&lt;br /&gt;که در دوران زندگی وفراز ونشیبهایش ، تا توانسته راه گشا بوده است&lt;br /&gt;مئیر عزری نخستین فرستاده ی ( سفیر ) کشور اسرائیل در ایران بشمار میآید&lt;br /&gt;وی در بهبودی پیمانهای میان دو کشور در دوران فرمانروائی پهلوی ( 1958 تا 1975 ) بسیار کار ساز بوده اند و در پیاده کردن برنامه هائی برای مهاجرت یهودیان ایران بسرزمین پدری کوشابوده اند&lt;br /&gt;ایشان در راستای دو کتاب ارزنده ، یادمانده های خود را بگونه ای گسترده مورد بر رسی نهاده است&lt;br /&gt;شیمعون پرس ریاست جمهوری اسرائیل در باره ی ایشان چنین مینویسند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سال‌های بسیار دور، شاید هم از نسل پیش به این سو، آقای مئیر عزری، یکی از سران یهودیان ایران و سفیر اسرائیل در ایران بوده که برای همگان چهره‌ای شناخته شده‌است. دشوار بتوان میان ما اسرائیلی‌ها کسی را یافت که مانند وی از پیچ و خم‌های تاریخ و سیاست ایران آگاه باشد. مئیر عزری هم زبان ایرانیان را خوب می‌داند، هم با فرهنگ ایرانی به خوبی آشناست.&lt;br /&gt;از ارزنده ترین کارهای فرهنگی ایشان برپائی کانون پژوهشی تاریخ و فرهنگ ایران وخلیج همیشه ایرانی فارس در دانشگاه حیفا در اسرائیل است.&lt;br /&gt;ایشان را سالیان دراز است که میشناسم ، در برپائی انجمن دوستداران شاه درویشان ( مولانا ) در اسرائیل&lt;br /&gt;همیشه از مشوقین راستینم بوده اند ، خاطره ای از ایشان را در مورد مولانا بازگو میکنم :&lt;br /&gt;زنده یاد استاد فروزانفر از مولوی شناسان بنام بودند که سروده های ویراستاری شده دیوان شمس را بزیر چاپ بردند که از شاهکارهای ادبی گیتی بشمار میآید ، این رویداد را از زبان خود دکتر مئیر عزری بشنوید&lt;br /&gt;، روزی در دفتر سفارت خانه در تهران ، داوید بن گوریون نخست وزیر اسرائیل بمن زنگ زدند ، پرسیدند با استاد فروزانفر آشنائی دارید ؟ پاسخ دادم خیر ، گفتند با ایشان تماس بگیرید وازشان دعوت کنید چند روزی مهمان ما در اسرائیل باشند ، باستاد زنگ زدم وبرای دیدنشان بدانشگاه رفتم ، مردی فرهیخته ودرویش مسلک بود ، خواسته ی نخست وزیر اسرائیل را با ایشان در میان نهادم وازشان دعوت نمودم چند روزی باسرائیل بروند که با مهری از دل وجان بر خاسته پذیرفتند ، با ایشان باسرائیل رفتیم و در کنار داوید بن گوریون نشستیم ، یاد آور شوم که ایشان مردی بسیار فرهیخته بودند ومولوی را بخوبی میشناختند و خواهان این بودند که آگاهیهای بیشتری ازآن فرزانه بیابند ، پس از آن آشنائی ، هنگامیکه بن گوریون از پست نخست وزیری کناره گیری کرد ودر خانه ی خود بپژوهشهای گسترده ی علمی پرداخت ، بار دیگر بمن زنگ زدند وخواهان دیدار تازه ای از استاد فروزانفر شدند که این بار این دیدار ، یک هفته بدرازا کشید وایشان با استاد فروزانفر روزها نشستند و شخصیت ویژه مولوی را با هم مورد بر رسی نهادند .&lt;br /&gt;دیشب دکتر مئیر عزری را پس از سالها آشنائی ، بیشتر شناختم و کارهای بر جسته ایشان که هرگز از زبان خودشان بیان نشده بود را از زبان آشنایانش شنیدم که بر میزان ارادتم بر او افزود ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-745122906523747565?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/745122906523747565/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=745122906523747565' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/745122906523747565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/745122906523747565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/03/85-1958-1975.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-2700088952593400709</id><published>2010-01-29T05:15:00.000-08:00</published><updated>2010-01-29T05:16:58.656-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکی از دو شنبه های بهمن ماه 1388&lt;br /&gt;برابر 25 ژانویه ی 2010–01–25&lt;br /&gt;آفریدگار کهکشانها و خدای ستم پیشگان یکی است ؟&lt;br /&gt;خدای خشک کند دست زارعی که بکاشت&lt;br /&gt;در آب وخاک جهان دانه ی جدائی را&lt;br /&gt;پژوهشگران بر این باورند که این خاکدان , پانزده میلیارد سال است که بدور خورشید میچرخد که کم زمانی نیست ,&lt;br /&gt;در لابلای این دوران دراز , جاندارانی در پی ا ُ فت وخیز های گوناگون که برپهنه  ی جهان روی داده , بروی  خشکیهای پنجگانه پدیدار شده اند که کاری به چگونگی آفرینششان نداریم , اگر باورهای دینی را بکناری نهیم وپیدایش جانداران را از دریچه ی برداشتهای دانشی بر رسی کنیم بچیزی میان هشت  میلیارد سال از پیدایش جانداران و بالای چهار میلیارد سال از پیدایش مرد وزن میرسیم که این شماره هم زمانی بسیار دراز است ,&lt;br /&gt;آن چند میلیارد سال از پیدایش مرد وزن را اگر با پنج هزار سالی که از گسترش دین در جهان میگذرد  روبرو کنیم بچیزی نزدیک بهیچ میرسیم و خواسته ام در همین جا گسترده میشود که توده ی مردمی در پهنه ی گیتی پیشینه ای چند میلیارد ساله دارد و باورهای دینی , نزدیک به پنج هزار سال ! &lt;br /&gt;کاری هم به بزرگواران ورهبران کیش ها ندارم و همگان , برایم انسانند , با هر ایده و وابستگی دینی و در هر گوشه ای که زندگی میکنند.&lt;br /&gt;نکته ای که برگزیده ام تا نوشتارم را بر آن پیاده کنم , پشتوانه هائی است که برگزیدگان باورهای دینی در لابلای خواسته هایشان بتوده ی مردم شناسانده اند .... برای نمونه وابستگان آن دین , از کیش های دیگر خوششان نمیآید و بر چسبهای گوناگون را برای جدائی میان مردمان در اندیشه هایشان پرورانده اند و پخش کرده اند ودشمنی های دیرینه  را بگونه های از پیش آراسته شده و من در آوردی بگوش مردمان رسانده اند ،&lt;br /&gt;جنگ های چهارسد ( صد ) صلیبی میان مسیحیان ومسلمانان نمونه ی روشن آن دشمن تراشیها است .&lt;br /&gt;بپذیریم که آفریدگار کهکشانها , آنگونه که بر روند آفرینش فرمانروائی میکند , بیگمان دیرینه ای ورای پانزده میلیارد سال دارد ! وهیچکس آگاه نیست که آن توانمند! خواسته اش از آفرینش چیست .&lt;br /&gt;اندیشه های مردمی بگونه هائی از آن نیروی هستی ساز یاد میکنند که در چارچوب باورهای دینی نمیگنجد و بسخنی دیگر گستردگی وتوانمندی چنین هستی سازی در خور داوری ما خاکیان نیست وواژه ی داوری را از آن بکار بردم که بفراسوی بازتاب نیروی ایزدی گره میخورد که ما خاکیان از آن ناآگاهیم و خواه ناخواه نمیتوانیم از باز تاب درخشش آن نیرو سخنی بگوئیم ... اگر باین نکته بیاندیشیم که آفریدگار کهکشانها ، چیزی نیست که در خور اندیشه های ما باشد !  میتوانیم پاسخی برای این پرسش پنج هزار ساله بیابیم که مغز ما توان درک نیروی ایزدی را ندارد ، بسخنی دیگر ؛ چنین نیروئی که میلیارد در میلیارد دنیاهای چند هزار برابر بزرگتر از جهان ما را بزیر فرمان دارد .... او را با ما کمترینها چه کار !؟&lt;br /&gt;مانند این میماند که بنشینیم و با مورچه ای گفتگو کنیم و راهنمایش در بهبود زندگی باشیم ! ما را با مورچه چه کار ، همانگونه که خدا را با ما چکار ، چنین فرمانروائی ، چه نیازی بما دارد ، هنگامیکه بیشمار کهکشانهای دور افتاده را میپروراند وکس را از اندیشه ی او آگاه نیست و چنین نیروئی ، که کهکشانها را اداره میکند ! بیاید و با کسی آغاز سخن کند ؟ آیا میشود پذیرفت !؟ &lt;br /&gt;آیا برداشتهای ما از او و آنچه از او در اندیشه هایمان گنجانده ایم با خود او و روش فرمانروائی او همخوانی دارد !؟ آیا چنین نیروئی چشم براه من کمترین است که ستایشش کنم !؟ ( وستایش میکنم چون در خور هر نیایشی است ) واگر نکنم مرا بدوزخ میفرستد ؟ ، این دوزخ ! آیا بازتاب اندیشه ی کسانی نیست که آنرا در مغز ما پیاده کرده اند !؟ آیا دوزخ را در اندیشه های خودمان نساخته ایم واز آن نترسیده ایم ؟ آیا بر آوردهای دانش امروزی که سر بکهکشانها کشیده ! باورهای کهنه ی دینی را میپذیرد !؟ &lt;br /&gt;میدانیم که خداوند ، بر گردش پایان نا پذیر این گیتی و کهکشانها فرمانرواست ومیدانیم که چنین نیروئی در خور ستایش وکرناش است ومیدانیم که پناه بردن بر او آرام بخش جان وروان است ودلبستگی باو ، زندگی را زیبا تر میکند ........ ولی آیا چنین فرمانروائی ، چنین نیروئی که در خور اندیشه های ما نیست ، نیاز بکسانی دارد که خود را باو نزدیک تر از ما میبینند !؟ که با نیرنگ وترفند های گوناگون در راستای این چهار پنج هزار ساله از پیدایش دین .... آمده اند ودنیا را بخاک وخون نشانده اند تا باورهای سیاه دینی خود را در اندیشه ها فرو برند!؟ آیا میشود پذیرفت که آن فرمانروا را چنین نمایندگانی باشد !؟ چنین خون آشامانی که برای رسیدن بخواسته های اهریمنی خود ، با یاوری از پروردگار ! آنچه ترس وبیم وسیاهکاری وشمشیر زنی بر این وآن را ببازار آوردند وکشتند وبردند وبخاک وخون نشاندند که آری آنچه ما میکنیم ! خواست پروردگار است ! خواست اوست که گوش تا گوش ، سر کسی را ببرند ؟! چنین نیروئی نیاز بآن دارد که دژخیمانی خون آشام را که بیمارانی روانی هستند بجهان بیاورد تا از او پیروی کنند !؟&lt;br /&gt;این خداست که آنها در اندیشه های پلید خود ساخته اند !؟ یا آن خداست که بر گردش بی پایان میلیارد ها ستاره وکهکشان وخورشید و .... فرمانرواست .&lt;br /&gt;آیا خدای آنها که شمشیر بر دست گرفته وبر سر در دوزخ نشسته را بپذیریم یا خدای راستین و آفریدگار همه چیز را ! آیا براستی هنگام آن فرا نرسیده که ایزد را از دید دیگری که با خرافات هم خوانی ندارد بپذیریم وسر را بر او فرود آوریم واز اینهمه داده هایش سپاسگزار باشیم ؟ ( گر چه که چنین نیروئی نیاز بنیایش من ندارد ) &lt;br /&gt;آیا بهتر نیست که خدای ستمکار و دوزخ پیشه ی آنها را برای خودشان بگذاریم وبر آسمانها بیشتر بنگریم تا خدای راستین را بشناسیم ؟&lt;br /&gt;آیا اینها که برای کشتار همگانی مردم ، سالها است در اندیشه ی ساختن جنگ افزار هسته ای هستند و میخواهند کشورها را از پهنه ی گیتی بر چینند .... براستی وابستگان خدائی هستند که بآن اشاره شد ؟!&lt;br /&gt;ستایش از آفریدگار هستی ساز را دوست دارم و نیایش بدرگاهش را پذیرفته ام ولی بی نیازی بخرافات و باورهای تند دینی را فرهیختگان ، باید از پهنه ی گیتی بر چینند و&lt;br /&gt;داوری را بفرزانگان میسپارم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-2700088952593400709?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/2700088952593400709/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=2700088952593400709' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2700088952593400709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2700088952593400709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2010/01/1388-25-20100125.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-92250784741356909</id><published>2009-12-18T03:57:00.001-08:00</published><updated>2009-12-18T03:57:28.071-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>‏آدینه 2009‏/12‏/18&lt;br /&gt;بزرگداشت از موسیقی کهن ایران زمین در سرزمین ادب پرور اسرائیل&lt;br /&gt;هر دم از این باغ بری میرسد          تازه تر از تازه تری میرسد&lt;br /&gt;پیامی از دل وجان بر خاسته به دو دوست هنر مندم , استاد منشه ساسون و فرزانه خانم کهن&lt;br /&gt;هر ایرانی وابسته بفرهنگ شکوهمندش آگاه است که موسیقی کهن آن سرزمین ، شاخه های ارزنده ای است از &lt;br /&gt;از درخت تنومند وپای بر جای آن فرهنگ ، در لابلای رویدادهای درشت وریز تاریخ ایران ، موسیقی وموسیقی دانان ، جای والائی داشته اند ، از باربد ونکیسا گرفته تا درویش خان واستاد بنان وکلنل وزیری وصبا ومرتضی خان نی داود و یاحقی و مجد وشهناز واستاد شجریان و........&lt;br /&gt;موسیقی ایرانی نمایانگر درون پاک سرشت توده ی مردمش است که نا خود آگاه در غمی ژرف فرو رفته و دستگاه هایش را یکی پس از دیگری در آمیخته با افسوسی دل نشین کرده که پژوهشگران آنرا با یورش اعراب در 1400 سال پیش گره میزنند ، با هجوم ارتش عرب بایران پیشرفته ی دوران ساسانی همه چیز آن کشور در هم وبر هم شد و بر همه چیز گرد غم پاشیده شد که آرام آرام بدرون موسیقی ایران راه یافت تا گریه دارش کند .... گریه بر آن چه داشتیم وبباد رفت .........&lt;br /&gt;با این مقدمه که چکه ای است از دریای نا کامیها در آن سرزمین ، خواستم با از دل وجان برخاسته ترین سپاس ها باز تاب اندیشه ام را بآگاهیتان برسانم که دیشب براستی سنگ تمام گذاشتید ، چه در پرداخت زیبائیهای نهفته در موسیقی سنتی ما وچه در استادی شما در نواختن سنتور که براستی بکوچه پس کوچه های زادگاهم کرمانشاه برم گرداند ، آمیختگی ساز ها بویژه نواختن تنبک با هنرمند ی کدبان فریور بر شیرینی آن شب فراموش نشدنی میافزود ، پرداخت دستگاه ها بگونه ای زیبا ودلنشین آراسته شده بود ویاد آوری نام استادانی برجسته چون صبا و نیداوود وسخنسرایانی چون حافظ و پژمان بختیاری ، ما را بروزگار خوش دوران برنامه های رادیو گلها کشاند ، دکلمه ی شیوا ودل نشین خانم فرزانه، نشانگر پیشرفتهای روز افزون ایشان در هنر خوانندگی است که بی گمان باز پرداختی است از آموزگاری فرزانه چون شما .&lt;br /&gt;شگفتیم بیشتر از آن بود که سه نوازنده ی ارکستر ، ایرانی نبودند ولی با مهارتی در خور گرامی داشت ،  سازهای کمانچه وفلوت و ویولون را با استادی مینواختند ، دید فرا گیر   استاد ساسون که رهبری ارکستر را در دست توانمندشان داشتند بر دلنشینی نواها میافزود .&lt;br /&gt;چه زیبا است آن گرایش های ژرفی که در میان شنوندگان میدیدیم که نشانگر شیفتگی ژرفشان بزادگاهشان ایران بود ، گاه بر مژگانها ریزش اشک را در میان تماشاچیان میدیدم که شمارشان نزدیک به چهار سد ( صد ) تن میرسید که در آرامش وخاموشی فرو رفته وبزیبائیهای نهفته در موسیقی زادگاهشان ایران که آنچنان دوستش دارند و آنچنان برای دیدارش اشک میفشانند ، اشک برای دوری از میهن بودن واشک برای روزگاری این چنین تلخ که در میان دو مردم پاک سرشت اسرائیل وایران ایجاد کرده اند و این چنین دوگانگی میان دو کشور دوست برپا نموده اند .&lt;br /&gt;ای کاش درخشش همیشه تابان مهر ودوستی ، روزی نه چندان دور بر یخهای خرافات و ستیزه جوئی  ، چیره شود ودوستیهای پیشین در میان دوقلوهای خاور میانه ( اسرائیل وایران ) دو باره آغاز گردد تا ما دور افتادگان از زادگاه ، دو باره بر خاک ایران بوسه ها زنیم و دوستان همشهریمان را در آغوش بگیریم و میزبانانشان در خاک پدریمان ، اسرائیل باشیم ، ای کاش مردم نیک اندیش ایران حقایق را بگونه ای درک میکردند تا بدانند که فرمانروایان امروز ایران ، از کشور آشتی جوی اسرائیل  ، اژدهائی ساخته اند که با روند وخواسته ی مردمانش هیچ همخوانی ندارد ، تا بوده وهست وخواهد بود ، مردمان اسرائیل وبویژه ایرانی تبارانش ، کوچکترین دشمنی با مردم شریف ایران نداشته ونخواهند داشت .&lt;br /&gt;چه زیباست بآینده ای دگر بیاندیشیم ، آینده ای که هواپیماها  از تل آویو بسوی تهران برای شنیدن ارکستر وبرنامه های استاد شجریان واستاد ناظری واستادان لطفی – ذولفنون – عندلیبی – پیر نیاکان و ..... در پرواز باشند&lt;br /&gt;چه زیبا است بر آن روز نگریستن واز شادی گریستن .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-92250784741356909?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/92250784741356909/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=92250784741356909' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/92250784741356909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/92250784741356909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/12/20091218_18.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-8434228732709701661</id><published>2009-12-14T13:08:00.001-08:00</published><updated>2009-12-14T13:31:16.030-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آشنائیم با دکتر محمد عاصمی در یک گرد هم آئی جهانی و فرهنگی  بود که در یکی از دانشگاه های تل آویو بر پا شده بود ، مردی بسیار اندیشمند وفرو تن ومهربان که یک شب نیز افتخار میزبانی ایشان را در خانه ام داشتم ، زود با هم آشنا شدیم وگوئی سالهاست یکدیگر را میشناسیم ، در گردشی پیرامون اورشلیم و دیدار از شهر حیفا در کرانه ی مدیترانه ، با شگفتی بر پیشرفتهای اسرائیل مینگریست و با دیده ای درویشانه وپاک از ایرانیان شهروند در این کشور یاد میکرد ، دو کتاب از نوشته هایش را بمن درویش هدیه کرد ، یکی سیما جان بود ودیگری کتابی پر برگ بنام یاد داشتهای یک معلم  که هر دو نشاگر زیبا اندیشیهایشان بود ، شبی در خانه ام سروده ای از کارهایش را که در وصف مولانا نوشته بود با صدای گرمش دکمه کرد ، افتخار میزبانی بیست مهمان فرهیخته را  از کران بکران گیتی  در آن شب داشتم ،  ولی زیبائی  سخن عاصمی بر دلها شور ی دگر آفرید ، پیوندم با ایشان ادامه داشت ، دو کتاب از نوشته هایم را بنام درفش مهر ( یاد نامه ی یک کرمانشاهی اسرائیلی ) و او ( ارادتم بمولانا )  تقدیمش کردم که در کاوه اش مرا مورد مهر خود قرار داده بود ونوشته ای را در مورد کتابم که آقای دکتر تهرانی نوشته بودند ومن درویش را مورد لطف خویش قرار داده بودند نیز در کاوه بانتشار رسید ، دو نوشته نیز از کارهایم را در راستای پژوهشاتم از زندگی شاه درویشان ( مولوی ) در کاوه بانتشار رساندند ، هر هنگام با تلفن جویای حالش میشدم ، هرگز ار بیماریش سخن نگفت ، از شنیدن مرگش شگفت زده شدم وشگفت زده تر که نمیدانم بکی باید تسلیت بگویم ، بخودم یا توده ی مردم میهنم ایران که بزرگواری ارزنده را از دست دادند .&lt;br /&gt;انجمن دوستداران مولانا در اسرائیل که یازده سال است با یاری بنده و دکتر بخیری و کدبان پورستمیان و آقای بابک اسحاقی بر پا شده در یازدهمین گرامیداشت از شاه درویشان که در دانشگاه تل اویو بر پا خواهد  شد &lt;br /&gt;بیاد دکتر محمد عاصمی سخنانی خواهم گنجاند .&lt;br /&gt;محمد عاصمی شاعر و نویسنده و پژوهشگر ایرانی روز شنبه در بیمارستانی در نزدیکی شهر مونیخ درگذشت. عاصمی در جوانی و پیش از کودتای ۲۸ مرداد با نشریات چپ همکاری داشت. عاصمی هنرپیشه تئاتر نیز بود و در تئاتر سعدی به روی صحنه می‌رفت. او از شاگردان عبدالحسین نوشین کارگردان تئاتر و عضو کمیته مرکزی حزب توده بود. دکتر عاصمی پس از کودتای ۲۸ مرداد ایران را ترک کرد و در آلمان اقامت گزید. او از فروردین ۱۳۴۲ نشریه کاوه را به زبان فارسی در مونیخ منتشر کرد. با کاوه گروه بزرگی از نویسندگان و پژوهشگران ایرانی همکاری داشتند. دکتر عاصمی به سرطان مری مبتلا بود و هنگام مرگ ۸۴ سال داشت.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;با مجله كاوه گروه بزرگي از نويسندگان و پژوهشگران ايراني همكاري داشتند، مانند سيد محمد علي جمالزاده، دكتر پرويز ناتل خانلري، علي دشتي، عباس زرياب خويي، بزرگ علوي، احسان طبري، محمود تفضلي، علي نقي منزوي، سعيدي سيرجاني و دهها اديب و متفكر ديگر.&lt;br /&gt;دكتر عاصمي نويسنده‌اي خوش‌بيان، روشنفكري فهيم و انساني بسيار مهربان و شوخ‌طبع بود. از او آثاري در تأليف و ترجمه باقي مانده است. آخرين كار او يك سي دي است كه در آن شعرهاي دوست خود مسعود عطايي را خوانده است. اين اثر در زمستان ۲۰۰۸ به بازار آمد. نام  دكتر عاصمي با كاوه عجين شده است، اما سابقه‌ي فرهنگي او به سال‌ها پيش از انتشار كاوه باز مي‌گردد. سال‌هائي كه با نام مستعار "شرنگ" شعر مي‌گفت، و با آن دكلمه‌ي زيبا كه در مكتب عبدالحسين نوشين فرا گرفته بود، گوي سبقت را از همه‌ي شاعران آن زمان ربوده بود. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اشك هنرپيشه، نه تنها در محافل حزبي او را به اوج شهرت رساند، كه سال‌هاي سال در محافل ادبي ايران زبان به زبان مي‌گشت. دست‌اندركاران تئاتر سرگذشت دلقك هنرپيشه را كه زمان اجراي برنامه، به او خبر مرگ كودكش را مي‌دهند، دستمايه‌ي برنامه‌هاي هنري خود كردند.&lt;br /&gt;محمد عاصمي سخن آخر را در چهل و ششمين شماره‌ي كاوه گفته بود: چهل و شش سال در واقع نيم بيشتري از زندگاني من است كه در راه مبارزه با تيرگي‌هاي جهل و خرافات و رهايي وطنم از سياهي‌ها و تباهي‌ها گذشته است و حتا در اين دوران كهنسالي نيز اميد خود را نسبت به آينده‌ي درخشان ايران از دست نداده‌ام و مي‌دانم اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;جامعه فرهنگي ايران در سوگ از دست دادن پرچمدار كاوه است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-8434228732709701661?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/8434228732709701661/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=8434228732709701661' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8434228732709701661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8434228732709701661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-8179876725535152476</id><published>2009-11-26T12:57:00.001-08:00</published><updated>2009-11-26T12:57:33.200-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه نزدیک به 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت كرد و نخستین بانویی می باشد كه در رویدادهای دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی کشوری مینشیند .  در سال 484 پیش از زادروز مسیح ، هنگامی كه فرمان آماده باش دریایی برای جنگ با یونان از سوی خشایارشاه داده شد، آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. دراین جنگ كه ایرانیان وارد آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشكیل می داد و نیروی دریایی ایران در بر گیرنده ی  1200 ناو جنگی و 300 كشتی ترابری بود. &lt;br /&gt;همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از زاد روز مسیح جنگ سالامین Salamine كه میان نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت سازمان دهی داد  با دلاوری های بسیاری از خودکه با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.او در یكی از دشوارترین روز ها  در جنگ سالامین، بادلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از نابودی برهاند  و در راستای این از خود گذشتگیها  نشان  دریاسالاری از سوی خشایارشاه برایش فرستاده شد. میگویند که شاه در اندیشه ی بر گزینی او بهمسری نیز بوده !. در سالهای دهه چهل خورشیدی نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او «آرتمیس» بود.&lt;br /&gt;ناو شكن آرتمیس در دوران خدمت «دریاسالار فرج الله رسایی» به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار کرانه های  ایران بود.&lt;br /&gt;ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی بر یگانها و سازمانهای ارتشی  نهاده شود ونه نامهای بیگانه با رویدادهای ایران زمین . جا دارد که از دیگر سرداران زن ایران باستان هم یادی شود،کسانی مانند: كردیه، بانوگشسب، گردآفرید، یوتاب و...... یاد آور شویم که پیش از یورش تازیان بر ایران و فروپاشی فرمانروائی ساسانیان ، زنان ومردان ایرانی از یک هوده ( حقوق ) برخوردار بودند .&lt;br /&gt;این نوشتار را  که بآگاهیتان رساندم ، از دوستی ایران پرست وشیفته ی فرهنگ پارسی بدستم رسید و روزهاست که مرا باندیشه وا داشت ، آرتیمس را پیش از این نگارش میشناختم ، یکی از مهربانترین دوستانم ، نام بلند آوازه ی آرتیمسرا بر دختر نازش نهاده و کم وبیش با این نام آشنائی دارم و ویژگیهای زندگی این زن بزرگوار را  میدانم ولی بیائید با هم بیشتر از او بگوئیم و داوری کنیم که ایران دوران 2500 سال پیش ، بیاری چه بزرگوارانی اداره میشده !&lt;br /&gt;نگاهی  بره نامه ( نقشه ) جهان بیاندازید و ببینید خاک ایران زمین کجا ویونان کجا ؟ وچنین راه دراز دریائی را با هزاران سرباز جنگی در نوردیدن ، خوراک وپوشاک دادن ، جایگاه خواب وآسودگی برای سربازان آماده کردن ، دستمزد بسربازان دادن وآنها را برای زمانی دراز از خانه وکاشانه کوچ دادن وبسرزمینهای بیگانه بردن وباز گرداندن ! نیاز بچه چیز ها دارد ، از یک سو اداره ی ناوگانی با 1200 کشتی جنگی و 300 کشتی ترابری نیاز بآراستن و دور اندیشیهای ژرف دارد ، 800 هزار سرباز پیاده را با ناوگان از ایران بیونان بردن با بیش از 80 هزار اسب ، آنهم در 2500 سال پیش !! چادر زدن و خیمه گستری برایشان ! رسیدگی وخوراک رساندن باسبهای جنگی ، سازمان دهیهای ژرف در آراستن آشپزخانه ها و گرمابه ها برای نزدیک به یک میلیون تن  !! آنهم در سرزمینی بیگانه ، ما را باین اندیشه میکشاند که ایران ، در آن دوران چگونه اداره میشده وچگونه زنی چون آرتیمس بپایه ی دریاسالاری ارتشی میرسد که فرمانده یک میلیون سرباز را در دست دارد ، کجا مینشیند ودر کجا فرمان میدهد !؟ چگونه و در آن روزگار !  کشتیبانان ، در دریا های بی کران گم نمیشدند و میتوانستند 300 ناو پر بار از سد ( صد ) ها هزار سرباز را به بندر های از پیش آماده شده برسانند و وارد کار زار شوند ودرفش پیروزی را بر برجهای آتن پایتخت یونان باستان بر افشانند ، ده ها پرسش از این خیزش ارتشی پیش میآید که براستی هر کس را بشگفتی وامیدارد وافزون بر آنچه گفتیم .... سالار بزرگان و فرماندهان آن ارتش یک میلیونی را زنی نترس ، زیبا روی و کاردان در دستهای توانمند خود دارد و امروز ، 25 سده پس از آرتیمس ، چه بر خاک پاک وپرورنده ی آرتیمسها میگذرد ؟... داوری را بفرهیختگان میسپارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-8179876725535152476?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/8179876725535152476/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=8179876725535152476' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8179876725535152476'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8179876725535152476'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/11/artemis-2480.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-1432063202222670259</id><published>2009-11-24T12:16:00.000-08:00</published><updated>2009-11-24T12:17:03.510-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟&lt;br /&gt;وانکه بیرون کند از جان ودلم دست کجاست ؟&lt;br /&gt;عقل تا مست نشد ، چون وچرا پست نشد&lt;br /&gt;وانکه او مست شد ، از چون وچرا رست کجاست ؟&lt;br /&gt;هشت سد ( صد ) سال است که پژوهشگران جهان دیده وتلخی روزگار چشیده ، اندیشه های کهکشانی مولوی ،  قلندر ایرانی را جستجو میکنند تا در ژرفنای آن اندیشه های کوه پیکر و نا آشنا بر ما مردمان کوچه وبازار ، چیزی تازه بیابند وشرابی آتشین تر بجویند تا بیاریش از خود بیخود شوند وپای بجائی نهند که تا کنون ندیده اند وهمتایش را در هیچ گوشه ای از این خاکدان نیافته اند :&lt;br /&gt;ما زبالائیم وبالا میرویم&lt;br /&gt;ما زدریائیم ودریا میرویم &lt;br /&gt;ما از اینجا واز آنجا نیستیم&lt;br /&gt;ما زبیجائیم وبیجا میرویم&lt;br /&gt;بکجا رسیده  آن اندیشه ی کهکشانی وراه بچه سوئی از آسمانها نهاده که هیچ شاهین وباز وعقابی توان رسیدن باوج آن کبوتر دور اندیش را ندارند :&lt;br /&gt;همه بازان ، عجب مانند در آهنگ پروازم&lt;br /&gt;کبوتر همچو من دیدی ؟ که من در جستن بازم&lt;br /&gt;در این خاکدان که زندگی مردمانش در چارچوبی زمانی نهاده شده و دیر یازود همگان را بسوی نیستی میکشاند ! چه بخواهیم وچه نه ! پایانی نا خوش آیند ! زندگیها را به بن بست میکشاند وشگفتا که همگان از این رویداد و از آن پایان پذیری آگاهند و..... هنوز جنگ وستیز ها را براه میاندازند وهنوز کشت وکشتارها برای چند وجب زمین که دیر یا زود آنرا ترک خواهند کرد ...... ادامه دارد ومولانا از آن آگاه است :&lt;br /&gt;مرگ را دانم ! ولی تا کوی دوست&lt;br /&gt;راهی ار نزدیک تر داری بگو&lt;br /&gt;فراز اندیشه و اوج بی پایانش را ببینید ، دید فرزانه ی مردی را بنگرید که در دانش وبینش ، بی همتا است و هفت سال در بهترین دانشگاه های آن دوران ( 800 سال پیش در دمشق ) دانش اندوزی میکند ، در 38 سالگی ایت اله شهر قونیه میشود که در آن روزگار مقامی والاست .&lt;br /&gt;مهر بر تار وپود قلندر بلخ سایه انداخت هنگامیکه با شاه درویشان ، شمس تبریزی ( بباور خودش ) آشنا میشود وبیکباره زندگیش دگر گون میگردد وخود را در رویاروئی با آن درویش ناتوان میبیند :&lt;br /&gt;شاه ما از جمله شاهان بیش بود وپیش بود&lt;br /&gt;زانکه شاهنشاه ما هم شاه وهم دروی بود&lt;br /&gt;وچون بودا ، پای برهنه بدنبال آموزگار فرزانه اش براه میافتد و زیبا ترین سروده های مهر انگیزانه را در باره ی شمس تبریزی میسراید :&lt;br /&gt;صد بار مردم ای جان , این را بیازمودم&lt;br /&gt;چون بوی تو بیامد , دیدم که زنده بودم&lt;br /&gt;صد بار جان بدادم , وز پای در فتادم&lt;br /&gt;بار دگر بزادم , چون بانگ تو شنودم&lt;br /&gt;سخنوران بزرگ چون مولانا ، در فرهنگ ایران زمین نماینده ی مهرند و کرناشگران درویشی ودرویش ستائی هستند ، وشور بختانه در دورانی که جهان دانش وبینش ، هر روز بیشتر از پیش روی ببزرگان فرهنگ ایران آورده اند ، میبینیم که واکنشهای دانشمندان گیتی برویداد هایی که از سرزمین گل وبلبل بر پرده ها و روزنامه ها و سامانه های اینترنتی و رسانه های گروهی بمردم گیتی میرسد .... با اندیشه های مهر پرورانه ودر آمیخته با نیک اندیشیهای مولانا و حافظ وسعدی وفردوسی وبی گمان مردم دگر اندیش ایران ... توفیر دارد و افسوس .... تا مهر در جهان پای برجاست و نیک اندیشی هنوز بر پهنه ی گیتی سایه انداخته و مردمان کشورهای گوناگون برای بهروزی وبهبودی توده ها در تلاش پیگیر هستند ... چرا جنگ وچرا جنگ افزار های کشتار همگانی !؟ چرا مرگ برای این وآن خواستن در جائی که همگان آگاهند که پایان زندگی نزدیک است وهیچ آفریده ای ماندگار همیشگی این خاکدان نیست ! ما را میخواهند  بکجا بکشانند  ! آیا مرگ را نمیپذیرند !؟ پس چرا هر هنگام با فریاد بر این و دشنام بر آن و آرزوی نابودی برای آن کشور را در اندیشه ها میپرورانند ! &lt;br /&gt;ای کاش بگونه ای دیگر میاندیشیدند واین چنین روزگار را برای همگان تلخ وتاریک و سوگوار نمیکردند و دست کم خودشان میدانند که پایان شب سیه ، سپید است وآفتاب همیشه درخشان مهر ودوستی ، توان ماندگاری  در پشت ابرهای سیاه کدورت وخرافات را ندارد ودیر یا زود ، از پس آن ابرها بیرون خواهد آمد ، بی گمان آفتاب نیک اندیشی ونیک خواهی ونیک پروری ، آرام آرام هویدا خواهد شد وآنها که مرگ آفرین بودند ! با خیزش سیل آسای مردمی روبرو خواهند شد وچه زیباست بر آنروز که روز پایانی سیاهی هاست نگریستن واز شادی گریستن و یادش گرامیباد شاه درویشان که فرمود :&lt;br /&gt;مرگ را دانم ولی تا کوی دوست&lt;br /&gt;راهی ار نزدیک تر داری بگو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-1432063202222670259?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/1432063202222670259/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=1432063202222670259' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/1432063202222670259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/1432063202222670259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-8973870895670614016</id><published>2009-10-17T14:08:00.000-07:00</published><updated>2009-10-17T14:09:05.117-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>لبخند &lt;br /&gt;بسياري  از مردم داستان "شاهزاده كوچولو " بنگارش اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از آغاز جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .  او  یادمانده های  شگفت آور  خود را در نوشتاری به نام لبخند گرد آوري كرده است . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در يكي از یاد مانده هایش مي نويسد كه او را دربند كردند و به زندان انداختند او كه از رفتار خشونت آمیز زندانبانان میدانست که بزودی او را خواهند کشت ! چنین مينويسد :  بسیار نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم ، يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او نگاهي هم به من نينداخت  و خشک آنجا  ايستاده بود .  فرياد زدم "هي !  كبريت&lt;br /&gt;داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه نزدیکم آمد .  كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد ازترس زیاد ،  شايد برای  اين كه زیاد به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم ، وانگار روشنائی  میان دلهاي ما را پر كرد و گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد ، راست در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد ! او دیگر برای من یک نگهبان نبود واز لبخندش بوی مهر میآمد ! از رفتارش میشد بدرخشش دلنشین دوستی پی برد که در لبخندی پیاده شده بود .                                                                                                                     پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس خانواده ام را  به او نشان دادم وگفتم :" آره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره آینده و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم سخن گفت. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه چه جوری بچه هايم بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه چیزی بگوید . در زندانم را باز كرد ومرا بيرون برد. با هم براه افتادیم و مرا براهی که از شهر بیرونم میبرد راهنمائی کردورفت ، برگشت بي آنكه چیزی بگوید .                  &lt;br /&gt;يك لبخند زندگي مرا دگرگون کرد  ! آری لبخند ی ناگهانی ، زيباترين پل میان آدم هاست ، ما  در اندرون خود لايه هايي را براي نگهداری از خود مي سازيم . لايه دانش آموزی و دانشگاهي ، لايه رویدادهای  کار و در آمد  واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم .  زير همه اين لايه ها  چیز ارزشمندی نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روان بنامم ، من باوردارم كه روان ما  با يكديگردر پیوندند و هيچ دشمنی هم ندارند. شوربختانه  خود ما هستیم که با ساختن نا همخوانیها از دیگران جدا میشویم وبتنهائی روی میآوریم . &lt;br /&gt;داستان اگزوپري داستان پيوند دو روان است ، همتای این پیوند آسمانی را میشود در مهر ورزیدن ( عاشق شدن ) یا دیدن کودکان ولبخندی که با آن دیدار پدید میاید بمیان آورد ؛هنگامیکه  كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون مهر را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم  در آن نیست وآن لبخند کودکانه را با هیچ سخن ونوشته ای نمیشود باز سازی کرد  .  &lt;br /&gt;این نوشته ی زیبا را از هم میهنی زیبا اندیش بنام بیوک بارنده دریافت کردم وآنرا بدوستداران مهر پیش کش میکنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-8973870895670614016?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/8973870895670614016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=8973870895670614016' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8973870895670614016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8973870895670614016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-8469968229997229100</id><published>2009-10-05T11:52:00.000-07:00</published><updated>2009-10-05T11:53:12.585-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکی از شنبه ها در مهرماه 1388 خورشیدی&lt;br /&gt;ایرانمان در روزگاری تازه با رویدادهای نو&lt;br /&gt;تا بوده وهست وخواهد ماند ، گفته اند : پایان شب سیه ، سپید است&lt;br /&gt;آنچه بر ایرانمان میگذرد را نمیشود رویدادی پیش پا افتاده اندیشید ، روزگار ، پانزده میلیارد سال است که سپری میشود وخواهد شد ، این خاکدان که بر او نام گیتی را نهاده اند ، از این افت وخیز ها ورخدادهای تلخ وشیرین زیاد داشته و در راستای رویدادهای سازنده ی جهان ، یادگارها است که ماندگار میشود وسینه بسینه وگوش بگوش در دل مهربانان بفرزانگان بازگو میگردد و آنچه بدلها مینشیند و آنچه اندیشه ها را تابناک میکند همانا یادگارهای پاینده ای است که در روزگاران دیرین رخ دادند واز اندیشه ها زدوده شدند ودر دل نگارشات پیشینه دار ، در دسترس دوستداران مهر ، بگونه ای رسیدند تا آیندگان را از آن رخدادهای تلخ وشیرین آگاه سازند ، در تورات آمده که فرزندان آدم بر هم تاختند وکائین پسر ش بر هائیل چیره شد و او را کشت ، ابراهیم خلیل بر بت پرستان تاخت وبا نام ابراهیم بت شکن در اندیشه ها سپرده شد ، کورش بزرگ بر سرزمین از هم پاشیده ی بنی اسرائیل تاخت وآنرا بدارندگان آن سرزمینها یا کیش یهود سپرد ونامش در تورات بنیکی نگارشته شد ، از رستم دستان ، آنچه بر دلها ماندگار شد ، کشتن سهراب بدست تهمتن بود که فردوسی توسی یا آن خجسته فرزند مام میهن ، بگونه ای دل انگیز وافسوس بار در شاهکارش ، شاهنامه که براستی شناسنامه ایست از مردم نیک اندیش ایران زمین ، آن رویداد تلخ را در د ل هر ایرانی مهر خواه ماندگار کرد ؛ نام اسکندر ، در دل هر ایرانی میهن پرست ، نمایانگر بیماری است روانی که بر ایران تاخت وشبی ، مستی بر او چیره شد وفرمان داد تا کاخ تخت جمشید را بآتش بکشند وتا گیتی پای بر جا است ، از اسکندر با نام ویرانگر تخت جمشید یاد خواهد شد ، نام خسرو از شاهان اشکانی با شیرین وفرهاد و نظامی گنجوی در آمیخته میشود و تیشه ی فرهادی وکوه بیستون نمایانگر مرگ دلداده از دوری دلدار میشود وتا جهان ماندگار است ، بانگ فریاد فرهاد از کوه بیستون ، گوش را میآزارد ، از ساسانیان ، آنچه بیاد داریم ، یورش ویرانگرانه ی تازیان بیابانگرد بر خاک ایران است که فروپاشی کاخ مدائن وکشتار ها وسوختن کتابها را در اندیشه ها پایدار نگه میدارد تا در آینده ، هر ایرانی راستین ، برگهای سیاه دوران یورش تازیان را بیاموزد وبداند که هیچ کیشی چون آنان ، بر درخت تنومند فرهنگ شکوهمند ایران ، تبر نزد وشگفتا که ایرانیان آنگونه که باید وشاید پاسخگوی آن کوبندگان ویرانگر نبودند !!&lt;br /&gt;با فروپاشی واپسین شاه در دوران ساسانیان ، شمشیرهای آخته وزور گوئیها بر دل توده ی مردم آغازگر برپائی خرافات در اندیشه ها شدند و از مردم پیشرفته ی دوران ساسانی ، ساختند آنچه خاستارش بودند و گسترش خرافات را بگونه ای که تا بامروز خواهان دارد ... رساندند .&lt;br /&gt;ابو مسلم ها وحلاج ها وبابک ها ، سر بنیست شدند وهر خواستار مهری ، بزیر افکنده شد تا جور وستم همچنان استوار بماند .نام مرداویج از آل زیار نمایانگر اسپهبدی ای است که بر ارتش ایران فرمان میداد ، از فرمانروایان غزنوی ، نام سبکتکین نیز در دل ایران دوستان پایدار ماند واز او نیز بنام سپهسالار ارتش ایران نام آورده شده که برای ماندگاری شکوه ایران زمین سربازی جان بر کف بود ، سلجوقیان نیز در ایران ، زمانی را سپری کردند و نامدار ترینشان خواجه نظام الملک است که در خردمندی و آزادی خواهی ورد زبانها بود ؛ خوارزمشاهیان : دوران فرمانروائیشان با محمد خوارزمشاه روبرو میشویم که در دوران پادشاهیش ، فرمان داد تا خاندان بها ولد ( پدر گرامی مولانا جلال الدین بلخی ) از ایران کوچانده شوند وتا پایانی زندگیش ، مولوی پای بایران نگذاشت وبا درد دوری از میهن ، جان بجان آفرین داد ، که همدوره ی چپاولگران تاتار بود و چنگیز مغول سر فرمانده ی آنها مردی جنگ جو وویرانگر که بهر سرزمینی که میتاخت ، کشتار همگان را پیروی مینمود ؛ سعدی وسپس پیر فرزانه ی شیراز ( حافظ ) مبارزین همیشه در میدان آزادی خواهی بودند ونگاهی بمانده های آنان ، بیانگر این باور است که سخنوران پس از یورش تازیان بر ایران ، در برابر خرافات فروشان ! ایستادگی کردند وزبان توده ی مردم شدند .&lt;br /&gt;با آغاز فرمانروائی تیموریان در ایران ، نام تیمور که او را صاحب قران نیز میگفتند ، نمایانگر سپهسالاری کار آزموده در راه وروند رزم آوری ،ماندگار شد ؛ فرمانروائی صفویه ودر میانشان شاه عباس و نو آوریهایش در اصفهان که نامی خوش آیند را از خود در فرهنگ فارسی بجای نهاد .... ولی شور بختانه رخنه ی خرافات در میان توده ی مردم ، در دوران صفویها بمرزهای ناشناخته ای رسید که نیاز بپژوهشهای بیشتری در آینده دارد ، بد نام ترین  شاه در دوران صفوی ، شاه سلطان حسین بود که با شورش افغانها بسرکردگی اشرف افغان ، تاج فرمانروائی بر ایران را بدست خود بر سر اشرف نهاد واز خود نامی ننگین در برگهای تاریخ بجای گذاشت .&lt;br /&gt;نادر شاه  از ایران پرستانی بود که توانست آرامش را به  دوران آشفتگی اشرف افغان، باز گرداند وکریم خان زند جایگزین نادر شاه شد وبا فروپاشی دوران کم زندیه ، آغا محمد خان قاجار بر تخت فرمانروائی ایران نشست  ، هر چه از آغا محمد خان میدانیم ، در برابر ستمی که بر مردم کرمان روا داشت ومردان زیادی را نابینا کرد ، هیچگاه از دلها بیرون نمیرود ، افت وخیزها در دوران گسترده ی قاجار ، نمایانگر شاهانی است که هیچگاه در اندیشه ی پیشرفت کشور نبودند ، جز دوران امیر کبیر که با رخنه ی نا بخردان در دربار ، ناصر الدین شاه را وادار بکشتن آن بزرگمرد نمودند ولی تا دار الفنون پایدار است ،  نام   امیر کبیر در دل ایران    دوستان ، پای بر جا است ؛ دوران ناصر الدین شاه برابر است با پیشرفتهای گسترده ی رنسانس در اروپا و در آن دوران ، شاه ایران با گرفتن پول یارانه از انگلیسها ، برای خوش گذرانی بپاریس رفت ! ، با فروپاشی دوران احمد شاه ( واپسین شاه قاجار ) بدست رضا شاه پهلوی ، دوران پیشرفتهای گسترده در سر زمین ایران آغاز شد وبراستی او وفرزند برومندش ، گامهای بسیار بلندی برای پیشرفت ایران بر داشتند ........&lt;br /&gt;خواسته ام از نگاهی کوتاه بدوران رویدادهای ایران ، بر این بود تا بازگوی تلخیها وشیرینی های آن دوران ها باشم و باز میگردیم بایران امروز که داوری بر آنرا بفرهیختگان میسپارم وباین بسنده میکنم که جور وستم بر توده ی مردم ، در ایران تازگی ندارد ، ولی دست اندر کاران باید بدانند که تاریخ نویسان خرد مند وشناخته شده ، موی را از ماست بیرون میکشند وآنچه در این 35 سال که برمردم  ایران زمین سپری شده را بنگارش در خواهند آورد ، بی آنکه هیچ رویدادی را نا نوشته گذارند ، و آنگاه است که داوران خردمند ، دست اندر کاران این فرمانروائی دینی را مورد بر رسی خواهند نهاد و آنچه بنگارش در خواهد آمد ، میرود تا در سده های آینده ، دل ایران دوستان را بلرزاند .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-8469968229997229100?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/8469968229997229100/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=8469968229997229100' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8469968229997229100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/8469968229997229100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/10/1388.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-1372398158355912281</id><published>2009-09-04T22:48:00.000-07:00</published><updated>2009-09-04T22:49:06.506-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سه شنبه ای از تابستان 1388 دور وبر شهریور &lt;br /&gt;ای با دوستی دشمنان !تاکی مردم ستیزی !؟&lt;br /&gt;من بی می و باده ، زیستن نتوانم&lt;br /&gt;بی باده کشید ، بار تن نتوانم&lt;br /&gt;من بنده ی آن دمم که ساقی گوید&lt;br /&gt;یک جام دگر بگیر ومن نتوانم&lt;br /&gt;گرمای داغ تابستانی در تل آویو کولاک میکند بویژه نمناکی هوا که بر سختی روز میافزاید ، بامداد است وچون همیشه ، شاهراه های پر بار از خود روهای ریز ودرشت ، رسیدن به تل آویو را از شاخ دیو شکستن  دشوار تر میکند ، از درون خود رو ام  آهنگی با نوای خوش استاد شجریان ، بگوشم میرسد ، پیام دل نشین خیام ( یاد شده در بالا )  را زنده یاد احمد شاملو با آن روش گویندگیش وسپس نوای آسمانی استاد که هدیه ایست از فردوس برین ،  گوئی مرا بر بال اندیشه ها مینشاند وبپروازم در میآورد ، فریاد از این همه نا همخوانی های جور بجور که پهنه ی خاور میانه را در بر گرفته ، کاری نه با سیاست مداران دارم ونه بخود این پروانه را میدهم که رویداد های در آمیخته با درد ورنجی را که در این دو ماهه زادگاهم ایران را در بر گرفته ، بر رسی کنم ، چون روشهای سیاسی را نمیشناسم و سالها است فرمایشات از دل وجان برخاسته ی سرورم شاهنشاه درویشان ( حضرت مولانا ) را بزیر پژوهشی ژرف برده ام ، تلاشم مهر ورزی بهم میهنان و همزبانان ایران وپراکنده در جهان است و با یاری از این رسانه ی درویشی ، هر هنگام ، آنچه در دل دارم را بدوستداران مهر پیش کش میکنم . اگر بگونه ای بدست اندرکاران امروز ایران رسید .... چه بهتر &lt;br /&gt;نگاهی بمانده های فرهنگیمان پس از یورش 1400 ساله ی  تازیان بر ایران ( فروپاشی فرمانروائی ساسانیان و ورود سربازان پا برهنه ی تازی بکشور ) بازتابش در این باور پیاده میشود که سخنوران ایران زمین چون فردوسی ومولوی وسعدی وحافظ وشیخ عطار و بابا طاهر ودیگران ، مبارزین همیشه در میدانی بودند که بگونه های گسترده چون سربازانی جان بر کف نگهدار ونگهبان اندیشه های نیک توده ی مردم بوده اند وبرجسته ترینشان پیر فرهیخته ی توس یا فردوسی نامدار است که با شاهنامه ی شکوهمندش  ( که براستی شناسنامه ی ایرانیان وابسته بفرهنگ شش هزار ساله ی آن مرز وبوم است ) توانست نیک اندیشیهای آن مردم آشتی جوی ومهربان را بجهانیان بشناساند  ؛ نام فردوسی ، تا جهان هست در دل هر فارسی زبان وابسته ، ماندگار خواهد ماند  .&lt;br /&gt;خواسته ی من از فراز ونشیب این نوشتار ، بازتاب اندیشه های همتایان فردوسی است که در این چهارده سده ( صد ) تا توانستند توده ی مردم را از خرافات ستائی ومردم ستیزی هراساندند و بمردم نشان دادند که ایرانی ، مهر پرور است ، ایرانی نیک اندیش است وبا سربریدن این وآن بیگانگی دارد  ! &lt;br /&gt;اینهمه جنگ وجدل ، حاصل کوته نظری است&lt;br /&gt;گر نظر پاک کنی !!   کعبه وبتخانه یکی است  &lt;br /&gt;خردمندان ، چه توانمند وچه درویشان خاکی میدانند که زندگی میانگین مردمی پیرامون هشتاد وچند سال دور میزند که در رویاروئی با پیشینه ی پانزده میلیاردساله ی دنیا ، بهیچ نزدیکتر است ، پس این هیچ را چرا با مهر در آمیخته نکنیم !؟ &lt;br /&gt;دنیا همه هیچ ! مال دنیا همه هیچ !&lt;br /&gt;ای هیچ ! برای هیچ ! بر خویش مپیچ &lt;br /&gt;از دل وجان برخاسته سخن میگویم ، خواسته ام از این پیام آمده از سرای مهر ، بازگوئی دوستیهای سه هزار ساله ، میان دو مردم با فرهنگ اسرائیل وایران میباشد که در این سی وچند سال ، چنین آکنده از نامهربانیهای یک سویه شد ! ودهان کجیها بمردمی بینوا وآواره وسرگردان کیش یهود که از زادگاه خود وسرزمین پدریشان با پیشینه ای دور ودر آمیخته فرمانروائی  شاهان و سپاهیان ومردمانی که در وجب بوجب از خاک کنونی اسرائیل از خود یادگارها گذاشتند ورفتند ، آنهائی که با تاریخ پر برگ این سرزمین آشنائی دارند میدانند که در دوهزار سال واندی پیش ، اورشلیم پایتخت کشور دادود شاه وسلیمان شاه و...... بود که با یورش سربازان بخت النصر بابلی ویران شد و تا بر سر کار آمدن کورش بزرگ ، شاه هخامنشی  ادامه داشت که آن پادشاه دادگستر سرزمین اسرائیل را بفرزندان کیش یهود بازگرداند که شور بختانه دو باره با یورش سربازان رم وزیر فرمانروائی امپراطوران دژخیم خوی آن سرزمین ویران شد ویهودیان در کران بکران گیتی آواره شدند و تا پایانی جنگ جهانی دویم که بکشته شدن شش میلیون از فرزندان کیش یهود بدست دژخیمان خونخوار هیتلری انجامید ... ادامه داشت تا جوانان بازمانده از کوره های آدمسوزی ، گروه گروه بزادگاه پدری بازگشتند تا آنرا از دست تازیان که بفشار شمشیر بدست آورده بودند آزاد کنند و پس از جنگها ودادن کشته های فراوان ، با میانجی گری سازمان ملل ، کشور اسرائیل در سال 1948 بر پا شد وبیشتر کشورها جز تازیان آنرا ومرزهایش را شناختند و تا بامروز میکوشند برای نابودیش بهر کاری دست بزنند ... با فروپاشی فرمانروائی پهلوی وآغاز سر کار آمدن آخوندها ، دشمنی میان مردم ایران واسرائیل بمرزهای ناشناخته ای رسید ، سازمانهای کشتار همگانی حزب اله ( که بدست آخوند محتشمی پور وبفرمان خمینی در لبنان پایه گذاری شد ) وتازگی حماس ، با پولهای هنگفتی که آخوندها بآنها میدهند ، تا بامروز بیش از هزار مادر اسرائیلی را سوگوار فرزندان جوان خود کرده اند وهمچنان یاریها وفرستادن پولهای هنگفت ادامه دارد و هیچ ایران دوستی نمیداند بپذیرد که آخوندها از نابودی اسرائیل .... بچه خواسته ای میرسند ..... وداوری را بفرهیختگان میسپاریم وباز میگردیم بدُر افشانیهای پیر نیشابور ، خیام فرزانه ودور اندیش :&lt;br /&gt;این قافله ی عمر عجب میگذرد&lt;br /&gt;دریاب دمی که با طرب میگذرد&lt;br /&gt;ساقی ! غم فردای حریفان چه خوری؟&lt;br /&gt;باز آر پیاله را که شب میگذرد&lt;br /&gt;دوران زندگی خیام نیشابوری که بالای 500 سال پیش است ، در آمیخته بود با زندگی آلوده شده با خرافات واندیشه های نابخردانه ی مشتی دکانداران دین که با رخنه دادن جن وپری واز ما بهتران  در اندیشه ها ، میکوشند توده ی مردم را از نوشیدن شراب باز دارند و خیام بمیدان مبارزه با آنان میآید و پیاله ی شراب را  وارد اندیشه ها میکند وساقی را که شادی میآفریند وبا سوگواری ومرده پرستی همخوانی ندارد .&lt;br /&gt;چون ابر به نوروز رخ لاله بشست                        برخیز و به جام باده کن عزم درست  &lt;br /&gt;کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست                 فردا همه از خاک تو برخواهد رُست&lt;br /&gt;بنگرید دید در آمیخته با خردمندی را که پای بر چه پهنه ای از مهر مینهد !  باز خیام روی بشراب میآورد  واز فردای نا آمده میگوید که کس را از آن آگاهی نیست و بما میآموزاند که زندگی را با هر چه درونش هست بمهر آلوده کنیم وخوش باشیم ، کار کنیم وبا همگان رفتاری مهر انگیز داشته باشیم ، چون میدانیم پایان زندگی چیست !&lt;br /&gt;چون عاقبت کار جهان نیستی است&lt;br /&gt;پندار که نیستی ! چو هستی خوش باش &lt;br /&gt;برداشتها از فراز ونشیب زندگی با افسردگیها  وشادیهایش ، در یک واژه پیاده میشوند و آن دوستی ومهر ورزی وبرادری است :&lt;br /&gt;می نوش که عمر جاودانی این است                خود حاصلت از دور جوانی این است &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;هنگام گل و مُل است و یاران سرمست             خوش باش دمی که زندگانی این است  &lt;br /&gt;بیگمان هستند کسانی که نا خود آگاه خرافات بر اندیشه هایشان راه یافته وایراد ها را بر سرایندگانی چون خیام وحافظ ومولوی روانه میکنند و خداناشناسی وبی بند وباری را بر آنها واندیشه هایشان گره میزنند ، در جائی که پژوهشگران ، در نگارشاتشان آورده اند که سخنوران نامدار ایران چون فردوسی وخیام ومولانا وحافظ وسعدی ودیگران ، با تلاشهای پیگیر وکارهای سخت زندگی خود را میگذراندند و چون دکانداران دین ، سربار مردم ومفت خور ومگسان دور شیرینی نبوده اند :&lt;br /&gt;جامی است که عقل آفرین می زندش                صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;این کوزه ‌گر دهر چنین جام لطیف                        می‌سازد و باز بر زمین می زندش  &lt;br /&gt;چنین پیامهای در آمیخته با فرزانگی ومردم دوستی را باید بجهانیان شناساند تا بدانند که ایرانی با جوانمرد و پهلوانی ونیک اندیشی ونیکونگری ومهر ورزی میانه ای شش هزار ساله دارد ، با آن فرهنگ شکوهمندش که پندار وگفتار وکردار نیک را سر آغازی برای هر کاری میداند و هزاران افسوس که آنچه امروز از سر زمین گل وبلبل بجهان پراکنده میشود :&lt;br /&gt;کینه توزی ودشمنی با دوستی است .&lt;br /&gt;پیوسته دلتان شاد ولبتان خندان باد .&lt;br /&gt;شاد زی ومهر افزون.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-1372398158355912281?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/1372398158355912281/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=1372398158355912281' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/1372398158355912281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/1372398158355912281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/09/1388.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-2391986906391038185</id><published>2009-05-30T12:27:00.000-07:00</published><updated>2009-05-30T12:28:32.751-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در پناه ایزدی ، دیر وشاد زی&lt;br /&gt;هر هنگام ، از گوشه وکنار گیتی پیامهائی بدستم میرسد که با نوید بالا بپایان میرسد ، دریافت چنین پیامد هائی ، نشانگر بازتابی از اندیشه هاست که ما ایران دوستان و وابستگان بفرهنگ شکوهمند  آن سر زمین باستانی را دلگرم میکند ، وامید را در دلها میآراید که روزگای فرا رسد تا زبان ورجاوند مادری را پاک شده از واژه های بیگانگان ببینیم و بیاد فردوسی بزرگوارمان میافتم که بگویش پارسی مهر میورزید وبا بزرگواریها ومیهن پرستیهایش ، در دل هر ایرانی وابسته بنیک اندیشی ، امید بآینده ای روشن رامژده میداد. تا کمی ژرفتر بیاندیشیم و دورانهای گذشته را از یاد نبریم .&lt;br /&gt;ببازگشت بروزگاری که در دوران پیش از یورش تازیان میزیستیم ، بنواهای خوش باربد ونکیسا گوش فرا میدادیم وهنر ایرانی زبانزد جهانیان بود وبیاد رویدادی تلخ میافتم هنگامیکه سربازان یورشگر تازی باندرون کاخ مدائن تاختند ودر درون تالار کاخ ، چشمشان بر فرش بهارستان افتاد و بیک چشم بر هم زدن ، آن دستبافت هنری وبیمانند را که با نخهای طلائی ونگاره هائی از پرندگان وچرندگان و چشم انداز های دل نشین بافته شده بود ، با خنجرهای خود از هم دریدند وهر کسی ، گوشه ای از آن فرش بیهمتا را با خود برد ..........&lt;br /&gt;تازیان ، در آن دوران سیاه وچپاول ، با آن خوی وروش زندگی که در آمیخته با راهزنی وبیابانگردی وکشت وکشتارهای جهانگیر بود ، از هنر وهنرمند وهنر ستائی نا آگاه بودند هنگامیکه ایرانی ، با هنر نوازندگی ونگاره گری وساخت وساز آشنائی دیرینه ای داشت ،  تخت جمشید را با آن شکوه آراسته بود ، شاهانی دست ودلباز و دوستدار توده ی مردم داشت ، نوروز را میستود ، جشنهای مهرگان و خردادگان را دنبال میکرد ، زنان ومردانش ، دست در دست وشانه بشانه برای پیشبرد کشورش در داد وستد های جهانی بود ، زن ایرانی در اداره ی کشور و آمد ورفتهای درباری ، چون مردان در تلاش بود ، بفرمانروائی وبالانشینی سپاه برگزیده میشد ، نویسنده ونگاره ساز وتندیسگر بود ، بازمانده های آن دوران سازندگی بسیار اندک است ، چون تازیان نوشته ها ونگارشنامه ها را یا خوراک آتش کردند ویا در رودخانه ها بآب ریختند وبباور پژوهشگران ، چهارده روز گرمابه های نیشابور از سوختن برگ برگ مانده های فرهنگی آن دوران داغ میشد ، آمدند وریختند وپاشیدند و از ایران شکوفای دوران ساسانی ، مردمی دگر با باورهائی دگر و اندیشه های دگر ببار آوردند که وارد باورهای دینی نمیشوم ، چون برون از خواسته های این نگارش است ، بکجا میرسیم :&lt;br /&gt;جابجائی در بیشتر روندهای زندگی مردم ، پوشش زنان ایرانی دگرگون شد ، خرافات در میان توده ی مردم آغاز برخنه یابی کرد ، باورهای جن وپری واز ما بهتران ، در اندیشه ها لانه نمود ، شنیدن موسیقی های دوران باربد ونکیسا ، آرام آرام از میان مردم برچیده شد ، زن ایرانی که دوش بدوش شوهر در میان میدان مبارزه زندگی میجوشید ومیخروشید ! بزیر چادر سیاه کشانده شد و مهرورزیهای آزاد که در دوران ساسانیان میان زن ومرد موج میزد ، ناپسند و ناجور شد وعشق های نافرجام وسوز وساز عاشقانه و درد آور ، میان مردمان چنگ انداخت ، در بازمانده های سخنوران برجسته ی دوران پس از هجوم تازیان ، افسردگی و سوز وندانم کاری موج میزند که باز تابی است از دورانهای سیاهی که خرافات بر اندیشه ها میتابد وکولاک میکند وپیش میرود تا بدورانهای صفوی و افشاری وزندی وقاجار میرسیم و همچنان توده ی مردم را بیش از پیش در میان اندیشه های مالامال از خرافات میبینیم که دست وپا میزنند و کس را توان رویاروئی با آنها نیست ، هنگامیکه اروپا در دوران رنسانس ، چهار اسبه بسوی ساخت وساز وپیشرفت میتازد ، شاهان و دست اندرکاران آن دوران بکارهائی میپردازند که نه پیشرفتی را ببار میآورد ونه توده ی مردم بیچاره را بسر وسامانی میرساند .&lt;br /&gt;داوری را بفرزانگان وکارشناسان میسپارم و بر آن باورم که آینده ، وفرزندان راستین ایران زمین ، داوری های خود را در راستای پیامدهای مانده از آن دوران ، در جای خود وهنگام خود بفرزندان پهلوان پرور و  نیک اندیش ایران بازگو خواهند کرد وبیگمان ، آفتاب همیشه درخشان راستی ودرستی ، نه چندان دیر ، از پس ابرهای سیاه خرافات وندانم کاری برون خواهد جست ، تا ایرانی نیک اندیش ونیک خواه ودوستدار آشتی ومهر ورزی وخاستار دست افشانی وپایکوبی و ماندگار در میدان مبارزه با بد خواهیها ، دست در دست زنان زیبای آن کشور گل وبلبل ، آینده ای دگر را برای مردم بخاک وخون در افتاده ی خاور میانه پیش بینی خواهند کرد وبیگمان همه چیز ، همان خواهد شد که بود ، ایرانی همان خواهد شد که شش هزار سال فرهنگ بدوش کشیده اش را در دسترس بیگانگان نهد تا بدانند که زیبا اندیشی وهنر پروری وسازش وساختاری را از پدران خود بیاد دارند ونخواهند گذاشت که بیگانگان ، چنین برچسبها را بر ایران وایرانی بچسبانند و فرزانگان را گوشزدی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-2391986906391038185?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/2391986906391038185/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=2391986906391038185' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2391986906391038185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2391986906391038185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/05/blog-post_30.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-2448291150857904960</id><published>2009-05-14T05:39:00.000-07:00</published><updated>2009-05-14T05:45:18.958-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گر زحال دل خبر داری بگو&lt;br /&gt;گر نشانی مختصر داری بگو&lt;br /&gt;مرگ را دانم ، ولی تا کوی دوست&lt;br /&gt;راهی ار نزدیک تر داری بگو&lt;br /&gt;آغازی زیبا تر از این پیام دل نشین  شاه درویشان ( حضرت مولانا ) برای این نگارش از دل وجان بر خاسته نیافتم ؛ پژوهشگران کار آزموده برای این خاکدان که نامش را جهان نهاده ایم ، پیشینه ای پانزده میلیارد ساله را بر آورد نموده اند که زمانی بسیار است ، بیاندیشید که در هزار وپانصد میلیون سال پیش مردمانی بوده اند با آمد ورفتها وزندگیهای وابسته بآن دوران ، گذشت سالهائی چنین دور ، باز تابش یاد مانده هائی است از زندگیهای همگانی که شور بختانه با آمدن باور های دینی در این پنج شش هزار ساله ی اخیر ( پانزده میلیارد در برابر پنج هزار سال !! ) نا هم خوانیها وجنگ ها را بدنبال داشته و تا بامروز ، هنوز هم که هنوز است ، آن نا هم خوانیهای دینی چنان دامنه اش گسترده شده که نیاز ببازگوئی ندارد ، ولی چیزی که روشنفکران را میآزارد ، همانا دشمنیهای پیشینه دار میان وابستگان بباورهای دینی در هزار سال اخیر است که جنگهای صلیبی ، نمونه از خروار است .&lt;br /&gt;زندگی میانگین مردم ، با پیشرفتهای پزشکی وتکنولوژی ، چیزی میان هفت تا هشت دهه است که  در رویاروئی با پانزده میلیارد سال .....  بهیچ نزدیک میشود !! واگر آن چند دهه از زندگی یاد شده را  در آمیخته با نا همخوانیها ودشمنیها برای هیچ وپوچ کنیم ..... بیگمان پی خواهیم برد که :&lt;br /&gt;این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است&lt;br /&gt;گر نظر پاک کنی!!! مسجد ومیخانه یکی است&lt;br /&gt;وارد شدن باین راستا از ناهمخوانیها میان باورهای دینی سری دراز دارد که در خور این نگارش نیست و با چکیده ای که در پیش گفتار بآن پرداختم ، نوشته را آغاز میکنم و داوری را بفرهیختگان میسپارم : &lt;br /&gt;من درویش بر این باورم که خوشا بروزگار کسانی که در شهری یا روستائی زاده میشوند ودر همان جا بزرگ شده و در همان آب وخاک رخت از این خاکدان بر میدارند ، چون زندگی با مردمانی که همزبانت هستند ، با خوراکهائی که برایت خوش مزه هستند ، با موسیقی آن سر زمین که برایت دلنواز هستند .... بهتر است تا در میان نا آشنایان ، کاخ نشینی کردن !!&lt;br /&gt;در این بیگانه سرا ، که تا چشم کارگری میکند زیبائی وزیبا اندیشی است که دور وبرمان را گرفته واز هر دری سخنی است ، چه از مردمانش که در دانش وبینش و نو آوری یکه تازند وچه از زیبا رویان موطلائیشان با آن اندامها وچشم اندازهای دل نشین ، با خوراکها و میوه های رنگارنگ و مهمانسراهای سر بفلک کشیده ، همه چیز در کار وزندگی در آمیخته شده و همگان میکوشند ومیلولند و برای رسیدن بخواسته هایشان در تلاشند ولی انگاری مال ما نیست و با آنچه میشناختیم ، همخوانی ندارد  وما دور از زادگاه ، دور از سر زمینی که با فراز ونشیبهایش آشنا و بمردمان کوچه وبازارش دل بسته بودیم ، همچنان از آن آب و خاک دلخواسته وآشنا دوریم وگهگاه آهی میکشیم  و بر این روزگار ریخته پاشیده مینالیم  :&lt;br /&gt;خدای خشک کند دست زارعی که بکاشت&lt;br /&gt;در آسمان جهان ، دانه ی جدائی را&lt;br /&gt;از خود میپرسم : من کجا واین بیگانه سرا کجا !؟ که پس از اینهمه سال هنوز خود را نا آشنا در میانشان میبینم با توفیرهای زیاد ! نه موسیقیم با آنها همخوانی دارد ونه خوراکم و زبانم و خواسته هایم .... بر همه چیز وهمه جا وهمه کس گردی از غبار نا آشنائی پاشیده وسایه ای از بیگانگی پهن شده ، کجا رفتند آن دوستان دبستانی ودبیرستانیم ، چرا با یک رویداد تلخ و نا جور وویرانگر ، زادگاهم آنچنان از من وما دور شد !؟ چرا مردمانش آنچنان شدند که نبودند ! آیا براستی هوشنگ وپرویز وبهروز و اردشیر ، بچه های کوچه ی منوچهری کرمانشاه ، اینگونه شدند که بر پرده ی تلویزیون میبینیم !؟ آیا شستشوی اندیشه ها ، براستی از آنها کسان دیگری را ساخته که ما نمیشناسیم ؟ چرا جنگ وستیز ومرگ خواهی برای این وآن ، نمیتوانم بپذیرم که اگر امروز پس از چهل سال دوری از کرمانشاه ، پای بکوچه ی منوچهری بگذارم و با آشنایان روبرو شوم .... مرا در خانه هایشان نپذیرند ویا بیاد گذشته ها اشک بر چشمانشان سرازیر نشود و اینجا است که آتش بر دل وجانم میافتد که چرا !؟ از دیدار با دوستان وهمشهریان وهمسایگانم بریده شدم وچرا پروانه ی ورود بزادگاهم در دست کسانی است که اندیشه هایشان مالامال است از دشمنی باین وآن  ! آیا نیک اندیشی ونیکو خواهی از آنها زدوده شده !؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-2448291150857904960?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/2448291150857904960/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=2448291150857904960' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2448291150857904960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2448291150857904960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-1858396761519060120</id><published>2009-04-04T04:42:00.000-07:00</published><updated>2009-04-04T04:43:16.593-07:00</updated><title type='text'>بیاد زادگاهم کرمانشاه</title><content type='html'>بیاد کرمانشاه شهر زادگاهم&lt;br /&gt;غمت در نهان خانه ی دل نشیند&lt;br /&gt;بنازی که لیلی به محمل نشیند&lt;br /&gt;مرنجان دلم را که این مرغ وحشی&lt;br /&gt;ز بامی که برخاست ، مشکل نشیند&lt;br /&gt;بنازم به بزم محبت که آنجا&lt;br /&gt;گدایـــی به شاهی مقابل نشیند&lt;br /&gt;به دنبال محمل چنان زار گریم&lt;br /&gt;که از گریه ام ناقه در گِل نشیند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنده دلان وزیبا اندیشان وشیفتگان همیشه در میدان فرهنگ شکوهمند ایران زمین ، بی گمان با این سروده ی دل نشین طبیب اصفهانی آشنائی دارند و هر بار که این غزل دل انگیز را میشنوند بپرواز در میآیند ؛ نگارش این هفته را ویژه ی این سروده ی بسیار زیبا نمودم و آنرا بمهرورزان و گردشگران گلزار همیشه بهار سرزمینم ایران پیش کش میکنم :&lt;br /&gt;بامدادی دل چسب است وبهار، از پس ابرهای باران زا ،  آمدن شکوفائی وپشت سر نهادن زمستان را مژده میدهند ،راه بندان همیشگی در بزرگ راه های تل آویو وادارم میکند که فردا زود تر از شش بامداد خانه را بسوی اداره ترک کنم ، نوای خوش استاد شجریان ( در سی دی درون خود رو )  و سروده ی طبیب اصفهانی چنان از خود بیخودم میکند که بیکباره بیاد زادگاهم کرمانشاه میافتم که چهل سال پیش از آن شهر دوست داشتنی کوچ کردم وبسر زمین پدرانم ، اسرائیل آمدم ، ماندگاری در این کشور نو ساخته وبسیار پیشرفته ، من وخانواده را با دوستان تازه و شهروندان دیگری آشنا کرد ، فرهنگهای بیگانه و مردمانی دیگر که همگان برای باز سازی سرزمین از دست رفته و ویران شده در زیر سم اسبان یونانیان اسکندری از یک سو وسربازان دژخیم خوی رم وسپس یورش بیابانگرد تازی بپا خاسته بودند ، مردمانی که روزگاری کشوری پهناور با ارتشی گسترده وشاهانی چون سلیمان وداود داشتند  وبا یورش بخت النصر آواره وسرگردان جهان شدند وپس از نزدیک به دوهزار سال آوارگی ودیدن فراز ونشیبهای گوناگون وکوره های آدم سوزی هیتلری روانه ی سر زمین سوخته وتف زده از آفتاب سوزان چند هزار ساله شدند  ، آستینها را بالا زدند  واز آن سرزمین سوخته ، کشوری پیشرفته را آراستند ، از یک سو برای ماندگاری ،  با ارتشهای همسایگان تازیش وارد میدان جنگ شد واز سوی دیگر پناهندگی بیش از چهار میلیون آواره ی سرگردان را پذیرفت ، فرهیختگانش وارد کار زار شدند و دانشگاه هایش جایگاه فرزانگان گیتی شد ،دانشمندانش برای بهروزی مردم جهان ، هر روز بکاری نو میپردازند ، آب گرم کن های خورشیدی را بارمغان آوردند ، در کشاورزی ، تازه ترین روش های مرغداری وگاوداری را بجهانیان آموختند ، در راستای پنجاه سال پژوهش ، بزودی درمان برخی از بیماریهای سخت را بجهانیان پیش کش خواهند کرد ودر تلاش ببازار آوردن خود روهای برقی هستند تا وابستگی جهانیان را بنفت کاهش دهند ، آب دریا را شیرین نمودند ودریای مدیترانه را بآب آشامیدنی بر خواهند گرداند و ...............&lt;br /&gt;در این اندیشه ها بودم که بیاد شهر زادگاهم کرمانشاه افتادم که خاک پاک وپهلوان پرورش را با هیچ گوشه ای از این جهان پهناور نمیتوانم عوض کنم ، آن مردمان نیک اندیش که 23 سال از زندگیم را در میانشان گذراندم ، دوستی وبرادری ومهرورزی ومهمان نوازی را بمن آموختند ، دلسوزی برای نیازمندان و یاری رساندن بیکدیگر را از آنها آموختم ، موسیقی سنتی اش چنان در تار وپودم خلیده که تا زنده ام از شنیدن دشتی وشور واصفهان وبیات ترک وماهور خسته نمیشوم ، هنوز که هنوز است در خانه وکاشانه ی ما خوراکهای خوش مزه ی ایران است که سفره هایمان را رنگارنگ میکند ، چگونه میشود قرمه سبزی و باقالی پولو و دوغ سرد و بستنی خامه دار و چلو کباب سلطانی وته دیگ زعفرانی را بفراموشی سپرد :&lt;br /&gt;نوای خوش شجریان تا کوچه پس کوچه های دلم را از شادی میپوشاند ، چه نوای گرم وتکان دهنده ای که تا کوچکترین یاخته های تن رخنه میکند و مستی بی باده ای را بشنوندگان بیشمارش در گیتی پیش کش میکند ، استاد شجریان را براستی باید زنده گر موسیقی سنتی سرزمینمان ایران شمرد ، دستگاه های موسیقی مان یک از یک دل انگیز وشادی آفرین ترند وسایه ای از غم آنها را میپوشاند ، غمی که در روند شنیدن آهنگ مارا در خود میپیچاند و بآسمانها بپروازمان در میآورد ، یک موسیقی ژرف که گوئی نوایش را از آسمانها بارمغان آورده اند ، در خود فرو میرویم و این پرسش افسوس بر انگیز پیش میاید که چرا موسیقی ما را پرده ای از غم پوشانده وجرا ما ایرانیان وابسته بفرهنگ شکوهمندش ، آن اندازه دل سبک و غم پروریم ، چرا از شنیدن نوائی خوش بگریه میافتیم ؟ چرا از شنیدن  چهار مضراب بی همتای استاد جلیل شهناز در نواختن تار اشک در چشمانمان سرازیر میشود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوق نظاره ی دیدار تو از پرده ی چشم&lt;br /&gt;اشک را رقص کنان بر سر مژگان آورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا !؟ ذوق دیدار یار !؟ وگریه !؟ تا کنون از خود پرسیده اید که چرا در فرهنگ شکوهمندمان ، این همه مانده های در آمیخته با غم یافت میشود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن&lt;br /&gt;در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی !؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگوشه ای خزیدن ودنیا را بفراموشی سپردن ومی نوشیدن را دوست داریم ! وغم است که بر تار وپود وهستیمان رخنه میکند و آنچنان را از آنچنانتر بیشتر بجلوه در میآورد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رهی تا چند سوزی در دل شبها چو کوکبها&lt;br /&gt;باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی !؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها که زنده یاد رهی معیری را میشناسند ( بیوک ) میدانند که آن فرهیخته ی زیبا اندیش ، دلداده ای افسوس بار بود که غم در روانش آشیانه کرده بود و بیشتر مانده هایش را در بر گرفته وباز تاب آن نمایانگر مردی ایست که نرسیدن به یار آنچنانش کرد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساقی بده پیمانه ای ، زآن می که بی خویشم کند&lt;br /&gt;بر حسن شور انگیز تو ، عاشق تر از پیشم کند&lt;br /&gt;بستاند آن سرو سهی ، سودای هستی از رهی&lt;br /&gt;یغما کند اندیشه را ، دور از بد اندیشم کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا آن سرو سهی ، زندگی وکشش بزنده بودن را از آن مرد غم پرور گرفت و آنچنان در خود فرویش برد که تا  پایانی زندگی همسری برنگزید ورخت از جهان فانی بر چید ورفت .&lt;br /&gt;چرا سخنان صائب تبریزی آنچنان در سایه ای از غم فرو رفته وبیشتر دوستش میداریم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسکه بد میگذرد زندگی اهل جهان&lt;br /&gt;مردم از عمر چو سالی گذرد ، عید کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا اینها نشانه ای از غم پروریهای همگانی در میان ما نیست ، چرا زندگی صائب آنچنان بود که دیدش بزندگی وپیرامونش ، برای  مردم کوچه وبازار این گونه افسوس بار میشود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ لب زیر فلک بی ناله ی جانکاه نیست&lt;br /&gt;تار وپود عالم امکان بغیر آه نیست&lt;br /&gt;پیش هر نا شسته رو اظهار حاجت مشکل است&lt;br /&gt;ورنه از دامان شبها دست ما کوتاه نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میبینید دید پهناور مردی را که نا همخوانیها در زندگی از او وباورهایش بمردمان چه ساخته :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از حال هم زمرده دلی خلق ، غافلند&lt;br /&gt;ورنه کدام سینه که لوح مزار نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا در جای دیگر میگوید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه وافسوس است ( صائب ) حاصل موج سراب&lt;br /&gt;دامن دنیای بی حاصل نمیباید گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گونه برداشتها وباور ها ، از کجا سر چشمه میگیرد ! در جائی که میبینیم نا امیدی بر زندگی آنان چیره شده ومیکوشند آنرا کوبنده تر بدلها بنشانند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"صائب" نتوان یافت بجز داغ جگر سوز&lt;br /&gt;شمعی که شود انجمن آرای دل ما&lt;br /&gt;در عوض زنده دلان شادی آفرین هم در راستای فرهنگ با شکوهمان فراوانند که چون مولانا ، از بازتاب اندیشه های کهکشان پیمایشان ، شیرینی وامید بآینده میدرخشد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنکه بی باده کند جان مرا مست کجا است&lt;br /&gt;وانکه بیرون کند از جان ودلم دست کجا است&lt;br /&gt;عقل تا مست نشد ، چون وچرا پست نشد&lt;br /&gt;وانکه او مست شد ، از چون وچرا رست کجا است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیک اندیشی ونیکو گرائی و نیک خواهی برای همگان از مانده های پیشینه دار دوران زرتشت است که دل هر ایرانی را به تپش وا میدارد و زبانزد  در جهان پهناورش میکند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر زحال دل خبر داری بگو&lt;br /&gt;گر نشانی مختصر داری بگو&lt;br /&gt;مرگ را دانم ، ولی تا کوی دوست&lt;br /&gt;راهی ار نزدیک تر داری بگو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فرمایشات مولانا است که دل هر نیک اندیش را میلرزاند و کف زنانش میکند و ....... نمونه ها فراوانند و کتابهاب گوناگون باز گوی خرمنهای مهر است که بر گلزار همیشه بهار ادب پارسی سایه انداخته وتا جهان باقی است مولانا وهمتایانشان را جاودانه و دل پذیر میکند و دیدیم که سازمان فرهنگی وجهانی یونسکو ، سال 2008 را سال مولانا خواند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز آمدم شاد آمدم ، از سوی آن یار آمدم&lt;br /&gt;چندین هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-1858396761519060120?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/1858396761519060120/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=1858396761519060120' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/1858396761519060120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/1858396761519060120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='بیاد زادگاهم کرمانشاه'/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-4332293503749840185</id><published>2009-03-21T05:31:00.000-07:00</published><updated>2009-03-21T05:33:40.535-07:00</updated><title type='text'>نوروز 1388 بر همه ی دوستداران مهر فرخنده باد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;نوروز 1388 خورشیدی  را پیش پیش بهمگان شاد باش میگویم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چه گوئی آخری دارد بغیر از حرف عشق&lt;br /&gt;که این همه گفتند وپایان نیست این افسانه را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرهنگ شکوهمند زادگاهمان ایران بر پایه  مهر آراسته شده ومهر است که بر آن سرزمین غم زده سایه افکنده وپندار وگفتار وکردار نیک ، یادگاری است از شش هزار سال پایداری آن مردمان نیکو سرشت ومانده هایشان در دل آشنایان با مهر وزنده دلان گیتی ، ازفردوسی و  رودکی گرفته تا نظامی وصائب وحافظ ورهی وعماد خراسانی وسعدی و ....... شاه درویشان&lt;br /&gt; ( حضرت مولانا ) که جهانی بر اندیشه های مهر انگیزش میبالد و در این روزهای خوش نوروزی ، یاد آوریشان مستی بخش دل وجان است وافزاینده ی شادیها :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق &lt;br /&gt;به کوه قاف کی یابد مقام وجای ، جز عنقا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها که با اندیشه های کهکشان پیمای پیر بلخ آشنایند ، میدانند که مولوی ، میداندار مهر ودوستی بود وهفتاد هزار بیت از سروده هایش را عشق پـُر میکند ومایه هائیست بر بالندگی ما ایران زادگان که از میانمان چنین قلندرهای بی مانندی بر میخیزند و جهانی را بکف زدن وامیدارند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زخاک من اگر گندم بر آید&lt;br /&gt;از او گر نان پزی مستی فزاید&lt;br /&gt;خمیر ونانوا دیوانه گردد &lt;br /&gt;تنورش بیت مستانه سراید&lt;br /&gt;میا بی دف بگور من برادر&lt;br /&gt;که در بزم خدا غمگین نشاید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایرانی ، با عشق میانه ای تنگاتنگ دارد و سروده های مانده در فرهنگ بیمانندش ، در آمیخته است با موسیقی ناب که شعر شیوا وشیرین پارسی بر شکوهمندیش میافزاید و نوای خوش دستگاه های ایرانی ، هنگامیکه با پیام های مهر انگیز مولانا وحافظ در میآمیزند ، شنونده را بمستی دیگری میکشانند که با مستی شراب توفیر دارد و بیگمان دل انگیز تر و شفاف تر از شراب بر جان وروان مینشیند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو مرا جان وجهانی ، چه کنم جان وجهان را&lt;br /&gt;تو مرا گنج روانی ، چه کنم سود وزیان را&lt;br /&gt;زتو هر ذره جهانی ، زتو هر قطره چو جانی&lt;br /&gt;چو زتو یافت نشانی ، چه کند نام ونشان را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بباور من ، گردشگری در گلزار همیشه بهار ادب پارسی نیاز بسالها پژوهشهای ژرف دارد وزندگی میانسال انسانی ، توان دیدار از آن دنیای بی کران را بما نمیدهد و باز گوی این باور را در این بیت مولوی که عطار نیشابوری را مورد مهر وارادت خود مینهد میتوان یافت :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت شهر عشق را عطار گشت&lt;br /&gt;ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیر بلخی ( حضرت مولانا از شیفتگان مکتب عطار بود و میگویند هنگام رهسپاری خاندانش بسوی قونیه ، که تنها هشت سال از زندگیش میگذشته کتاب منطق الطیر خود را باو پیش کش میکند وتا پایانی زندگی 68 ساله اش ، آن کتاب را چون جان شیرین نگهداری میکرد ) در این پیام دل نشین میشود پی برد که  عطار کیست  :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزم آن دارم که امشب نیم مست&lt;br /&gt;پای کوبان کوزهء دُردی بدست&lt;br /&gt;سر ببازار قلندر در نهم&lt;br /&gt;پس به یک ساعت ببازم هر چه هست&lt;br /&gt;تا کی از تزویر باشم خودنمای&lt;br /&gt;تا کی از پندار باشم خودپرست؟&lt;br /&gt;پرده پندار می باید درید&lt;br /&gt;توبه زهّاد می باید شکست&lt;br /&gt;وقت آن آمد که دستی بر زنم&lt;br /&gt;چند خواهم بودن آخر پای بست&lt;br /&gt;ساقیا در ده شرابی دلگشای&lt;br /&gt;هین که دل برخاست غم در سر نشست&lt;br /&gt;تو بگردان دور تا ما مردوار&lt;br /&gt;دور گردون زیر پای آریم پست&lt;br /&gt;مشتری را خرقه از سر برکشیم&lt;br /&gt;زهره را تا حشر گردانیم مست&lt;br /&gt;پس چو عطار از جهت بیرون شویم&lt;br /&gt;بی جهت در رقص آییم از الست&lt;br /&gt;در این گلزار همیشه بهار که نه آغازی دارد ونه پایانی میشود برایش یافت ، با آگاهی از این که شوربختانه ، پس از فروپاشی فرمانروایان ساسانی و آغاز فتنه ی تازیان در چهارده سده ی پیش و رخنه ی خرافات در باورهای توده مردم وآلوده سازی اندیشه ها بجن وپری واز ما بهتران وهزار زهر مار دیگر ، سخنوران زنده دل ایران ، همان سربازان جان بر کفی بودند که از فرهنگ راستین پارسی که پاک شده از خرافات وسیاهیها بود ، با از خود گذشتگی نگهبانی ونگهداری کردند وفردوسیها و حلاج ها و حافظ ها ومولویها را در راستای فرهنگ پارسی بجهانیان شناساندند وروانشان شاد آن بزرگواران فرهیخته که ایران وایرانی را بمهرورزی ومهربانی ، نامدار کردند و افسوس که امروز ، جهان آزاد ، بگونه ای دیگر بر فرزندان ایران مینگرد و ........&lt;br /&gt;حاشا که من بموسم گل ترک می کنم&lt;br /&gt;من لاف عقل میزنم این کار کی کنم&lt;br /&gt;مطرب کجا است تا همه محصول زهد وعلم&lt;br /&gt;در کار بانگ بر بط وآواز نی کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فرمایشات از اندیشه ی پیر شیرازمان ( حافظ ) جاودانه شده که در دوران زندگیش ( شش سده ی پیش ) خرافات فروشان و ترفند بازان ، بر توده ی مردم فرمانروا بودند و اندیشه های سیاهشان در پهنه ی ایران غوغا میکرد و تا بامروز شاهد باز تاب گسترده ی آن باورهای شگفت هستیم وفرزانگان را اشاره ای :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعدیا عشق نیامیزد و عفت با هم&lt;br /&gt;چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا کی زیر گلیم دهل زدن وچون کبک سر بزیر برف فرو بردن وایستاده در خواب خفتن هنگامیکه جهان آزاد ، با خرافات وخرافات چیان میانه ای ندارد وامروز با ساده شدن همکاریها وهمیاریها وهمسازیها میان کشورهای دوست وآشنا ، جهان ، بچنان مرزهائی رسیده که روسیه ی پشت پرده آهنی ، از بند رها شده و دیوار برلن  آلمان بر چیده شده و چشم های جهانیان بماورای کهکشانها است و دیگر جائی برای کشت وکشتار از دوست وآشنا نمانده و همگان در اندیشه ی بهروزی وبهسازی جهانند جز گروهی که با مهر ودوستی قهرند و بپا خاسته اند تا جهان را بکام نیستی بکشانند و باز مهر است که بر آنها دهان کجی میکند و دوستداران آشتی بر آن باورند که نه چندان دیر ، خورشید تابان مهر از پس ابرهای سیاه خرافات ، سر بدر خواهد کشید :&lt;br /&gt;بناهای آباد گردد خراب&lt;br /&gt;زباران واز تابش آفتاب&lt;br /&gt;پی افکندم از نظم کاخی بلند &lt;br /&gt;که از باد وباران نیاید گزند&lt;br /&gt;بسی رنج بردم در این سال سی&lt;br /&gt;عجم زنده کردم بدین پارسی&lt;br /&gt;براستی که شاهنامه ی فردوسی ، شناسنامه ی ایران وایرانی است .&lt;br /&gt;کی باور میکرد که سرزمین یلان وزنده دلان ، جایگاه کورش وداریوش ، کشور فردوسی طوسی ، آنچنان شود که تازیان را دوست ایران بدانند وفراموش کنند که هیچ کیشی در جهان چون اعراب ، بردرخت  تنومند فرهنگ پارسی تبر نزده و سوزاندن کتابهای دوران ساسانی ، نمونه از خروار است و ..... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمیع پارسایان گو بدانند&lt;br /&gt;که سعدی توبه کرد از پارسائی&lt;br /&gt;چنان از خمر وزمر ونای وناقوس&lt;br /&gt;نمیترسم که از زهد ریائی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این دنیای تاخت وتاز ها بسوی بهروزی وبه زیستی .... در این چهار روزه ی زندگی .... چرا ستیز وکشتار ودو بهم زنی !؟ چرا نیستی سازی ومرگ آفرینی !؟ چرا خواهان بر اندازی کشورها و نابودی این و آن شدن ... تا مهر هست ودوستی وآشتی وروبوسی ؛ تا زندگی است وشراب وشور وشیدائی ، چرا مرگ ! ! هنگامیکه زندگی در پیش رو است !؟&lt;br /&gt;ایرانی ، تا بوده وهست وخواهد بود ،  ایرانی است ، نه تازی ! ونه خواهان مرگ برای کسانی که با او هیچ دشمنی وستیزی ندارند ، ایرانی نمایانگر کشور گل وبلبل است ودیر یازود همان خواهد شد که بود وپاسداری از نوروز که مردمش را بپایکوبی ودست افشانی واداشته  ، یادگاری است از ایران پیش از تازیان ، ایرانی مهر پرور ومهمان نواز و دوستدار آشتی و همکاری وهمیاری با دیگران ، سرزمین ایران مال مهرورزان وآشتی جویان بوده ودیر یا زود بصاحبان واقعیش پس داده خواهد شد :&lt;br /&gt;ودر این جا سروده ای از سخنوری کرمانشاهی ( مسرور )که بیش از 60 سال است از زادگاهش باسرائیل کوچ کرده را بدوستداران ایران پیش کش میکنم وروزگار خوشی را برای همگان در این نوروز خواستارم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای باد صبحدم ، چو زایران گذر کنی&lt;br /&gt;بر آن دیار پـُر گل و سنبل سفر کنی&lt;br /&gt;هر جا که بگذری وبهر کس نظر کنی&lt;br /&gt;خواهی اگر تو لطف بمن بیشتر کنی&lt;br /&gt;بر آن نجیب ملت وآن مردمان مرد&lt;br /&gt;صد ها سلام ، زپیر وجوان ببر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-4332293503749840185?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/4332293503749840185/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=4332293503749840185' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/4332293503749840185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/4332293503749840185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/03/1388.html' title='نوروز 1388 بر همه ی دوستداران مهر فرخنده باد'/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-5581777143820491191</id><published>2009-03-14T11:27:00.000-07:00</published><updated>2009-03-14T11:39:47.509-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شنبه ‏، 2009‏/03‏/14&lt;br /&gt;اسفند ماه 1387&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سال نو خورشیدی و آمدن نوروز را بهمه ی ایران دوستان جهان شاد باش میگویم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من واقعا از این تشکیلات مذهبی هراس دارم. درست است که ما مسلمان هستیم، ولی در واقع عرب نیستیم و رودرروی سنی ها قرار داریم. بدین ترتیب تشکیلات آخوند های شیعه با آن سلسله مراتب و امکانات اگر به قدرت دست یابد، ما در داخل مواجه با انقلابی خونین خواهیم شد و در خارج باید نتایج جهاد علیه عراق و اردن و سوریه را تحمل کنیم. فکر نمیکنم مصر و حتا اسرائیل مداخله کنند. به هر حال اگر این فرض آخری تحقق پیدا کند، یک آیت اللهی وارد عرصه میشود و نهضتی مالامال از نفرت علیه غرب و حتا ضد یهود و در دشمنی با عرب های سنی راه خواهد انداخت و ای بسا که خیابان ها جای جسد و خون خواهد شد.&lt;br /&gt;آنها که با من درویش آشنائی دارند وروش نویسندگیم را میدانند ، آگاهند که بیش از ده سال است که در نگارشاتم ، واژه های بیگانه و بویژه واژه های تازیان را بکار نمیبرم ، نوشتار بالا را که برنگ سرخ تیره آورده ام ، بازتاب اندیشه ی دکتر محمد مصدق ، نخست وزیر فرهیخته ی دوران شاه است که یادش گرامی باد ، ومی بینیم که پیش بینی آن زنده یاد ، تا چه اندازه با آنچه امروز در زادگاهمان میگذرد ، هم خوانی دارد ، این باز تاب اندیشه را از رسانه ای ایرانی برداشتم و اینترنت در دسترس همگان گذاشته  .&lt;br /&gt; www.melliblog.blogfa.com&lt;br /&gt;بگذریم : ماه اسفند را از نیمه نیز گذراندیم و در هفته ی آینده ، میرویم تا کاکو نوروزمان را که آرام آرام از پس کوه های البرز میآید و در کوله بارش سال نو 1388 را همراه دارد ، گرامی شماریم ، نوروزی دیگر و هزاران پرسش دیگر از آنچه در ایران ، سرزمین گل وبلبل میگذرد ، و باز تاب کارنامه ی دست اندر کاران امروز آن سرزمین که شگفتی آزادی خواهان گیتی را در بر گرفته وکس را از آینده ، آگاهی نیست ؛ در گویش مردمی بیاد دارم که میگفتند :&lt;br /&gt;دیوانه ، سنگی را بچاه پرتاب میکند که سد ( صد ) فرزانه ، نمیتوانند آنرا بیرون آورند ..... کارها شده ومیروند تا با تاخت وتاز چهار اسبه ، ایران را بداشتن جنگ افزار هسته ای آراسته کنند .....&lt;br /&gt;خوب که چی !!؟؟ بآن جنگ افزار هم آراسته شدید و کشور ایران را بداشتن چنین بمبی رساندید .... آیا چشم براه آن هستید که مردم گرسنه ی کوچه وبازار بشهر ها بریزند وبرایتان دست افشانی کنند !؟ و فرهیختگان ، ماتمسرای چرنویل را بیاد دارند و آرزومندیم که آن سیاه روزیها را مردم  شهر نتنز و بوشهر و تهران  با بر پائی آن نیروگاه ها ... نبینند !&lt;br /&gt;دنیائی که با شتاب بسوی بهروزی شهروندانش میتازد و هر روز با یاری از نرم افزار های بسیار توانمند ، زندگی را زیبا تر ودل نشین تر از پیش میکنند ، کشورهای اروپائی با برپائی بازار همگانی ویکی کردن پولهایشان ( ارو ) وپاک کردن مرزهایشان ، در بست خود و کشورهایشان را بسوی پیشرفت وبهروزی میکشانند .... دنیائی که میرود تا جنگ وستیز را از پهنه ی گیتی پاک کند وچشم بکهکشان بدوزد ..... دنیائی که دانشمندانش میکوشند با تلاشها و کوشش های پیگیر ، بیماریهای بی درمان را بدرمان برسانند .... دنیائی که با کمتر از نیم روز پرواز میشود بامداد را در تل آویو وشامگاه را در نیویورک گذراند .... چنین جهانی را با بمب هسته ای چه کار !؟ آنهم با این کوشش پیگیر وریخته پاشیدن میلیاردها دلار از جیب خالی مردم با فرهنگ ایران زمین .... و هر روز ، در هر نشست وبرخاستهایشان  ، آخوند ها ، دم از نابودی کشور اسرائیل میزنند و کس را آگاه نیست که نابودی این سرزمین کوچک چه گلی را بچهره آنها میآویزد !؟ کشوری  که خانه وکاشانه ی کیش یهود شده و بازمانده ای است از سرزمینی  باستانی که بیش از ده برابر پهنه ی  امروز اسرائیل بوده وشاهانی چون سلیمان و داود و.... بر آن فرمانروائی میکردند و کیش یهود پس از فروپاشی شاهانش بدست بخت النصر و رومیان ، در دنیا پراکنده شد ویهودی سرگردان را پیش روی جهانیان نهاد تا اینکه پس از 2500 سال در بدری و ویلان گردی وآوارگی ، با کوشش فرزندان رانده شده از کوره های آدمسوزی هیتلری ، بر گوشه هائی از آن سرزمین پدری دست یافت وجهان آزاد کشور تازه ای را در خود پذیرفت که نامش اسرائیل ویادگارش شاهان یهود وکیش اسرائیل بود ، آن فرزندان کوره آدم سوزی دیده وزخم زبان شنیده ولکه ی ننگ بیگانگی را بر خود دیده ..... در سال 1948 وبا یاری کشورهای جهان ، دارای کشور شد و در همان روزهای نخست بپا خیزی مورد هجوم کشورهای مصر وسوریه واردن قرار گرفت وکشت وکشتار از این مردم زخم زبان شنیده آغاز شد وتا بامروز نیز ادامه دارد ؛ آنهم بگونه ای گسترده تر وبا یاری رهبران امروز ایران که چشم دیدن این کشور پیشرفته وتوانمند را ندارند و چرا !!؟؟ ایزد میداند وآخوند ها که این همه پول برای بر اندازی کشور چه گلی بگوشه ی رخ آنان مینهد وبرداشت آنها از نابودی اسرائیل چیست !؟&lt;br /&gt;آنها که با مردم پیشرفته ی کشور اسرائیل در آمد ورفتند و بدانشگاه ها وپژوهشگرانش آشنایند و میدانند که در این 60 سال برپائی بچه جائی از جهان رسیده و دانشگاه هایش چه خردمندانی را ببازار آورده وپروفسورهایش برای رهائی جهانیان از بیماری سرطان با چه کوششی در تکاپو است .... آنها که اسرائیل را میشناسند ! میدانند که این داد وبیداد های آمده از بیروت در گلوی آخوند نصراله و آن فریادهای هنیه رهبر حماس را آموزگارانشان در تهران &lt;br /&gt;میآموزانند و هر بچه ی فلستینی هم میداند و خواهد دانست که آنچه بر این مردم بیچاره و بینوایان اسرائیل میگذرد ، بانیانش همان آخوندهای نشسته در کاخ جمارانند که با ترفند های از پیش آراسته شده وکوششی پیگیر ، شب وروز برای نابودی کشوری در تلاشند که هرگز با همسایگانش سر ستیز نداشته وندارد وآگاهان را گوشزدی .... فرزانگان میدانند که اسرائیل بالای هفده میلیارد دلار در سال زیان نیامدن گردشگران بکشور را میدهد وافزون بر آن اداره ی ارتش پدافندیش ، بالای هشت میلیارد دلار خرج سالانه دارد و این پرسش را بر میانگیزد که اگر کشور اسرائیل در جنگ نبود با 25 میلیارد دلار پول سالانه ، چه ها میتوانست برای پیشرفت مردمانش کارسازی کند وبیک نمونه بسنده میکنم که دوازده میلیارد دلار پول میتواند آب را از دریای مدیترانه بسوی دریای نمک سرازیر کند و نیروئی که از این سرازیری آب بدست می آید  میتواند ده ها کارخانه ی ساخت برق را بکار اندازد و با پولی کمتر میتواند آب دریا را شیرین کند وبیابانها ی تف زده ی نگب را بگلزار های سر سبز وپـُر درآمد برگرداند و چه درد آور است که بچنین کشور خواهان آشتی ، آن برچسب ها را میچسبانند که اسرائیل چنان وچنین است وبا تازیان بد رفتاری میکند وکس را پاسخی باین پرسش نیست که اگر هر روز تهران را با موشکهای القسام مورد هجوم قرار دهند ، آن آقایان نشسته در جماران ، چه واکنشی از خود نشان خواهند داد ؟&lt;br /&gt;وخواسته من از نوشتن این نگارش ، پیامی نوروزانه بود که با آمدند سال 1388 میرویم تا ببینیم آینده ، آبستن چه رویدادهائی است با این امید وباور که همیشه خورشید راستین مهر ، گرچه در پس ابرهای سیاه وقیر اندود خرافات ! پشت بر ما کرده ولی آن درخشش ، هرگز در آن سیاهیها پایدار نمیماند وآشتی ومهر ودوستی ، دوباره با درخشش آن آفتاب تابنده ... مردم نیک اندیش اسرائیل وایران ، با  پیشینه ای سه هزار ساله در دوستی وهم یاری ... دو باره دست در دست هم برای آینده ای تازه وپر بار از مهر ، آستین ها را بالا خواهند زد تا خاورمیانه ای دگر را سازنده باشند .&lt;br /&gt;بامید  آنروز&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-5581777143820491191?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/5581777143820491191/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=5581777143820491191' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/5581777143820491191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/5581777143820491191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/03/20090314-1387.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-4227903934372697132</id><published>2009-02-27T11:45:00.000-08:00</published><updated>2009-02-27T11:47:16.805-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cavrami%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} p.MsoFooter, li.MsoFooter, div.MsoFooter 	{margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	tab-stops:center 207.65pt right 415.3pt; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:21.0cm 842.0pt; 	margin:-3.0cm 3.0cm -6.0cm 96.4pt; 	mso-header-margin:35.45pt; 	mso-footer-margin:35.45pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapedefaults ext="edit" spidmax="2049"&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapelayout ext="edit"&gt;   &lt;o:idmap ext="edit" data="1"&gt;  &lt;/o:shapelayout&gt;&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;یک آدینه از روز های سرد زمستان 1387&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;سه هفته مونده بنوروز ......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;کرملک !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دوست درویش ستایم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دیگه روز شماری را آغاز کرده ام تا هر چه زود تر در کشوری بر این پهنه از گیتی ببینمت وسفره ی با مزه ی میگساری را کنار نهر پُر آبی بگسترانیم و برای چند دمی هم که شده ، این دنیای ریخته پاشیده را بخاکیان پیش کش کنیم وبریم بدنیای خودمون که اینهمه دوز وکلک های &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;مرگ آفرین برای این وآن .... درونش &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نیست&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;، بریم بدنیائی که شهروندانش ، هر چه را دارند میدهند ، تا ارزنی مهر را خریدار باشند :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دیروز ، شیر پاک خورده ای ، از تهران ، این پیام&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دل نشین وتکان دهنده را برام فرستاد که بیاد زیبا اندیشیهای شاهنشاهم انداخت ( حضرت مولانای خودمون )&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;(میدونی که با واژه های تازیان سروکاری ندارم ونا خود آگاه اگر نیاز بنوشتنشان باشد ، میریزمشون تو گوشه ی پارانتز ولی حضرت مولانا بر شکوه شاهنشاه میافزاید و پیش خودم میگم ... باشه ... بگذار تازیان بآن فرهیخته ی ایرانی ، بگویند حضرت مولانا ) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;اگه یادت باشه ، هنگامیکه بآرامگاه شاهنشاه رفته بودیم ، بر سر در ورود ، نوشته بودند : یا حضرت مولانا .....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;پیام دل نشینی که از تهران برام رسیده بود ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;یه گنج ..... همیشه نمیمونه ، ولی یه دوست .... گنجی است همیشگی &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خوشم اومد ، دمش گرم هر که گفته وبگذریم که واژه ها رو یه خورده ویراستاری کردم تا آراسته تر بگوش برسد.... میگی نه ! ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;میدونم که هنوز مردی ومردونگی و بهمدیگر مهر ورزیدن وگوشه ی سفره ی میگساری نشستن وبتندرستی همگان نوشیدن ... در میان فرزندان راستین آن کشور که روزی روزگاری ... کشور گـُل وبلبلش میخواندند .... هنوز هوا خواه داره و بی گمان فراوانند اهورائیانی که دل وجان بر باورهای مهر ودوستی داده اند و پیروان آن کیش را از این کیش ، بالاتر نمیدانند وهمگان ، از سیاه وسپید وسرخ وزرد ، برایشان یکسانند همانجور که شاهنشاه میاندیشید و چه خوب بیاد دارم ، آن پیام را که بر درگاه آرامگاهش میدرخشید :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;باز ای ، هر آنچه هستی باز ای&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گر کافر وگبر وبت پرستی ، باز آی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این درگه ما درگه نومیدی نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;صد بار اگر توبه شکستی ، باز آی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;هشت صد سال پیش که باور های خرافات وسیاه اندیشیها بر توده ی مردم ،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;غوغا میکرد و گروهی با یاری از ترفند های شناخته شده وبی رنگ و خانمان بر انداز ، برای پهن کردن شکمهای بر آمده ی خود و مفت خوریهای 1400 ساله وخون مکیدن از مال مردم .... باورهای سیاه جن وپری واز ما بهتران را میان همگان پراکنده بودند تا نان در آورند .... هنگامیکه اروپا بسوی پیشرفت میتاخت وشاهان قاجار ، بدستور همان یادشدگان وشناخته شدگانی که جای پایشان را تا بامروز در پهنه ی ایران زمین میبینیم .... بیگانگان را نجس میدانستند و افسری انگلیسی ... که در دوران سیاه طهماسب صفوی بایران آمده بود تا بفرمان شه بانویش !! پرده از فرمانروایان نشسته بر تخت ایران بر دارد !!! چنین از آن بارگاه وتخت وتاج دوران صفوی مینویسد که سیاهیها وباورهای خرافات ، در میان درباریان کولاک میکرد....مینویسد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;: پس از گفتگوها با شاه ایران که بیاری کسی که میتوانست زبان فارسی شاه را برایم بانگلیسی برگرداند ، برخاستم وبا همراهان از کاخ بیرون رفتیم ، هنگام گام بر داشتن بر فرشهای کاخ ! دیدم که چندی از خدمتکاران با جارو ، جای پای ما را پاک میکنند ، پرسیدم چرا ؟ گفتند شماها نجس هستید وبرای آن زیر پایتان را جارو میکنند ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;همان انگلیسیها با یاری از همان خرافات های شناخته شده در میان توده ی مردم ! چه پولها که بجیب نرساندند و چه ترفند ها&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;برای فروش قند وشکر بمردم آن سرزمین نزدند وفرزانگان را گوشزدی ! ... مولانا ، آن خرافات پیشگان را که بر توده ی مردم ودربارها فرمان میراندند ، خوب میشناخت وبرای همین ، پس از آشنائی با آموزگار فرهیخته اش ، شمس تبریزی ، دست از خرافات بر داشت و میگساری را در زندگیش جای داد و دست افشانی وپایکوبیهای سما را در شهر قونیه گسترش داد و با رشادت ونترسی بدرون گرد هم آئیهای زنان میرفت وتا پاسی از شب رقص سما را بآنان میاموخت ، چون پی برده بود که یزدان شناسی ، آنهم با یاری از دانش وبینش ودگر اندیشی ، آن نیست که آنان بمردم آموخته اند ، خدای مردم گیتی یکتا وبی همتا است وهیچگاه ، میان مسلمان ویهودی وترسا ... توفیری نمیگذارد ، یا بسخنی دیگر ، آفریدگار کهکشانها که بیش از پانزده میلییارد سال ... زمین را آفرید ، بر بیشمار کهکشانهای بزرگتر وبا شکوهتر ، فرمانرواست و هزاران هزار دنیا ها را بزیر دید فرزانه ی خود دارد .... چگونه میتواند با باورهای سیاه آنها همخوانی داشته باشد ، همان پروردگاری که دستگاه شگفت آفرین چشم و دست و ..... از کارهای او است ، هوش وکوشش را در درون مورچگان پرورانده وزنبور را بساختن عسل وا میدارد و..... که در راستای این نوشتار نمیگنجد ..... و چنین دستگاه فرمانروائی را با انبوه باورهای آنان رویاروی کنید وببینید بکجا میرسید و !!!؟؟/ وبر میگردیم بروند اندیشه های مولوی که با آنها و باورهایشان همخوانی نداشت و تا زنده بود ، عشق را با تمام وجودش میستود ، عشق بزیستن و همیاری با دیگران ودوستیهای ریشه دار در میان انسانها که آن اندازه برایش ارزشمند بود .... افلاکی در یاد مانده های زندگی مولانا مینویسد : قصابی ارمنی در نزدیکیهای خانه مولانا در قونیه میزیست وهر هنگام که آن فرهیخته ی بزرگوار از کنار آن قصابی رد میشد ، تا کمر برای آن مرد ارمنی خم میشد وباو سجده میکرد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مرگ را دانم ..... ولی تا کوی دوست &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;راهی ار نزدیک تر داری بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بگذریم وباندیشه ی شاهنشاه بپردازیم که با سیاست امروز ، هزاران سال نوری فاصله دارد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ما چو افسانه ی دل بی سر و بی پایانیم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;تا مقیم دل عشاق ، چو افسانه شویم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;با چنین قلم پردازیها که بی همتای همگانش میکند ، بر عشق نامی دیگر مینهد ، بالاتر از بالاترین کهکشانهای گنجانیده شده در اندیشه هایمان ، چیز دیگری که تا بامروز برایمان ناشناخته وگنگ است که با زبردستی بیمانند خودش در ساخت وساز نو آوری ، بازتاب اندیشه هایش را تا بام فلک میبرد : کرملک .... پیش از پرداختن باین شاهکار وبیاد او که می وشراب ناب را میستود .... بنوش وبخوان و بآسمانها پرواز کن :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;اندرین جمع ، شررها زکجا است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دود سودای هنر ها زکجا است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;من سر رشته ی خود کم کردم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;کین مخالف شده سرها زکجا است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گر نه دلهای شما مختلفند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در من این جنگ !!!! اثر ها زکجا است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گر چو زنجیر بهم پیوستیم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این فرو بستن درها زکجا است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گر نه صد مرغ مخالف اینجا است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;جنگ و بر کندن پرها زکجا است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ساقیا باده به پیش آر که می&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خود بگوید که دگرها زکجا است &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;تو اگر جرعه نریزی بر خاک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خاک را از تو خبر ها زکجا است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آره کرملک تا چنین خوبانی در فرهنگمان هست و خواهد بود ، زنده ایم و جرعه بر خاک ریزیم وبیاد مولانا از ساقی زنده دلمان یاری میجوئیم و با جنگ وبر کندن پرها از مرغان خوش نوا وزیبا بدوریم ، با رقص وپایکوبی و مهر ورزیدن بآن واین خوشیم و دنیای خاکی را که چند زمانی مهمانش هستیم ، دوست میداریم ، زیبا رویان پراکنده در گیتی را ، موسیقی دل نشین و شادی آفرین را ، شراب ناب مرد افکن را ورقص پریرویان را دوست میداریم ، چون همگان ( جز آنها که در صدشان بسیار اندک است ) ، در سرتا سر گیتی چو ما میاندیشند و زیبا ئیهای داده شده در جهان پهناور را دوست دارند .... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;پیوسته دلت شاد ولبت خندان باد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;درویش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-4227903934372697132?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/4227903934372697132/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=4227903934372697132' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/4227903934372697132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/4227903934372697132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/02/normal-0-false-false-false_27.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-494293461371724706</id><published>2009-02-21T05:29:00.000-08:00</published><updated>2009-02-21T05:30:55.791-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cavrami%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} p.MsoFooter, li.MsoFooter, div.MsoFooter 	{margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	tab-stops:center 207.65pt right 415.3pt; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:21.0cm 842.0pt; 	margin:-3.0cm 3.0cm -6.0cm 96.4pt; 	mso-header-margin:35.45pt; 	mso-footer-margin:35.45pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapedefaults ext="edit" spidmax="2049"&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapelayout ext="edit"&gt;   &lt;o:idmap ext="edit" data="1"&gt;  &lt;/o:shapelayout&gt;&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;کرملک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;دوست مهربان ودرویش ستایم !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;روزگاریست در هم وبر هم با اینهمه رویدادهای تلخ که در این پهنه از جهان فانی رخ میدهد وهر دوستدار مهر وخواهنده ی آشتی را دگرگون میکند ؛ مشتی قهر کرده با آشتی وگریزان از زیبا اندیشی در خاک پاک خسروان لانه کرده اند وهر هنگام برای ویرانی جهان در تلاشند وکس را از پایانی اینهمه نامهربانیها آگاهی نیست و بدا بروزگار ما که در این دنیای زیبا وپر بار از دیدنیها وشنیدنیها ، با این پیشرفتهای شگفت انگیز که سرتاسر گیتی را بهم دوخته ومیشود بامداد در پاریس و شامگاه در نیویورک بود ..... آن دگر اندیشان از مهر بدور ، هر روز برای کشتن این وآن در تکاپویند وجهان را بنابودی فرا میخوانند وبراستی شگفتا .. کرملک ! تا اینجا را داشته باش :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;میخوام جهان را با اینهمه نا همخوانیهایش با مهر دوستی بکناری گذارم و بگوشه ای روم که با این دنیای کج روند ، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سالهای نوری توفیر دارد .... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;استاد شجریان ، با آن نوای جان پرورش که بدل سرور وشادی میبخشد ... میخواند :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;دوستی کی آخر آمد ، دوستداران را چه شد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;میبینی ، ما زاده شدگان در ایران و پرورش یافته در گلزار همیشه بهار فرهنگ شکوهمندش با غم یک یاری 1400 ساله داریم و شگفتا که نا خود آگاه از غم خوشمون میاد ، موسیقیمان غم آلوده است .... ولی آن موسیقی را میپرستیم !!!! شعرمان در آمیخته با غم پروری است وتا تک تک یاخته های درونمان را بآتش میکشد ! وآن شعر را دوست داریم وبا خواندنش بگریه میآئیم ولی گریه ای که مزه ی تلخ دارد وهر چه تلختر باشد برایمان دل نشین تر میشود.... ترانه هایمان غم آلوده و نویسندگانمان با غم دوستی پیشینه دارند ، افسردگی را نا خود آگاه دوست داریم ، بهم که میرسیم اشک میریزیم واز ترک یکدیگر بیشتر میگرئیم وشگفتا که گریه کردن را دوست داریم ! مست که میشویم ! اشک بر گونه هایمان براه میافتد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;شوق نظاره ی دیدار تو از پرده ی چشم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;اشک را رقص کنان بر سر مژگان آورد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;کرملک ! این چه راز نهانی است در ما که اینگونه با غم پروری گره خورده ایم !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;میخوام دوباره وهزار باره بدیوان همایونی شمس روی آورم تا بر بال اندیشه ی شاه درویشان بنشینیم وبپرواز در آئیم ، در آسمان رنگارنگ وبی مرز اندیشه های ابر مردی بی همتا که جهان ببلند پروازیهایش میبالد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;آسوده کسی که در کم وبیشی نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;در بند توانگری ودرویشی نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;فارغ زغم جهان واز خلق جهان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;با خویشتنش به ذره ای خویشی نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;نمیدونم چه روزگاری شده واین پرسش پیش میآید که آیا مردم ایران زمین دگرگون شدند !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;آیا مهر ورزی را کینه جوئی ومرگ خواهی برای این وآن جاسازی کرده !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;آیا براستی مردم ایران همین فریاد زنان در روی پرده ی تلویزیون هستند که هر هنگام با آب وتاب در رسانه های گروهی جهان دیده میشوند که در خیابانها ایستاده اند تا جوانی مادر مرده را با آن قد وبالا بمیدان آورند وبچوبه ی دار بسپارند !؟ آیا براستی ما دوستداران مولوی و شیفتگان رهی و نادر پور .... اینجوری شدیم !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;ای دل سر مست ! کجا میروی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;بزم تو کو باده کجا میخوری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;مایه ی هر نقش و تو را نقش ، نی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;دایه ی هرجان و تو از جان ، بری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;صد مثل و نام ولقب گفتمت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;برتری از نام ولقب ، برتری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;آره کرملک .... دنیای بدی شده وگروهی که هیچکس از اندیشه های اهریمنیشان آگاه نیست آمده اند تا جهان را بپرتگاه نیستی بکشانند وهزاران افسوس .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;من بزرگ شده در شهر کرمانشاه با دوستانی که برای هم جان میدایم ، شگفت زده میشوم که در این سی ساله چه بر سرمان آمد وچرا اینجور شدیم .... دور از مهر وقهر با آشتی ... چرا &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;گفتم : که برو بباغ ، خندیده بهار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;شمع است و شراب و شاهدان چون گلنار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;آنجا که تو نیستی ، از اینها چه سود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;و آنجا که وجود توست ، اینها به چه کار !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ببین کرملک اندیشه را ومرزهای زیبا اندیشیش که ما را بکجا میکشاند ، بدا بروزگار آنها که خود را از آن آب وخاک میدانند و با این اندیشه ها میانه ای ندارند ، آنها روی بچیزهائی آورده اند که با تاب وتوان و دید امروزی جهان همخوانی ندارد و روشندلان که ایراد میگیرند ، مورد خشمشان میشوند که خدا پرستی را انکار میکنید !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;زاین سنگ دلان نشد دلی نرم هنوز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;زاین یخ صفتان یکی نشد گرم هنوز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;نگرفت یکی راز خدا شرم هنوز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ببین کرملک ، در دوران زندگی مولانا هم آن سنگ دلان یخ صفت در میدان توده ی مردم کار ساز بودند و هنوز که هنوز است در کارشان وارد و ماندگارند وافسوس :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;من درویش که سالها است در این خاکدان بفراز ونشیبهای زندگیم مینگرم و وابستگیهایم را پیش رو مینهم ، بالنده از خویشم که در درونم آنچه که نیست نامهری و آنچه که راه ندارد ، بد خواهی برای کسی است که چون من وما وهمه ، دیر یا زود بدیار نیستی میشتابیم وآنچه از ما بجای میماند همان نیک خواهیها و نیک اندیشیها است ودر شگفتم که آن نامهربانان نشسته در کاخها که هر دم برای این وآن نشان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نیستی میکشند و خواستار پاکسازی کشوری از پهنه ی جهان میشوند .... میپندارند که ماندگاریشان در این چند بهار زندگی جاودانی است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;واگر نمیدانند .... داوری را بفرهیختگان مهر آفرین میسپاریم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;یا هو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;درویش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-494293461371724706?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/494293461371724706/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=494293461371724706' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/494293461371724706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/494293461371724706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/02/normal-0-false-false-false.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-874513184217277470</id><published>2009-01-31T02:52:00.000-08:00</published><updated>2009-01-31T02:54:22.291-08:00</updated><title type='text'>رویدادهای اخیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cavrami%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} p.MsoFooter, li.MsoFooter, div.MsoFooter 	{margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	tab-stops:center 207.65pt right 415.3pt; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:21.0cm 842.0pt; 	margin:-3.0cm 3.0cm -6.0cm 96.4pt; 	mso-header-margin:35.45pt; 	mso-footer-margin:35.45pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapedefaults ext="edit" spidmax="2049"&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapelayout ext="edit"&gt;   &lt;o:idmap ext="edit" data="1"&gt;  &lt;/o:shapelayout&gt;&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="line-height: 150%; letter-spacing: 0.7pt;font-size:48;color:red;"   lang="FA"&gt;دنیای بدی شده!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ماه ها است دل ودماغ نوشتن ، از درونم پاک شده &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ریخت وپاشهای از پیش آراسته شده ی گروهی که سی سال است در این پهنه از گیتی ( خاور میانه ) روزگار مردمانش را بگونه هائی در هم وبر هم میکنند ودانه ی ستم وجور میکارند وکس را آگاهی نیست که آنها از جان جهان چه میخواهند واینهمه آتش افروزی وکشت وکشتار ، وبرای این وآن خواستار مرگ شدن ، بکجایشان میبرد !؟ مگر این چند روزه ی زندگی که در پایانش نیستی است که کمین کرده ، چه ارزشی دارد که اینهمه برای آلوده کردنش در تلاشند ، اینهمه مرگ آفرینی و فرستادن جنگ افزار برای کشتن بی گناهان پایان پذیر نیست !؟ تا کی بدی ؟ تا کی نامهربانی ؟ تا کی دم از خدا پرستی زدن !!! ومردمان بیگناه را بزیر تیغ مرگ کشاندن !؟ میدانم که آب در هاون کوبیدن است و این گفتار ها در &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آفرینندگان مرگ ونیستی اثر گذار نخواهد شد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ولی باز بر این باورم که دست کم آنچه را که میدانم بگویم وآن اینکه در فرهنگ شکوفا وشکوهمند ایران ، مهر است که جانشین کین میشود واندیشه های اهورائی است که بر خاسته های اهریمن پیروز میگردد ودست کم بر این امید ، بخودم دلگرمی میدهم که روزگار اینچنین در آمیخته با نفرت وکین ودشمنی باقی نمیماند ودیر یا زود خورشید مهر از پس ابرهای سیاه کین ، سر برون خواهد آورد ودوباره میانه ی دو مردم با فرهنگ اسرائیل وایران به نیکی خواهد گرائید وبامید آنروز فرخنده روز شمارم. در چنین آب وهوای نا امیدی ، باز باندیشه ی مردی روی میآورم که پس از هشت سد سال که از مرگش میگذرد ، هنوز از گفتارش بوی مهر وصفا ودوستی وبرادی وبرابری میآید ، سخن از پیر فرهیخته بلخ ( حضرت مولانا ) است که براستی بدرون دنیای کهکشانی این راد مرد بزرگ ودور اندیش وارد شدن وبر بال سیمرغ اندیشه اش نشستن وبرای چند دمی از این دنیای خون آلود رها شدن ، ارمغانی است برگزیده برای درون آشفته وجنگ زده ام واین پیام وپیامهای دیگرش ، راه گشای گلزار همیشه بهاراوست ، از درون این پهنه از سرزمین جنگ زده ی که گروهی دور از این کشور ، شب وروز برای بر اندازیش در تکاپویند و شگفتا که بر چسب نا جور ایرانی را بر خود زده اند که با اندیشه های پندار وگفتار وکردار نیک ایرانیان ، سالهای نوری توفیر دارد ! بگذریم وآنهمه نفرت وکین و بدی را برای آنان که همیشه در کوشش مرگ آفرینی هستند بگذاریم وباین دنیای مهر وارد شویم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ببینید مهر تا بکجای درون زیبا اندیشش راه یافته :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;من عاشق جان بازم ! از عشق نپرهیزم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;من مست سر اندازم ، از عربده نگریزم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;گویند رفیقانم ، کز عشق نپرهیزی !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;از عشق بپرهیزم !؟ پس با چه در آویزم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;کجایند آنان که از عشق ، نه تنها بوئی نبرده اند ، که با هر چه زیبائی است قهرند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;آشنائی مولانا با شمس تبریزی ( آموزگار فرهیخته اش ) براستی رویدادی است شگرف در تاریخ ادبیات شکوهمند پارسی با آن دریای بیکران از زیبا اندیشیها ، ولی تا کنون هیچ دانشمند وپژوهشگری نتوانسته بآن نکته پی ببرد که آن دیدار نخستینی که در بازار پنبه فروشان قونیه در هشت سده ی پیش ( همان یکشنبه ی نامدار و فراموش نشدنی در یادمانده های ادبی گیتی ) میان مولوی جوان وشمس تبریزی 60 ساله روی داد ، تا چه اندازه در درون مولانا دگرگونی آفرید&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;که یک شبه ، آن مفتی و صاحب فتوا وآیت اله قونیه را با آن جلال وجبروت سلطان گونه ! بدرویشی خاکی مبدل کرد که مجالس ترویج دین را ترک کرد وچون بودا ، پای برهنه بدنبال آموزگارش شتافت و هرگز بآن جوامع از دکانداران دین باز نگشت و پرچم دار مبارزه ای وسیع با آنان شد که تا پایانی زندگیش ، ادامه داشت :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این نمازم را میامیز ای خدا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;با نماز ظالمین و اهل ریا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;لاف شیخی در جهان انداخته&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خویشتن را بایزیدی ساخته&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;نکته گیرد در سخن از بایزید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;شرم دارد از درون او ، یزید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;چون حقیقت پیش او فرج وگلو است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;کم بیان کن پیش او اسرار دوست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;براستی جای بسی افسوس است که در راستای این چهارده سده از تاریخ پر فراز ونشیب ایران ، جای پای آن دکانداران دین و گستردگان باورهای جن وپری واز مابهتران وهزاران زهر مارهای خرافات گونه را میتوان بروشنی دید و آیندگان ، دیر یا زود پی خواهند برد که هنگامیکه در دوران قاجار ، اروپا بر اسب پیشرفتهای رناسانسی برق آسا میتاخت ... چگونه همان دست اندرکاران خرافات پرور وسرنوشت ساز ،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در درون دربار ، شاه را وادار میکردند که برای راندن جن از درون دربار ! بر درودیوارکاخها سیر وپیاز آویزان کنند و شوربختانه نمونه ها فراوانند وفرزانگان را اشاره ای .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;از زیبا اندیشیهای شاه درویشان میگفتم که در هشت سده ی پیش با افت وخیزهای همان خرافات فروشان همیشه در میدان وهمان آشنایان با توده ی مردم بینوا ، با شهامتی در خور ستایش وبا خردمندی مولانانه ی خود رو در رویشان ایستاد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ما زقرآن بر گزیده مغز را&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;پوست را بهر خسان انداختیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;فرهیختگی پیر بلخ ( مولانا ) روی بکرانه ی دیگری از دریای معرفت مینهد ، او بگونه ای بالاتر از بالاترین ها میاندیشد که تنگ نظران وسیه اندیشان وخرافات فروشان را بواهمه میآورد ، او سر سازش با آنان را ندارد و بی پروا ، بر آنها با نیش قلم میتازد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;زعشق روی تو من رو بقبله آوردم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;وگر نه من زنماز وروزه بیزارم&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;( برداشت شده از کتاب پیکار اهریمن بنوشته ی استاد شجاع الدین شفا )&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;خوشبختانه ، با پیشرفتهای روز افزون در ارتباط های جهانی ، بویژه اینترنت ، مردم با فرهنگ ایران زمین ، پی برده اند که روزگار ، تنها در آمیخته با مرگ برای این وآن خواستن نیست و با تمام سد ها ودیوارهای بلندی که خرافات پیشگان بر سر راهشان مینهند ، همچنان هنر ایرانی واندیشه های مهر انگیز ایرانیان ، کران بکران میگردد ومولانا ها را در میان فرزانگان جهان ، بلند آوازه تر از پیش میکند :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این بار من در عاشقی ، یکبارگی پیچیده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دل را زجان بر کنده ام ، وز چیز دیگر زنده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عقل ودل واندیشه را ، از بیخ وبن سوزیده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;مقایسه کنید ودریابید که این ایرانی والا مقام وفرهیخته ی بی همتا که آمریکائیان بر او لقب بزرگترین سخنور گیتی در تمام زمانها را داده اند ، با چه اندیشه های مهر انگیزی بر زندگی مینگریسته واینان که تکیه بر تخت داریوش وکورش زده اند ، بچه مینگرند وبا چه اندیشه های ویرانگرانه ای ، شب را سپری میکنند وشگفت زده میشویم از توفیر ی چنین فراخ میان باور های دو گونه ی آزادی خواهی و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خرافات سازی :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;باورهای این فرزانه ی بیمانند ، گرداگرد چیزهائی است که ما مردم عادی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تاب مزه مزه کردنش را نداریم ویا بسخنی دیگر ، برای درک بازتاب درخشش آن آوردهای بی مانند ، باید بگوشه ای بخزیم وچند بار آن پیامها را بخوانیم ومزه مزه کنیم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;من که زجان ببریده ام ، چون گل قبا بدریده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;زان سان شدم که عقل من ، با جان من بیگانه شد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خامش کنم فرمان کنم ، وین شمع را پنهان کنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;شمعی که اندر نور او ، خورشید ومه پروانه شد !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;مجسم کنید ، آن چه شمعی است که او در دست دارد و از نور آن شمع ، خورشید آسمانها چون پروانه بگردش در آمده .... کمی بیاندیشید و دو باره این سروده را بزیر تفکر ژرف ببرید تا دستگیرتان شود ، عظمت باورهای آن فرهیخته را که زود پی برد ، از خرافات و رخنه سازیش بدرون مردم ، چیزی جز واپسگرائی ، دستگیر مردم نخواهد شد وهزاران افسوس که هنوز ، پس از گذشت 1400 سال از فتنه ی یورش تازیان بر آن آب وخاک ، باز خواهندگان خرافات جو در میان توده ی مردم فراوانند و فرزانگان را اشاره ای :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;با این غزل از دل وجان برخاسته ی پیر بلخ ( حضرت مولانا ) نوشته ام را بپایان میبرم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;زخاک من اگر گندم بر آید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;از آن گر نان پزی ، مستی فزاید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خمیر ونانوا ، دیوانه گردد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;تنورش بیت مستانه سراید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;میا بی دف بگور من برادر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;که در بزم خدا ، غمگین نشاید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;در آرزوی روزگاری بهتر برای دو مردم با فرهنگ ایران واسرائیل.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;شاد زی ومهر افزون&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-874513184217277470?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/874513184217277470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=874513184217277470' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/874513184217277470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/874513184217277470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='رویدادهای اخیر'/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-726012346445489125</id><published>2008-12-18T08:38:00.001-08:00</published><updated>2008-12-18T08:38:49.378-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-size: 18pt; line-height: 150%; color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;کس ندارد ذوق مستی ، میگساران را چه شد ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;کرملک دوست فرزانه و نیک اندیشم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;با هزاران درود گرم از این سر دنیا برای تو که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اون دور دورا تو سرزمین ینگه دنیا نشسته ای و انگاری سی میلیون سال نوری از تهران دوری !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;نمیدونم چرا یکباره بیاد میگساریهای تو تهرون افتادم !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;شاید این پیام دلنشین حافظ بود که دو باره مرا بخیابون لاله زار ومیخونه ی افق طلائی کشوند ،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;زهره ، سازی خوش ! نمیسازد ، مگر عودش بسوخت !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;کس ندارد ذوق مستی ... میگساران را چه شد !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اگه یادت باشه بالاتر از نادری وتو خیابون لاله زار تو یه زیر زمین بود ؛ میخونه ی افق طلائیو میگم ؛ بوی سیگار و نوای خوش تار وتنبک وپایکوبی چند زیبا رو که هنوز بزیر سیاهی چادر فرستاده نشده بودند !! دست بدست هم داده بودند تا شبی از هزاران شب زندگیت رو بشادی بکشونند ، گیلاسهای می که هنوز نامش تو کوچه پس کوچه های دلم مونده .... ودکای خاویار ! یکی پس از دیگری بدرون تشنه راه میافت تا برای چند دم از راستای در آمیخته با هزاران گونه گرفتاریهای زندگی آزادت کنه ، بر بال سیمرغ دور پرواز اندیشه بنشاندت وتا اونور بی سوئیها وبالاتر از بالاترین کهکشانها راه یابی ! چرا اینجوری شدیم کرملک !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;چرا من وتو ومیلیونها ی دیگر چون من وتو را دیگه در اون کهنه سرای پهلوان پرور جائی نیست !؟ چرا میگساری و خوش بودن وبرای تندرستی یکدیگر نوشیدن ودست افشانی کردن ورو بوسی از این وآن .... در زادگاهمون گناه بزرگ شده !! چرا اینجوری شدیم که از تو هواپیما نشستن ودر تهران پیاده شدن ... واهمه داریم و میدونیم که دیگه تو اون دیار وآن سرزمین یلان ومردان روزگار جائی واسه نشستن ولبی تر کردن نیست وخوب که میاندیشم ! تا اون ته ته کوچه پس کوچه های دلم آتیش میگیره .....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;چه خوش بود اگر چون گذشته &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ها وبیاد مستی ها ، دو باره تو &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تهران بودیم ! تو گوشه ای از شکوفه نو یا افق طلائی .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بیگمان تو هم چون من ودیگران شگفت زده ای و این شگفتی سری دراز دارد ، سی ساله که از اون دیار نه بانگ شادی وپایکوبی بگوش میرسد ونه کسی بیاد ذوق مستی شرابه ! سی ساله بگوش این واون خوانده اند که شراب ومستی وراستی واندیشه های پیرامونش که جهانی آن مستی را میستاید .... گناهی است بزرگ .... آره کرملک : کس ندارد ذوق مستی ! میگساران را چه شد ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;سرزمینی بزرگ با اندیشمندانی بزرگتر وسخنورانی شکوهمند تر وپیشینه ای بالای شش هزار سال را بر داشته اند و در قفسی از کینه و تند خوئی وسیه اندیشی و کشتار و کتک وهزار زهر مار دیگر فرو برده اند وانگاری که میشه این قفسو تا ابد قفل شده نگهداشت !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;چگونه میشود مردمی را بزور از شادی وپایکوبی ومهر بدور داشت !؟ چگونه میشود مردگان را پرستید وزنده بودن را بزیر تازیانه کشاند ! آن مردم شیرین بیان و نیک اندیش ومهمان نواز را تا بکی میشود از آزاد منشی بدور نگهداشت و از می نوشیدنشان ایراد گرفت وشکوفه نو هایش را بست وافق طلائیهایش را مهر وموم کرد ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مگر میشود ..... وتا بکی ! ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;انگاری دیروز بود که با برو بچه ها تو زیر زمین افق طلائی گرد هم نشسته بودیم ومستی بر تک تک یاخته های تنمون رخنه کرده بود ، از همه کس وهمه جا بوی مهر میآمد ولبخند بر همه ی گونه ها نشسته بود ، همه بهم لبخند هدیه میدادند وبرای تندرستی یکدیگر مینوشیدند تا خوش باشند و برای چند دمی روزگار را از دریچه ی تازه ای بنگرند ، نوای خوش تار با همراهی تنبک وخواننده ای خوش آهنگ ، از ته دل برای همگان میخوند تا بر شادی مستی بیافزاید وآنچنان را آنچنانتر پیاده کند ، شادی را دوچندان بدل وجانت پیش کش کند ! این کجاش گناهه برادر من !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مستی گناهه !؟ اگر اینو به یک میلیارد ونیم چینی بگی ! شگفت زده میشوند ! اگر به هشتاد میلیون آلمانی بگی شراب ننوش ! جوری نگاهت میکنند که انگاری از ستاره ی دیگری آمدی ! اگر ببالای پنجاه میلیون ایتالیائی بگی شراب سر میز خوراکش نزاره ! چپ چپ نگاهت میکنه وفرانسوی وپرتقالی وآمریکائی وانگلیسی که دیگه جای خود دارند ..... اگه بهشون بگی مستی گناهه !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;پایکوبی با زنان ، از دوران آدم و حوا که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نخستین جانداران بودند آزاد بود ، دست در دست یار و لب بر لبش ، در میان چینی وژاپنی و برزیلی و آرژانتینی و ..... سر تاسر گیتی آزاده جز مرزهای سرزمین خسروان و زادگاه کورش وداریوش و آرتیمس و بیژن ومنیژه .....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;چرا !؟ چون در آن سرزمین پهلوان پر ور همه چیز با دنیای بیرون توفیر دارد ، زن بزیر چادر ومرد از دیدنش و دست زدنش و بوسیدنش ترس دارد ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;انگاری برامون پیش پا افتاده شده که تو تهرون دیگه میخونه نیست و افق طلائی وشکوفه نو را بسته اند ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آره کرملک :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;زهره ! سازی خوش نمیسازد ! مگر عودش بسوخت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;کس ندارد ذوق مستی ، میگساران را چه شد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;؟!&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-726012346445489125?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/726012346445489125/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=726012346445489125' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/726012346445489125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/726012346445489125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-287832083324841519</id><published>2008-12-11T13:19:00.000-08:00</published><updated>2008-12-11T13:21:58.327-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cavrami%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} p.MsoFooter, li.MsoFooter, div.MsoFooter 	{margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	tab-stops:center 207.65pt right 415.3pt; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:21.0cm 842.0pt; 	margin:-3.0cm 3.0cm -6.0cm 96.4pt; 	mso-header-margin:35.45pt; 	mso-footer-margin:35.45pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;زادگاهم ایران ......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;یکی بود یکی نبود ، بجـُز خدا هیچکی نبود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;در دل پرژرف کهکشانها که نه آغازی داشت ونه پایانی ، تا دلت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بخواد ستاره پشت ستاره بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;کهکشان پشت کهکشان ، ستاره ها چنان زیاد بودند که هیچ بودن را میشد در درونشون یافت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;انگاری اگه یه کهکشون ازشون کم میشد .... فرشته ها از اون بالابالاها پی میبردند !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;تو این نا باوریهای بی سویه که هر چیزی واسه خودش خودی میشد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;در لابلای اون جنگل کهکشونها که &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;هر کدامشون هزار سال نوری از همدیگه دور بودن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;تو یکی از اون گوشه ها که نمیشد بهش گفت گوشه .... هفت هشت &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ستاره با هم خوش جا کرده بودن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;انگاری همشیره ی یکدیگرند وخورشید خانومم واسه اون همشیره ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;گرمی ودوست داشتنو هدیه داده بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;زهره واورانوس وماه ومریخ ، چند تا از اون همشیره ها بودن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;خوشگل ترین وزیباترین اونا ستاره ای آبی رنگ بود که خاکیان نامشو &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:red;"  lang="FA"&gt;زمین&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt; گذاشته بودن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;اونائی که خیلی سرشون میشه وبهشون میگن فرهیخته ، بر این باور &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;بودند که این زمین خوشگله &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;پنج میلیارد سالشه .... ولی زود باشتباهشون پی بردند و گفتند که زمین زیاد جوون نیست و تو میان سالها میشه بشمارش آورد ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نزدیک به پانزده میلیارد ساله که داره از خورشید خانوم گرما میگیره &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;این زمین خوشگله ده دوازده میلیارد سال ، خشکی نداشت و دریا پوشونده بودش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;خورشید خانم ، چنان گرماشو زیاد کرد که یواش یواش آبها بخار شدند و از پنج سو خشکیها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;زدند بیرون و هرکدومشون شدند آسیا واروپا وآمریکا وآفریقا و استرالیا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;از همه بزرگتر آسیا بود و در گوشه ای از اون بالا بالا های دست چپش دریاچه ی زیبا ئیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;که زیرش سر زمینی است که دلاوران وشیر دلان و مهر ورزان نیک اندیش درونش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;زندگی میکنند و سالار مردان نامشو گذاشتن&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:red;"  lang="FA"&gt; ایران&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt; .....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;زادگاه کورش وداریوش واردشیر وبابک وسهراب وفردوسی است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;اگه زمیناشو بشکافی ، میتونی درونش مردان وزنانی را بیابی که جهانی میشناستشون&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;از خشایارشاه گرفته تا رودکی و بزرگ امید و بیژن ومنیژه و دارا و نیما&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در این سرزمین ، مهر است که همه پسند شده و نیک خواهی است که پرده گسترده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;اینجاست که مردمانش ، هر چه دارند را میدهند تا ارزنی مهر را هدیه کنند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;در این سرزمین بود که مهر ، در میان همگان یکسان پخش شد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;زن ومرد وکودک و جوان وپیر و گبرو ترسا .... یکسان بودند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;همگان ، همگان را یکجور ویکرنگ دوست میداشتند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;هر چه بود در یک واژه ی شیرین ودل نشین جای میگرفت ... دوستی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;هنگامیکه آمدند ونشستند ورویدادهای گیتی را بنگارش در آوردند &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;از اون هنگام چیزی نزدیک به شش هزاره میگذرد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;فرهنگ ایرانی درست از آغاز آن نگارشها .... ماندگار شد و جهانیان با هنر ایرانی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;با مهمان نوازی ایرانی ، با خوی نیک اندیش ایرانی آشنا شدند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;سخن سرایانش با آن دید ژرف بزندگی وپیرامون زندگی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;هر چه بود مهر و دوستی بود که از آن سر زمین تا بکرانه های بیکرانیها میرسید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;از آن شش هزار سال .... چهار هزار و شش سد سال گذشته بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;گروهی شمشیر بدستان بیابانگرد که راه را بر کاروانها میبستند و چپاول گری را خوب میدانستند ونامشان از خودشان ترسناک تر بود و تازیان میخواندنشان .... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;از سرزمین بیابانی وسوخته ی عربستان .... جهان گشائی را در اندیشه میپروراندند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;و سپاه میآراستند تا بر این سرزمین وآن کشور بتازند و با شیوه هائی که بآنها وارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;بودند .... چنگ بر دارائی آن سرزمینها بزنند و چون بایران نزدیک بودند &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;با ترفندی از پیش آراسته شده ، شورشی ساختگی را در خراسان پیاده کردند وچون سپهسالاران ارتش برای فروپاشی آن شورش روانه ی خراسان شدند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;تازیان ، با این ترفند از باختر بر ایران تاختند و فرمانروایان ساسانی نتوانستند رویاروی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;سپاه تازیان که چون مور وملخ بر ایران تاخته بودند ایستادگی کنند و یزدگرد ، آخرین &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;پادشاه ساسانی بدست آسیابانی کشته شد و سپاه تازیان روی بکشوری نهاد که هنر از گوشه بگوشه اش میدرخشید وبرای سرباز پای برهنه ی بیابانگرد تازی نا آشنا بود....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;هنگامیکه بر کاخ مدائن تاختند .... فرش زربافت بهارستان را تکه تکه کردند ومیان یکدیگر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;پخش نمودند .... کتابهای بیمانند ایرانی خوراک آتش شد وزن ایرانی که در ارتش ایران بسپهسالاری رسیده بود ( آرتیمس زن ارتشبد در سپاه خشایارشاه ) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;بزیر چادر کشانده شد .... سیاهی وسیاه اندیشی وسوگواری وافسردگی ورنج وملال را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;تازیان برای مردم شاداب و مهربان ایران بارمغان آوردند ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;زبان پارسی و پهلوی .... که گویش مردم دوران ساسانیان بود دگرگون شد و واژه های تازی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;درون زبان وفرهنگ با شکوه ایران رخنه کرد و پر وبال گرفت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;گویش مردمان با گویش تازیان در آمیخته شد وزبان زیبای ایرانیان &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در میان واژه های بیگانگان گـُم شد .............و گویش ما شد آنچه امروز داریم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;بیگانگان تازه بمیدان آمده ، دست روی دست نگذاشتند و با پیاده کردن اندیشه های پلید ، تا توانستند خرافات و بد خواهی را با نیرنگ در میان توده ی مردم جایگزین نمودند و زن ایرانی خانه نشین شد ونزدیک ترین ها برای بیگانگان تازه وارد که بنشینند وبا بافتن خرافات در &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;اندیشه هایشان .... مادر ایرانی را بجن وپری واز ما بهتران نزدیک کنند وتا میتوانند از میدان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;دانش وبینش بدورش اندازند .... واژه ی نچسب وتازی " ضعیفه " را بر او بیارایند ، دانش آموزی را از او بگیرند و روی ماه گونه اش را از دید مردان دور کنند ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;افسوس وآه و فغان ودرد را میان مردان آراستند ... چون مرد ایرانی دست در دست زنان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;بار آمده بود و چون زن را از او دور کردند و چادر بمیان آمد ... اندوه جایگزین شادی شد واین اندوه تا ژرفنای فرهنگ فارسی رخنه کرد .... نوای آهنگین پارسی را افسردگی ودرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ورنج در بر گرفت وتازیان سوگواری وغم پروری ومرده پرستی را نیز با خود همراه آوردند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;و با آوردن مشتی جیره خوار وتن پرور که کار کردن را دوست نداشتند ومفت خوری را بآنها آموخته بودند با پوششی ویژه ! بر منبر ها نشاندند تا خرافات را بگونه ای گسترده تر و&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;پُر مایه تر در توده ی مردم بگسترانند و از آن زمان چهار ده سده است میگذرد و در این زیاده زمان در آمیخته با دگرگونیهای نگارشته شده در رویدادهای ایران زمین .... آن منبر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;نشینان که بروش سخنوری وسخن پردازی وشستشوهای اندیشه بسیار واردند ... تا توانستند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;اندیشه ی زن ایرانی را بواپسگرائی کشاندند و این نگارشات را پایانی نمیتوان برایش یافت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;زیانها و بلاها و واپس گرائیها وشستشوهای اندیشه در این دراز زمان .... چنان هنگفت و&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;پُر بار از شور بختیها است که اندیشه از بازتاب سیاهیهایش در میماند ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;چگونه میشود آغازی بر پایان این سیاهیها نهاد وهنگام آغاز از کجا بگیریم وتا کجا رویم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;میلیونها کودک وجوان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;را که چهارده سده است او را به بیراهه کشانده اند ... چگونه براه راستین مهر ودوستی آورد ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;پاسخ باین پرسش ژرف را بسازندگان آینده ی این سرزمین میسپاریم که از میانشان سینا ها &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: -0.1pt; text-indent: 0.1pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;بر خاستند و رازی ها بزرگ شدند و فردوسیها نگارشتند .&lt;span style=""&gt;                                                                                          &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-287832083324841519?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/287832083324841519/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=287832083324841519' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/287832083324841519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/287832083324841519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/12/normal-0-false-false-false.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-7663067429817023682</id><published>2008-11-30T19:43:00.000-08:00</published><updated>2008-11-30T19:45:45.402-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cavrami%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} p.MsoFooter, li.MsoFooter, div.MsoFooter 	{margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	tab-stops:center 207.65pt right 415.3pt; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:21.0cm 842.0pt; 	margin:-3.0cm 3.0cm -6.0cm 96.4pt; 	mso-header-margin:35.45pt; 	mso-footer-margin:35.45pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapedefaults ext="edit" spidmax="2049"&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapelayout ext="edit"&gt;   &lt;o:idmap ext="edit" data="1"&gt;  &lt;/o:shapelayout&gt;&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="line-height: 150%; color: rgb(208, 2, 61); letter-spacing: 0.7pt;font-size:20;"  lang="FA"&gt;بنازم به بزم محبت که آنجا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="line-height: 150%; color: rgb(208, 2, 61); letter-spacing: 0.7pt;font-size:20;"  lang="FA"&gt;گدائی بشاهی مقابل نشیند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;هر بامداد که برای رسیدن به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کارم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;روانه ی بزرگراه های پُر رفت وآمد تل آویو میشوم و در راه بند ها گیر میکنم ، زمان را با شنیدن آهنگهای دل نشینی ( که دوستان برنامه های گلها از کران بکران جهان برایم میفرستند ودَمشان گرم ،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;) میگذرانم ودیروز یکی از ساخته های استاد شجریان را گوش میدادم که در آمیخته با پیامی دلنشین از پیر فرهیخته ی شیراز ( سعدی ) بود :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;غمت در نهانخانه دل نشیند&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;به نازی که لیلی به محمل نشیند&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;به دنبال محمل چنان زار و&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:red;"  lang="FA"&gt; گریم&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:red;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;که از&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:red;"  lang="FA"&gt; گریه ام&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt; ناقه در گِل نشیند&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;بنازم به بزم محبت که آنجا&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;گدایی به شاهی مقابل نشیند&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;مرنجان دلم را که این مرغ وحشی&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;چو برخاست از جای، مشکل نشیند&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;خلد گر به پا خاری ، آسان برآید&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;چه سازم به خاری که بر دل نشیند&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;مستی بی شرابی که این پیام در دل وجان میآفریند ، در خور هزاران ارج است وبی گمان مرواریدهای گران مایه ای در گنجینه ی پُر بار فرهنگمان ...... ولی بازتابی که از درخشش این پیام از دل وجان بر خاسته ی استاد سخن ( سعدی ) گرفتم چیزی است که وادارم کرد تا این نوشته را بزنده دلان ودرویش ستایان پیش کش کنم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ما ایرانیان ، مهری ژرف به سخنورانمان داریم وسروده های آن بزرگواران ، پشت به پشت ، از نیاکانمان بما رسیده وبا آن سروده ها خو گرفته ایم و جای پایشان را در کوی وبازار وسر در دانشگاه ها ودرون گرمابه ها وبر تنه ی خود روها میبینیم ، ولی کمتر اندیشیده ایم که بیشتر سروده های فرهیختگانمان در آمیخته با اندوه است ، گریه در درونشان آمیخته شده وگوئی چیزی آنها را میآزارد که وادارشان بچنین دُرافشانیها میکند :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;به دنبال محمل چنان زار و&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:red;"  lang="FA"&gt; گریم&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:red;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;که از&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:red;"  lang="FA"&gt; گریه ام&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt; ناقه در گِل نشیند&lt;/span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="HE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;از خودمان پرسیده ایم که چرا ؟ این افسردگی از چیست ؟ که در تار وپودمان رخنه ای یک هزار وچهار سد ساله دارد وپیر شیراز در هشت سده ی پیش میزیسته !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;پیش از اینکه وارد بازتاب پژوهشی این پرسش بشوم ، بچند نمونه میپردازم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;نگاهی به گنجینه ی زنده یاد سهیلی که در 535 برگ آراسته شده ، ما را بیشتر به جای پای &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:red;"  lang="FA"&gt;گریه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt; در سروده های بزرگانمان میبرد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;در پیامهای دلنشین حافظ ، با اشک وگریه و اندوه ، زیاد رو برو میشویم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;یا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;اشک خونین به طبیبان بنمودم ، گفتند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;درد عشق است وجگر سوز دوائی دارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;این سروده ازکلیم کاشانی را ببینید :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;آرام را زقافله ی اشک برده اند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;یکجا نشد مقام کند کاروان ما&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;ببینید میزان بارش اشک را ......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;صائب را کارشناسان ، از نازک بینان بنام میدانند وباز تاب اندیشه اش را بنگرید :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;اگر اشک پشیمانی نگردد عذر خواه من&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;بپوشد چشمه ی خورشید را گرد گناه من&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;کاری به گرد گناهی که خورشید را پوشانده نداشته باشید و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اشک را بپائید .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;عبداله الفت را بی گمان میشناسید وزیبا اندیشیهایش را :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;ای اشک که روز وشب بدامان منی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;چون شمع شرار خرمن جان منی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;گه چون گُهری در صدف دل پنهان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;گه چون گرهی بسته بمژگان منی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;رهی معیری ... با آنهمه زیبا نگریهایش :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;از آن بگوهر اشکم ستاره میخندد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;که تابناکتر از خود نمی تواند دید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;نمونه ها فراوانند وبه تک خانه ای از هادی رنجی بسنده میکنم ومیپردازم به ادامه ی پژوهش :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;این که هر شب تا سحر آید بچشمم ، اشک نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;گوهر جان است ، میریزد بدامانم چو شمع&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;نگاهی ژرف به این نمونه ها از سخنورانمان ، میتواند ما را به بن بست هائی بکشاند که یافتنشان در راستای برگهای مانده در تاریخ فرهنگ شکوهمندمان ساده است و نیاز به بر رسی دارد ، بیائیم و بدوران شکوفای ساسانیان بنگریم که تازیان هنوز بایران نتاخته بودند ودرست در همین دوران است که با نخستین بن بست رو برو میشویم !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;شوربختانه آگاهیهایمان از آنچه در دوران ساسانیان ( وپیش از ساسانیان ) ، بجای مانده اندک وناچیز است چون تازیان هر چه کتاب بود ! یا خوراک آتش کردند ویا در رودخانه ها ریختند ، میدانیم که در دوران پیش از یورش تازیان ، پایکوبی ودست افشانی داشتیم ، زنانمان بزیر چادر سیاه نرفته بودند ، آواز خواندن وساز نواختن را از دوران باربد ونکیسا در دلهایمان داشتیم ، میگساری وخوش گذرانی ! از گناهان بزرگ نبود !!! زن میتوانست آزادانه لب بر لب دلدار گذارد ودست در دست مرد دلخواهش بمیدان آید ودست افشانی کند ، پدر میتوانست بر گونه ی دخترش بوسه زند ، زن دوران خشایار شاه میتوانست فرمانده نیروی ناوگان دریائی وسپهسالار شود ( آرتیمس فرمانده ی ناوگان خشایارشاه یک زن زیبا بود ) بازداشتن مردان از آمد وشد با زنان روا نبود ! نشستها وبرخاستنها در میان توده ی مردم در آمیخته با تنگ چشمی وسیاه اندیشی وتند خوئی وکتک وکوفت وهزار زهر مار دیگر نبود .... آنچه بود دیدارهای در آمیخته با مهر ودوستی وبرادری وبرابری بود که با شمشیر آخته وکشت وکشتار از مردمان دگر اندیش گرفتند وآنکس که روبرویشان ایستاد نابود شد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;، بن بستها بود که آراسته شد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;؛ زن بزیر سیاهی چادر رفت ، مهر ورزی وبوسیدن یار ودست افشانی وپایکوبی بر چیده شد ومرد ایرانی را از آمیزش آشکار با زنان باز داشتند و دلدادگیهای نافرجام جایگزین رفت وآمدهای آزادانه ی زن ومرد در دوران پیش از یورش تازیان شد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;اگر ابر بهاران گردد آه گریه آلودم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;بجای سبزه فریاد از دل هر دانه برخیزد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;چه بروزگار صائب آورده اند که اینچنین زار میگرید وفریاد میزند !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;این فریاد ندانم کاریهای فرمانروایان سیه اندیش وتند خو نیست که هزار وچهار سد سال است که خون بدل آزاد اندیشان و خواستاران مهر ودوستی افکنده اند ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;اشک را گفتم چرا میریزی ای دیوانه ؟ گفت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;روزن امیدی از این گوشه پیدا کرده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;این سروده ایست از نواب صفا سخنور معاصرمان که امید را در اشک ریختن می یابد وافسوس از این دیدها وبرداشتهای نا امیدانه که در میان ایرانیان ماندگار شده وچون خاری دلهای امیدوار را میآزارد که چرا باید نا امیدی را در خود پرورش دهیم وگریه را دو باره وهزار باره از سر بگیریم ، واین چراها را در راستای پژوهشها یافتیم وساده وآسان پی بردیم که این اشکها وگریه ها و ندانم کاریها وافسوس ها وخاک بر سر وروی زدنها را یک هزار وچهار سد سال است که میکنیم ونمیدانیم چرا ونپرسیده ایم که سرچشمه ی این سیاهیهای روز افزون از کجا است ودرمانشان را هنوز که هنوز است !!! نیافته ایم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;هنگامیکه در دوران رنسانس ، اروپا بسوی پیشرفتهای شکوهمند پیش میتاخت ، در ایران ، گروهی نا آگاه از دانش وبینش ، برای توده ی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مردمان &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ساده ، از جن وپری میگفتند ، دیدن گربه ی سیاه را بد میدانستند وکارشان پراکندن خرافات در اندیشه ها بود ، روی زن را نباید دید ! زنان ناتوان ( ضعیفه ) هستند وبرای بارداری بدنیا آمده اند وهزاران سیه اندیشی که در توان این نوشتار نیست :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;از گردش چرخ نیلگون میگریم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;از جور زمانه بین که چون میگریم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:maroon;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;سراینده ی این پیام افسوس بر انگیز مردی بنام احمد خان گیلانی است .... که گریه را در جور زمانه یافته ونه بی آگاهی از گردش گردون ، براستی چیزی که گریه آور است ندانم کاری مردمان است که تا این اندازه از بینش راستین وآزاد اندیشی بدورند ونمیشود ایرادی ازشان گرفت هنگامیکه در دوران سیاه قاجار ، آموزشگاه ها را برای دختران حرام میدانستند ودرست در همان زمان ، زنان اروپا دست در دست مردان ، بپا خاسته بودند تا کشورهایشان را بسوی بهروزی وبهزیستی بکشانند وزن ایرانی را وادار میکردند که رویش را از مردان بدور نگهدارد وخدای نخواسته ! کسی گوشه ی ابروانش را نبیند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.7pt;color:navy;"  lang="FA"&gt;آری مهربانان ! بن بست هائی که در آغازین نوشته ام بآنها پرداختم را کم وبیش شناختید ودست کم میدانید که چرا اشک حافظ رنگ سرخ گرفت از بی مهری یار ... بیچاره یار ! او بی مهر نبود چون نخواستند که با مردان روبرو شود ! وامروزایران از دیروز چند سد سال پیش بهتر نیست وفرزانگان را گوشزدی .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-7663067429817023682?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/7663067429817023682/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=7663067429817023682' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7663067429817023682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7663067429817023682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/11/normal-0-false-false-false.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-272771768974122144</id><published>2008-11-30T09:55:00.000-08:00</published><updated>2008-11-30T10:01:26.481-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-size: 26pt; line-height: 150%; color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بزرگداشت از عطار نیشابوری در اسرائیل &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-size: 26pt; line-height: 150%; color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;span style="text-decoration: none;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دنیای زیبائی است که اگر رویدادهای بدش را ازش منها کنیم .... زیبا تر میشود &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دل انگیز تر و دلنواز تر و شادی بخش تر میشود.... هنگامیکه می بینیم که اگر بخواهیم .... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بچشم انداز بالای رسانه بنگرید ؛ سگ وگربه و طوطی در کنار هم نشسته اند وگوئی با زبان بی زبانی بما جانداران دو پا میگویند ؛ خسته نشدید ، از اینهمه نا همخوانیها ودر بدریها وبد برای این وآن خواستنها ومرگ برای آن کشور وآن کس آرزو کردنها ..... چه دستگیرتان میشود ! که از بامداد تا شامگاه با هزاران ترفند میکوشید تا بگونه ای آنچه که هستید را از دیگران پنهان کنید وفریبکارانه بنمایانید که خواستار آشتی هستید ودر پشت پرده خنجرهای تیز را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;برای ریختن خون این وآن آماده میکنید .... آیا افسوس نمیخورید از اینکه روزی چون همگان ، خواسته وناخواسته باید هر چه دارید را بگذارید ودنیای خاکدان را ترک کنید !؟ این شتری است که بر در هر خانه ای مینشیند .... تا مهر ودوستی وزیبائی ووفا وهمزیستی وشادمانی هست ...... چرا خشک اندیشی وبد خواهی وستیز و شمشیر کشیدن بر این وآن و در اندیشه ی کشتارهای همگانی ........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;درویشی ودرویش ستائی را پایه ای از این رسانه نموده ام وهر هنگام میکوشم ، چشم اندازی زیبا تر ودلنشین تر از آنرا بنمایانم ، بدنبال یافتن درویشهای نامدارم ، روی باندیشه های تابناکشان میآورم ، هشت بار است که در هشت سال پی در پی ، برای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شاهنشاه درویشان ( حضرت مولانا ) بزرگداشتهای شکوهمند برپا میکنیم وبمردم اسرائیل نشان میدهیم که ایرانیان ، نمایانگر مهر ودوستی هستند ونیک خواهی ونیک اندیشی ونیک پنداری را شش هزار سال است که بکران تا کران گیتی میشناسانند ، در همین هفته ، بزرگداشتی از درویش بزرگوار دیگری بر پا نمودیم ونزدیک به سد ( صد ) تن از دوستداران فرهنگ با شکوه ایران فراخوانده شده بودند ... عطار نیشابوری ، آن بزرگمرد دگر اندیش را ستودیم که با یک دیدار از یک درویش ، زندگی خود را دگر گون کرد و درویش ستائی را برگزید :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;روزی در داروفروشی بزرگ خود در نیشابور ( عطار مردی توانمند وبی نیاز بود ) با درویشی رو برو شد ، درویش از او پرسشی کرد وپاسخ عطار مورد پسندش نبود ، پرسید شما چگونه زندگی میکنید ، گفت زندگی من ترا چه کار ، تو چگونه روزگار میگذرانی ، درویش گفت ما هر هنگام که بخواهیم رخت از این خاکدان بر میداریم .... عطار خندید ، درویش سر بر زمین نهاد وجان بجان آفرین داد واز آنروز دگر گونی ودگر اندیشی وخاکی بودن وخود را پائین تر از دیگران دانستن را بر گزید ، شیوه ی زندگی را بگونه ای دگر کرد ، بمیدان آمد و مبارزاتش را با خرافه فروشان وسیه کاران وشیادانی که کارشان ترفند زدن بتوده ی مردم نادان است ... آغاز نمود ، نوشتن وبیدار کردن را شیوه ی مبارزاتش نمود ، برخاست تا مردم خفته را بیدار کند وبر آنها بانگ وفریاد زد که زندگی این نیست که بشما آموخته اند &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;، تا کی شیون وزاری وبرسر وروی زدن برای مرگ این وآن ومرده پرستی ، تا کی با یاری از خدا ، دیگران را از کارهایشان باز داشتن ، تا کی ترساندن مردم از دوزخی که خودشان با اندیشه های پلیدشان برای مردم گیتی ساخته اند وکس را از آنهمه بد اندیشیها آگاهی نیست ! آفریدگار کهکشانها را که تا کنون هیچ دانشگاه ودانشمند وپروفسورهای نامدار جهان نتوانسته شکوهمندیش را اندازه ای بدهد .... بر آن آفریدگار برچسبهائی را میزنند که شگفت زده میشویم وهنوز میبینیم ومیشنویم که از آن آفریدگار که میلیاردهاسال است بر میلیاردها کهکشان فرمانروائی میکنند در اندیشه های کوته بینشان ودر بر آورد هایشان ... از آن آفریدگار &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;، جانوری بی شاخ ودم ساخته اند که شمشیر بر دستش داده اند تا نابکاران را بدوزخ آتش زا بکشاند و نیکوکاران را به بهشت برین رهنما کند وخنده دار اینست که خودشان را وکارهای سیاهشان را از خواسته های ایزد میدانند وبر آن باورند که در پایان ... جایشان در بهشت است ! ، کشتار از مردم بیگناه را نیک اندیشی میدانند ومردم ساده را وادار به خود کشی میکنند واین کار را از خواسته های خدا میدانند ...... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;و عطار ، همان درویش نامدار وبیدار گر بر میخیزد ودر 800 سال پیش با یاری از قلم برنده ونیک خواهش روی بمردم کوچه وبازار &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;( که فریب آنها را خورده اند ) میآورد وفریاد میزند که زندگی این نیست که آنان بشما آموخته اند ، بانگ آن فریاد را تا بامروز از کوچه پس کوچه های نیشابور میشود شنید وبر خود لرزید :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;پیر ما بار دگر روی بخمار نهاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خط بدین بر زد وسر بر خط کفار نهاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خرقه آتش زد ودر حلقه ی دین بر سر جمع&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خرقه ِ سوخته در حلقه ی زنار نهاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در بُن دیر مُغان در بر مشتی اوباش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;سر فرو برد وسر انداز پی این کار نهاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دُردخمار بنوشید ودل از دست بداد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;می خوران ، نعره زنان ، روی ببازار نهاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گفتم ای پیر ! چه بود این که تو کردی آخر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گفت کین داغ ، مرا ، بر دل وجان ، یار نهاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;من چه کردم !؟ چو چنین خواست ، چنین باید بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گـُلم آن است که او ! در ره من خار نهاد !!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;باز گفتم که انا الحق زده ای ! سر در باز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گفت ؛ آری زده ام روی سوی دار نهاد !!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دل چو بشناخت که عطار درین راه بسوخت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;از پی پیر ، قدم در پی عطار نهاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;روانشان شاد ، این زنده دلان دگر اندیش که با نترسی ورشادت رویاروی آن سیه چهرگان سیه کار ایستادند وآنچه خواستند گفتند وچون زنده یاد حلاج ، از چوبه ی دار نترسیدند وخود را در دل مردمان نیک اندیش زنده نمودند ؛ باین بازتابها از اندیشه ی پیر فرهیخته ی نیشابور ، محمد ، فرید الدین عطار بنگرید وخودتان داوری کنید :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;شبنمی بودم زدریا غرقه در دریا شدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;سایه ای بودم زاول بر زمین افتاده خوار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;راست کان خورشید پیدا گشت نا پیدا شدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;شاهنشاه درویشان ( حضرت مولانا ) بعطار نیشابوری مهری ژرف میورزید وتا واپسین دم زندگی کتاب الهی نامه ی او را که از عطار هدیه گرفته بود بر بالین داشت و شیوه ی سخنسرائی وی را بسیار دوست میداشت واز پیروان راستین سنائی وعطار بود ومیگویند : هنگامی که خاندان مولوی با فرمان محمد خارزمشاه از ایران کوچانده شدند ، در میان راه بسوی حجاز ، چند روزی مهمان عطار نیشابوری که از دوستان بها ولد پدر بزرگوار مولوی بوده ، میشوند ، ودر آنزمان مولوی سیزده ساله بوده ، کودکی دگر اندیش ونابغه ، هنگام جدائی ، از یکدیگر ، عطار روی به پدر جلال الدین میکند ومیگوید ، این پسرت دیر یا زود آتش بدل سوختگان گیتی خواهد انداخت وبراستی چه پیش بینی شگرفی و کتاب الهی نامه را به همان کودک خردسال هدیه میکند که چون جان شیرین بآن کتاب مهر میورزید وتا روزی که او را بی همتای جهانیان میخواندند از ارادتمندان وشیفتگان عطار نیشابوری بود و در ستایشش باو میفرمود :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;هفت شهر عشق را عطار گشت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: maroon; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-272771768974122144?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/272771768974122144/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=272771768974122144' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/272771768974122144'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/272771768974122144'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/11/blog-post_6840.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-2408602532922107198</id><published>2008-11-30T02:28:00.001-08:00</published><updated>2008-11-30T02:28:55.293-08:00</updated><title type='text'>בדיקה</title><content type='html'>בדיקה&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-2408602532922107198?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/2408602532922107198/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=2408602532922107198' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2408602532922107198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2408602532922107198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/11/blog-post_1697.html' title='בדיקה'/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-3071821155355647770</id><published>2008-11-30T02:27:00.000-08:00</published><updated>2008-11-30T02:28:20.995-08:00</updated><title type='text'>בדיקה</title><content type='html'>בדיקה&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-3071821155355647770?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/3071821155355647770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=3071821155355647770' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/3071821155355647770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/3071821155355647770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/11/blog-post_30.html' title='בדיקה'/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-7247409013938238303</id><published>2008-11-20T11:38:00.000-08:00</published><updated>2008-11-20T11:41:25.830-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;پیام های تندرستی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-7247409013938238303?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/7247409013938238303/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=7247409013938238303' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7247409013938238303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/7247409013938238303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-2728066432854480537</id><published>2008-11-09T08:29:00.001-08:00</published><updated>2008-11-09T08:29:25.496-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%; color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آشنائی با درویشی دیگر در بارگاه شکوهمند فرهنگ سرزمینمان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 150%; color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;درویش خواجه عبداله انصاری &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;فرهنگ شکوهمند پارسی ، مالامال است از فرهیختگانی توانمند که با بازمانده هایشان ، نمودار بالندگی هر ایرانی در جهان پهناورند و یکی از آن دریا دلان ، پیر &lt;u&gt;کهن دژ&lt;/u&gt; یا درویش دگر اندیش ، خواجه عبداله انصاری است ( کهن دژ نام دهکده ای در پیرامون طوس است ) که در روز آدینه ( 2 شعبان 396 هجری ) در خراسان زاده شد ؛ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;( برداشت شده از دفتر نیایشهای او بنوشته ی کدبان خواجه نصیری ) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دوران زندگیش با فرمانروائی عباسیان همراه بوده :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;من بنده ی عاصیم ، رضای تو کجاست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;تاریک دلم ، نور وضیای تو کجاست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ما را ، تو بهشت اگر بطاعت بخشی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آن بیع بود ، لطف وعطای تو کجاست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این دیدگاهی است از اندیشه او که با دوران زندگیش هم خوانی دارد ، در &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;زمانی که بیداد گریها میان توده ی مردم کولاک میکند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خواسته ی من ، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;وارد شدن بشناخت آفریدگار کهکشانها نیست ، چون پیشرفتهای بیمرز دانش وبینش امروز ، هنوز از یافتن دریچه ای روشن برای شناخت آن سازمان که از پیشینه اش چندین میلیارد سال نوری میگذرد ! آگاه نیست وبیگمان اندیشه ی ناتوان ما ، شاید هرگز براز آفرینش دست نیابد ، ( نیایش بایزد ، از شاهکارهای اوست )&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آشنائی با فرهیختگانمان نیاز بژرفنگری دارد که در این نگارش ، چکیده ای از بازتاب اندیشه ی پیر زنده دلمان ( خواجه عبداله انصاری ) را بر رسی میکنیم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;درویشان ، در راستای رویدادهای پر پیچ وخم ایران زمین ، مورد گرامیداشت مردم بوده اند ، درویش را همگان دوست دارند که خواسته ی ما بدرویشان کشکول بدست کوچه وبازار نیست و از اندیشه های درویشان فرهیخته ای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;چون عطار نیشابوری و مولانا و حافظ ... مینویسیم که جهان هزاره ی 3 با مهر بر مانده های آنان مینگرند و این نوشتار را با مانده های درویشی دگر اندیش یا پیر کهن دژ در آمیخته ام ،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;او پدری فرزانه بنام منصور داشت ، در چهار سالگی بآموزشش میپردازند وهنگام نه سالگی آغاز بسرودن مینماید ، یاد وهوشی بسیار توانمند داشته بگونه ای که میگویند سد ( صد ) هزار شعر را از بر میدانسته .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ویژگیهای قرآن را که در آمیخته با رهنمونی برای بهتر زیستن است ، بشاگردان بیشمارش میآموخته ، آموزگار فرهیخته اش ، درویش ابو الحسن خرقانی بوده که ویژگیهای برجسته ای در زندگی داشته ، با ابو سعید ابو الخیر نیز دیداری داشته که از نامداران دوران زندگی او بشمار میآیند ، خودش ، دیدار با ابو الخیر را این چنین مینویسد ؛ در دور ان جوانی هر هنگام که خشم بر من چیره میشد ، دشنام میدادم و سپس از رفتارم شرمنده میشدم تا بدیدار شیخ ابو الخیر رفتم ، تکه ای از شلغم پخته شده با شکر را در دهانم نهاد واز آن پس هرگز کسی از دهانم دشنام نشنید . مرگش بسال 481 در هشتاد وپنج سالگی است و آرامگاهش در شهر هرات میباشد ، در میان دفترهای مانده از او ، شاید نیایشهایش ، نامدار ترین ها باشند که بچکیده ای از آن بسنده میکنیم ؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;یارب ، دل پاک وجان آگاهم ده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آه شب وگریه ی سحرگاهم ده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در راه خود ، اول زخودم بیخود کن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بیخود چو شدم ، زخود بخود راهم ده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این دید توانمند در اندیشه های بزرگانی چون او میگنجد که درویشی ودرویش ستائی ، گوشه ای از زندگی در آمیخته با مهر آنها را در بر میگیرد واز او وهمتایانش اسطوره&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ای مردمی میسازد که پس از نزدیک به هفت سده از مرگش ، هنوز مانده هایش بدل وجان گرمی میبخشد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آنکس که ترا شناخت ، جان را چه کند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;فرزند وعیال وخانمان را چه کند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;او بر این باور ژرف است که وابستگی بآفریدگار ، از خود رستن است وپیوستن باو ، از خود گذشتن .میکوشد دگر اندیشی را جایگزین خرافاتهای خانمان بر انداز کند که در دوران زندگیش فراوان بوده :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مست توام ، از جرعه وجام آزادم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مرغ توام ، از دانه ودام آزادم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مقصود من از کعبه وبتخانه توئی تو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ورنه من از این هر دو مقام آزادم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;او با دکانداران دین که میکوشند بر آفریدگار کهکشانها ، برچسب های تند خویانه بیاویزند ، همخوانی ندارد وآنچه در آمیخته با مهر ناگسستنی بآفریدگار است را در نیایشهایش بکار میگیرد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;پروردگارا ! دیگران مست شرابند ومن مست ساقی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مستی ایشان فانی است ومستی من باقی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;با سخنی روان ودل نشین ، از مهر خدا سخن میراند ونه از تیغ دوزخ وخشم ایزد ، او خداوند را آنگونه که هست مینمایاند ونه آنگونه که شمشیر بدست ، این وآن را بدوزخ ونیستی میکشاند ! در اندیشه ی او ، مهر است که میدرخشد ، بی دوزخ وبی خشم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;یارب زره راست ، نشانی خواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;از باده ی آب وخاک ، جانی خواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;از نعمت خود چو بهره مندم کردی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در شکر گزاریت زبانی خواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;زیبا وروان ودلچسب از آفریدگاری سخن میگوید که میلیارد ها جهان وکهکشان وخورشید را زیر فرمان دارد و بی گمان چنین آفریدگاری....را با دوزخ وخشم چه کار !!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;او ایزد را بگونه ای دیگر مینگرد ، همان ایزدی که هیچ کس از شکوهمندیش آگاه نیست ، او چنین نیروی بی پایان را دوست دارد وبر او کرنش میکند وپیشاپیش میداند که اندیشه ی او توان درک خدا را ندارد وچاره را در آن میبیند که بر او و توانمندی وشکوهش ،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;با دیده ای در آمیخته با شیدائی بنگرد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خداوندا ! من با بهشت چه سازم !؟ وبا فرشتگانت چه بازم !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مرا دیده ای ده که از هر دیداری ، بهشتی سازم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دو باره وچند باره این زیبا اندیشی را در درون بی تاب او بنگرید ، تا بژرفنای خواسته های درویشانه اش از بارگاه ایزدی دست یابید ومست شوید :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ایزدا !بر آن سفره که برای پاکان وزنده دلان پهن کردی من درویش را نیز جائی ده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خداوند ! دانائیم ده که در راه نیفتم وبینائیم ده که در چاه فرو نروم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;چشمی ده که زیبائیها را بنگرم ودلی ده که جز مهر در او نباشد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این گونه سخنهای مهر انگیز ، باز تاب اندیشه های نهفته در درون درویشی است دگر اندیش که زندگی را از دریچه ی دیگری میبیند ، گام&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بجاهای دیگری مینهد با پرسشهای ژرف :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;نه از تو حیات جاودان میخواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;نی عیش وتنعم جهان میخواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;نی کام دل وراحت جان میخواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;هر چیز رضای تواست ! آن میخواهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;باز ، نگرشهای درویشانه وژرف که باز تابی است از دید دور پرواز او :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عشق بآفریدگار را با بیانی که از آن بوی خوش گلزار ها وسبزه زارها را بیاد میآورد مینگارد ، بی ترس و بی باک ، بی فرمان وبی دشنه وکین ، او ایزد را بگونه ای زیبا ، بتماشا میگذارد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ما را سر و سودای کس دیگر نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;از عشق تو پروای کس دیگر نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;جز تو ، دگری جای &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نگیرد در دل&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دل جای تو شد ، جای کس دیگر نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;فراموش نکنیم که در دوران زندگی او خشک اندیشان وخرافات فروشان که با یاری از چرب زبانی ، بر توده ی مردم فرمان میراندند ... بسیار بودند &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;که شوربختانه در راستای یکهزار وچهار سد ساله ( پس از فروپاشی فرمانروان ساسانی ) از یورش تازیان ، بگونه هائی از آن باران خرافات ، تا توانسته اند در &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اندیشه ها پاشیده اند تا مردم را به بد نگری وسوگ آفرینی بکشانند و بر پهنای شکمهایشان بیافزایند که خود &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نیاز به بازنگریها در آینده دارد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;واز توان این نوشته بیرون .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;تا بوده ، دست اندرکاران خرافات اندیش ، با یاری از ایزد ، تا توانسته اند ، باورهای خود را بر توده ی مردم کوبانده اند که خوشبختانه با تابش آفتاب راستی ودرستی از پس ابرهای سیاه ندانم کاری ... آرام آرام بیداری از خواب نادانی بر اندیشه ها چیره شده وامروزیان بیشتر از دیروزیان بآفتاب راستین مینگرند ودنیا را از دریچه ی مهر میپایند که خواجه عبداله انصاری ، نمایانگری از درخشش آن آفتاب جهان تاب است که دوست داشتن ودوست را بسیار مینواخت و بسیار تر دوست میداشت .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عشق&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;آمد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و شد&lt;span style=""&gt;     &lt;/span&gt;چو&lt;span style=""&gt;     &lt;/span&gt;خونم&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;اندر&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;رگ&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;و&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;پوست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;تا&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;کرد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تهی&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;مرا&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;و&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;پر&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;کرد&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;ز&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;د وست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;اجزای&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;وجو دم&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;همگی&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;دوست&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;گرفت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;نامی&lt;span style=""&gt;     &lt;/span&gt;است&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;زمن&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;ما ند ه&lt;span style=""&gt;      &lt;/span&gt;و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;باقی&lt;span style=""&gt;     &lt;/span&gt;همه&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;اوست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-2728066432854480537?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/2728066432854480537/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=2728066432854480537' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2728066432854480537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/2728066432854480537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/11/2-396.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-607679628634581282</id><published>2008-10-30T21:30:00.000-07:00</published><updated>2008-10-30T21:31:15.549-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-size: 26pt; line-height: 150%; color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;نگاهی بر این کهنه سرای کهکشانها &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-size: 26pt; line-height: 150%; color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;وکرنشی دیگر بر آفریدگار هستی ساز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;سازمان پژوهشی ناسا در آمریکا با دریافت تازه ترین گزارشها وچشم اندازهائیکه از کهکشانهای دور &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دریافت نموده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;، با یاری از دستگاه های بسیار پیشرفته ، پرده از دنیا هائی بر میدارد با چندین هزار سال نوری که از ما بدورند ، نگاهی ژرف باین پیشرفت های روز افزون ، ما را دراندیشه میکشاند که جهان پانزده میلیارد ساله ی ما که چون گردی پریشان ، در آن کهنه سرا میلولد ، بودن یا نبودنش! چیزی را در بر میگیرد ؟ بسخنی دیگر ماندگاریش در این دستگاه چند هزار میلیاردی از کهکشانهای پر ستاره ! برای چیست !؟ جائی که نمیدانیم این موج رونده از ستارگان .... رویش بکجاست و خواسته اش از این گردش روزگار چیست ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;به چهار عکس باز آمده از دنیاهای دور بنگرید ( در بالا دست چپ ) و ببینید هستی ساز ما ، همان که ایزدش میخوانیم بر چه سرائی از پهنه های ناشناخته فرمان میراند :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;تا بدانجا رسید دانش من&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;که بدانم همی که نادانم !!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;همگان میپذیرند ومیپذیریم که آن دستگاه شکوهمند را توانمندی پـُر شکوه تر ، فرمانرواست .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy;" lang="FA"&gt;خواسته ام از نگارش این پیام ، با دیدن اینهمه شگفتیها ونا آگاهیها ! چیز دیگری است که در&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پندارهای نهفته در درونم ،مرا رنج میدهند وآن ؛&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اگر در این شگفتیها پرسه میزنیم وبا این بی پایان پرسشهای بی پاسخ روبروئیم ... اگر تا این اندازه کوچک و ارزن واریم .... اگر دنیای پنج قاره ای ما وآن اقیانوسهای ترسناکش در برابر این شکوه ، کوچکتر از پشیز ها است .... اگر خورشید ما روشنائیش بر ذره ی ناچیزی از این سرا میدرخشد وخورشید های دیگری در آسمان بی پایان پنهانند ...... اگر ما اینیم ونمیدانستیم !؟ پس چرا بیدار نمیشویم ودگر بار بر خود نمینگریم که ای دل نا دان ..... تو کیستی !؟ و چه میخواهی ؟ بودن اینهمه ناهمخوانیها میان مردمان گیتی برای چیست ؟ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اینهمه جنگها وبرای این وآن شاخ وشانه کشیدنها برای چه وچرا !؟ ... کمی سرهایمان را ببالا بچرخانیم ونگاهی بآسمان اندازیم ؛ این ارزن گم شده در میان بیشمار کهکشانها که ما خاکیان ، نامش را جهان یا گیتی نهاده ایم واز پایداریش پانزده میلیارد سال میگذرد .... چیست !؟ ( در برابر آنچه میبینیم وهزار آنچه نمیبینیم ونخواهیم دید ) ....وخواسته ی آن سازمان شکوهمندی که این دستگاه بی مرز را اداره میکند ! گرداگرد کجاست ؟ وهزاران پرسش بی پاسخ که این دایره را در بر میگیرد ، دایره ای که نه آغازی دارد ونه پایانی ..... در چنین دریائی از نا آگاهیها از بود ونبود خودمان ..... آمده ایم واین ارزن گم شده در کهکشانها را مرز داده ایم وبرای پاسداری از آن مرزها بجان یکدیگر افتاده ایم .... یکی خود را اروپائی ودیگری آسیائی ، یکی آمریکائی ودیگری آفریقائی میخواند با خواسته های گوناگون ودید های رنگارنگ&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ودشمنیهای ریشه دار وچند هزار ساله ....و در چنین هیر وویر های پایان ناپذیر که در آمیخته با کشت وکشتار ها برای هیچ وپوچ است ... گروهی برای آن سازمان گسترده که چنان کهکشانهائی را اداره میکند ، نام نهاده اند ! بنامش سخن میگویند ! ، داوریهای نا دیده اش را ... مورد بر رسی مینهند ! &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;وبر آن ، برچسبهای گوناگون زده اند وباورهای رنگارنگ را نیز افزوده اند .... آن یکی خود را نزدیک تر بآن سازمان گسترده میداند....و وابستگان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;باور های جوراجور ، دو سه هزار سال است که ( هزاران میلیارد سال در برابر دوسه هزار سال !!!!!! ) ، بجان یکدیگر افتاده اند وبرای هم لشگر میکشند وجهان دانش وبینش که پایگاهشان در دانشگاه ها است هنوز که هنوز است&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از راز پنهانی این دستگاه که بزرگیش در اندیشه نمیگنجد .... وا مانده اند ونتوانسته اند پلی بر آن باور ها بزنند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 1pt;" lang="FA"&gt;از یک سو تند رویها برای بکرسی نشاندن آن باور وبر زمین زدن این باور ... چهار هزار سال است که ما شهروندان گیتی را در خود فرو برده واز سوی دیگر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هنگامیکه بر جهان خود در رویاروی آن کهکشان مینگریم ... بر شگفتیمان افزوده میشود که ای دل نا آگاه ! براستی بر ما چه میگذرد !؟ آیا هنگام آن فرا نرسیده که فرهیختگان گیتی بر خیزند وبانگ بر آورند که این فراز ونشیبها در اندیشه ها ، این نا هم خوانیها بین آن واین را کنار گذاریم وپژوهشها را برای شناخت این سرای کهنه آغاز کنیم .... بجای خونریزی وجنگ وستیز برای یک وجب زمین&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;.... بجائی نمیرسیم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و دست گیره ای که ما را از این دریای نادانیها برهاند نمی یابیم . ودر چنین آشفته بازار نادانیها .... همه چیز از روند پیشین بیرون میآید وپرسش پذیر میشود .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 1pt;" lang="FA"&gt;ومن درویش ، پس از دیدن آن کهکشانهای دور ... با دهان باز از این شکوهمندی آفرینش ، مات مانده ام که مرز نادانیها تا بکجا کشیده شده !؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 1pt;" lang="FA"&gt;نگاهی بر درونمان ودست وپا ومغزمان ، بیانگر شکوه وتوانمندی آن فرمانروا است ، میدانیم که آرایشگری بسیار با هوش ، گردش این گردون را زیر چشم انداز خود دارد ، میدانیم که چشم وگوش وبینی ودست وپا و.... را همان آفریدگار ساخته وپرداخته ومیدانیم که سر کـُرنش بر او فرود آوردن ، بما آرامش میدهد ، میدانیم که در دوران ناتوانی ... روی بر آسمان میآوریم وخواستار یاری از او هستیم ، میدانیم که او در خور درک اندیشه ی ما نیست چون هیچ فرهیخته ای با یاری از بار دانش ، دست کم وتا کنون نتوانسته ، راز آفرینش را بشکافد وتوده ی مردم تشنه را آگاه نماید ...... پس یاران من، مهربانان من ... چه ارزشی دارد که در برابر آن شکوه در خور بزرگداشت .... خواستار بدی باشیم ونیکی را فراموش کنیم.... در این کهنه سرا میدانیم که میهمانیم .... میدانیم که نادانیم ومیدانیم که دیر یا زود میرویم وآنچه میماند وهرگز برچیده نمیشود آن کهنه ی سرا است .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 1pt;" lang="FA"&gt;میدانیم که زمان ، در بافت آن نیروی بی مرز نا پیدا است یا بسخنی دیگر میلیارد ها سال از آفرینش میگذرد ... و فرمانروا &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;او است ومائیم که در این دنیای گذران ، تماشاگرانی ناتوانیم ، پس بیدار شویم ومهر را جایگزین ستم سازیم.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="color: navy; letter-spacing: 1pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1271265767970616591-607679628634581282?l=drafshemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://drafshemehr.blogspot.com/feeds/607679628634581282/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1271265767970616591&amp;postID=607679628634581282' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/607679628634581282'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1271265767970616591/posts/default/607679628634581282'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://drafshemehr.blogspot.com/2008/10/blog-post_30.html' title=''/><author><name>همایون ابراهیمی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12605424300422473446</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1271265767970616591.post-6617239683101973480</id><published>2008-10-19T05:37:00.001-07:00</published><updated>2008-10-19T05:37:36.501-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="font-size: 22pt; line-height: 150%; color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;زیبا اندیشی در سروده های شاه درویشان ( مولانا )&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بجاست در این نوشتار یادی از بزرگ مرد فرهنگ شکوهمند ایران ، استاد گرانمایه ، بدیع الزمان فروزانفر ، بشود که با گرد آوری بیشتر سروده های مولانا ، ما شیفتگان آن درویش فرهیخته را به ارمغانی شکوهمند وبا ارزش رساند که همان کلیات شمس تبریزی ( در دو جلد و 1234 برگ ) میباشد ... روانش شاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;باین پیام ژرف شاهنشاه ( مولانا ) بنگرید تا با یکدیگر سری به آسمان خراش اندیشه ی او بزنیم وبرای چند دمی هم که شده ، از این خاکدان بپرواز در آئیم وبه اوجی از آسمانهای دور دست برسیم که هیچ شاهینی توان رسیدن به آن اوج اندیشه را ندارد : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عشق است که کیمیای شرق است در او&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ابری است که صد هزار برق است در او&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در باطن من ز &lt;u&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;فر&lt;/u&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;او دریائی است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;که این جمله ی کائنات غرق است در او&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آنها که با سخنان پیر بلخ آشنایند ، میدانند که برازندگی وزیبائی در آمیخته با شکوهی بی مرز ، سخنان او را از دگر همتایانش ( اگر بشود همتائی برایش یافت ) جدا میکند ، آرایشی دگر در معماری واژه ها را پیاده میکند که شگفت زده میشویم ، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سخن مولانا از جای دیگری میآید ، از آنسوی بی سوئیها ، از دنیای دیگری که تا کنون نشناخته ایم ، از جائی پرده بر میدارد که هیچگاه از آن آگاهی نداشتیم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ما زبالائیم وبالا میرویم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ما زدریائیم ودریا میرویم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ما از آنجا واز اینجا نیستیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;با زبیجائیم وبی جا میرویم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;کشتی نوحیم در دریای روح&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;لاجرم بی دست وبی پا میرویم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بیاندیشید وژرفتر بر این پیام بنگیرید ، چه دستگیرتان میشود ؟ در کجاست او که چنین میسراید ؟ بُرد اندیشه بکجا رسیده که این گونه دُر افشانی میکند ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;استاد گرانمایه وسخنور زیبا بیان ، دکتر علیرضا میبدی در کاری بسیار زیبا بنام &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در رکاب&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="color: red; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مولانا &lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;، زندگی پیر بلخ را بگونه ای نو در چارچوب 6 برنامه ی گویا ، پیاده کرده ودر جائی اندیشه ی مولوی را باین گونه بر رسی میکند :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;( مهری که مولانا از شمس تبریزی بر دل دارد را نمیشود در اندیشه هایمان جای داد وبیخود تلاش نکنیم چون آن عشق در بازار اندیشه های ما یافت نمیشود )&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;، بسخنی دیگر توان بر رسی آن عشق شکوهمند را نداریم وآسانتر است همان گونه که هست آنرا بپذیریم وبر شگفتیهای درونمان بیافزائیم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;زاندم که شنیده ام نوای غم تو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;رقصان شده ام چو ذره های غم تو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ای روشنی هوای عشق تو عیان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بیرون زهوا است این هوای غم تو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این گونه سخنها از درون آشفته ی مردی بر میخیزد که تا 38 سالگی از دانشمندان دین بود وهفت سال در با شکوهمند ترین دانشگاه های آن دوران ( در شام وحلب ودمشق ) بآموزش پرداخت ودر بینش وگستردگی دانشش ، او را بی همتای جهانش میخواندند ، شهروندان قونیه ، بزرگترین وباشکوهترین واژه ها را بر نامش افزودند ومولانایش خواندند که بزبان بیگانگان همان سرور ما است ( آقای ما ) چنان مردی فرزانه بود او که در یک برخورد کوتاه با فرهیخته ای ایرانی بنام شمس تبریزی ، چنان دگرگون شد که چون بودا ، پای برهنه بدنبال او براه افتاد ، از آموزگاری &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دانشهای دینی دست پوشید و چهار سد ( صد ) تن از دانش آموزان پیرامونش را رها کرد وگوشه نشین بارگاه درویشی شد که او را شاهنشاه درویشان میخواند وهفتاد هزار خانه در بزرگواریش سرود وفرهنگ مانا وشکوهمند فارسی را بمرواریدهائی آراست که بباور پژوهشگران میشود او را بزرگترین سخنور همه ی زمانها شمارد وبراستی در این سنجش راست گفته اند :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در بحر صفا گداختم همچو نمک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;نه کفر ونه ایمان ، نه یقین ماند ونه شک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;اندر دل من ستاره ای پیدا شد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;گـُم گشت در آن ستاره هر هفت فلک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;پیامی با چنین پروازی به پیرامون هفت کهکشان ! تنها در سخن او است که پروبال میگیرد ، او است که بیانگر شیوائی واژه میشود تا از پیوندشان با یکدیگر بر مستی درونی ما بیافزاید واز خود بیخود شویم وگام به گلزار های همیشه بهار نهیم . &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;او است نشسته در نظر ، من بکجا نظر کنم ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;او است گرفته شهر دل ، من بکجا سفر کنم ؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;بیگمان اگر در دوران 68 سال زندگی مولوی ، شمس تبریزی نمایان نمیشد ، هرگز شاهکارهائی چنان دلنشین وپـُر بار از ژرف نگری ، پدیدار نمیگشت که پس از 800 سال از مرگش ، هنوز بوی عشق از تک تک واژه ها جان ودل را آرامشی مستانه میبخشد : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این بار من در عاشقی ، یکبارگی پیچیده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;این بار من ، یکبارگی ، از عافیت ببریده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;دل را زجان بر کنده ام ، با چیز دیگر زنده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عقل ودل واندیشه را ، از بیخ وبن سوزیده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;خوشبختانه در آغاز هزاره سوم که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مردم جهان ، چشم بسروده های مولوی گشوده اند وهر هنگام در کران بکران گیتی بزرگداشتها برایش آراسته میشود ، هستند هنرمندانی چون استاد شهرام ناظری که بر میخیزند وبا یاری از سخن مولانا شاهکارهائی درخشنده را بموسیقی مردمی ایران پیش کش میکنند و فرهنگ پایدارمان را نور افشان میکنند :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آنکه بی باده کند جان مرا مست ، کجا ست ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;وانکه بیرون کند از جان ودلم دست ، کجاست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عقل تا مست نشد ، چون وچرا پست نشد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;وانکه او مست شد ، از چون وچرا ، رست کجاست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;شراب آتشین است که در درون آشفته ی شاهنشاه رخنه میکند تا او را از درون خود برون کشد وبآسمانهای دور دست ، پـر وبال دهد :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;آن می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;مستی شراب نیست آن آشفتگی درون که او را بسرودن چنین پیامها وامیدارد ، مستی دیگری است که بیگمان برای رسیدن بآن نیاز بمولانا شدن داریم که آنهم نا شدنی است ، ولی دست کم میتوانیم آن شکوهمندی اندیشه را که در لفاف واژه ها پیچیده شده ، مزه مزه کنیم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در میان پرده ی خون ، عشق را گلزار ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عاشقان را با جمال عشق بیچون ، کارها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عقل گوید ، شش جهت حد است وبیرون راه نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;عشق گوید ، راه هست ورفته ام من بارها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; line-height: 150%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: navy; letter-spacing: 0.7pt;" lang="FA"&gt;در این پیام بسیار اندیشمندانه ، مولوی ، عشق را پروبال دیگری داده و او را از آسمانی که ما میشناسیم برون آورده و از شش جهت شناخته شده ی فیزیکی سخن میگوید که دانش امروزی هم بیش از شش سو نمیشناسد ، ولی اندیشه ی شاهنشاه بآن شش سوی شناخته شده کاری ندارد ، او راه دیگری را یافته که من وشما ، از آن آگاه نیستیم وعشق او آن راه را بارها وبارها پیموده ، آن عشق را نمیشود در چارچوب واژه ها گنجانید ، چیزی بالاتر از بالاترین ها است ، بر خاستن وهفتاد هزار بیت را سرودن وشاهکاری همیشگی بمردم گیتی ارمغان دادن .... یکی از آن ناشدنیها است که راه عشق آنرا میشناسد ، هنر آفرینان بزرگی که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پدیده های بسیار شگفت آور مانند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ونوسها وژوکوند ها را ساخته وپرداخته اند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;، راه پنهانی عشق را که مولوی از آن یاد میکند میشن
