جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

یکی از دو شنبه های بهمن ماه 1388
برابر 25 ژانویه ی 2010–01–25
آفریدگار کهکشانها و خدای ستم پیشگان یکی است ؟
خدای خشک کند دست زارعی که بکاشت
در آب وخاک جهان دانه ی جدائی را
پژوهشگران بر این باورند که این خاکدان , پانزده میلیارد سال است که بدور خورشید میچرخد که کم زمانی نیست ,
در لابلای این دوران دراز , جاندارانی در پی ا ُ فت وخیز های گوناگون که برپهنه ی جهان روی داده , بروی خشکیهای پنجگانه پدیدار شده اند که کاری به چگونگی آفرینششان نداریم , اگر باورهای دینی را بکناری نهیم وپیدایش جانداران را از دریچه ی برداشتهای دانشی بر رسی کنیم بچیزی میان هشت میلیارد سال از پیدایش جانداران و بالای چهار میلیارد سال از پیدایش مرد وزن میرسیم که این شماره هم زمانی بسیار دراز است ,
آن چند میلیارد سال از پیدایش مرد وزن را اگر با پنج هزار سالی که از گسترش دین در جهان میگذرد روبرو کنیم بچیزی نزدیک بهیچ میرسیم و خواسته ام در همین جا گسترده میشود که توده ی مردمی در پهنه ی گیتی پیشینه ای چند میلیارد ساله دارد و باورهای دینی , نزدیک به پنج هزار سال !
کاری هم به بزرگواران ورهبران کیش ها ندارم و همگان , برایم انسانند , با هر ایده و وابستگی دینی و در هر گوشه ای که زندگی میکنند.
نکته ای که برگزیده ام تا نوشتارم را بر آن پیاده کنم , پشتوانه هائی است که برگزیدگان باورهای دینی در لابلای خواسته هایشان بتوده ی مردم شناسانده اند .... برای نمونه وابستگان آن دین , از کیش های دیگر خوششان نمیآید و بر چسبهای گوناگون را برای جدائی میان مردمان در اندیشه هایشان پرورانده اند و پخش کرده اند ودشمنی های دیرینه را بگونه های از پیش آراسته شده و من در آوردی بگوش مردمان رسانده اند ،
جنگ های چهارسد ( صد ) صلیبی میان مسیحیان ومسلمانان نمونه ی روشن آن دشمن تراشیها است .
بپذیریم که آفریدگار کهکشانها , آنگونه که بر روند آفرینش فرمانروائی میکند , بیگمان دیرینه ای ورای پانزده میلیارد سال دارد ! وهیچکس آگاه نیست که آن توانمند! خواسته اش از آفرینش چیست .
اندیشه های مردمی بگونه هائی از آن نیروی هستی ساز یاد میکنند که در چارچوب باورهای دینی نمیگنجد و بسخنی دیگر گستردگی وتوانمندی چنین هستی سازی در خور داوری ما خاکیان نیست وواژه ی داوری را از آن بکار بردم که بفراسوی بازتاب نیروی ایزدی گره میخورد که ما خاکیان از آن ناآگاهیم و خواه ناخواه نمیتوانیم از باز تاب درخشش آن نیرو سخنی بگوئیم ... اگر باین نکته بیاندیشیم که آفریدگار کهکشانها ، چیزی نیست که در خور اندیشه های ما باشد ! میتوانیم پاسخی برای این پرسش پنج هزار ساله بیابیم که مغز ما توان درک نیروی ایزدی را ندارد ، بسخنی دیگر ؛ چنین نیروئی که میلیارد در میلیارد دنیاهای چند هزار برابر بزرگتر از جهان ما را بزیر فرمان دارد .... او را با ما کمترینها چه کار !؟
مانند این میماند که بنشینیم و با مورچه ای گفتگو کنیم و راهنمایش در بهبود زندگی باشیم ! ما را با مورچه چه کار ، همانگونه که خدا را با ما چکار ، چنین فرمانروائی ، چه نیازی بما دارد ، هنگامیکه بیشمار کهکشانهای دور افتاده را میپروراند وکس را از اندیشه ی او آگاه نیست و چنین نیروئی ، که کهکشانها را اداره میکند ! بیاید و با کسی آغاز سخن کند ؟ آیا میشود پذیرفت !؟
آیا برداشتهای ما از او و آنچه از او در اندیشه هایمان گنجانده ایم با خود او و روش فرمانروائی او همخوانی دارد !؟ آیا چنین نیروئی چشم براه من کمترین است که ستایشش کنم !؟ ( وستایش میکنم چون در خور هر نیایشی است ) واگر نکنم مرا بدوزخ میفرستد ؟ ، این دوزخ ! آیا بازتاب اندیشه ی کسانی نیست که آنرا در مغز ما پیاده کرده اند !؟ آیا دوزخ را در اندیشه های خودمان نساخته ایم واز آن نترسیده ایم ؟ آیا بر آوردهای دانش امروزی که سر بکهکشانها کشیده ! باورهای کهنه ی دینی را میپذیرد !؟
میدانیم که خداوند ، بر گردش پایان نا پذیر این گیتی و کهکشانها فرمانرواست ومیدانیم که چنین نیروئی در خور ستایش وکرناش است ومیدانیم که پناه بردن بر او آرام بخش جان وروان است ودلبستگی باو ، زندگی را زیبا تر میکند ........ ولی آیا چنین فرمانروائی ، چنین نیروئی که در خور اندیشه های ما نیست ، نیاز بکسانی دارد که خود را باو نزدیک تر از ما میبینند !؟ که با نیرنگ وترفند های گوناگون در راستای این چهار پنج هزار ساله از پیدایش دین .... آمده اند ودنیا را بخاک وخون نشانده اند تا باورهای سیاه دینی خود را در اندیشه ها فرو برند!؟ آیا میشود پذیرفت که آن فرمانروا را چنین نمایندگانی باشد !؟ چنین خون آشامانی که برای رسیدن بخواسته های اهریمنی خود ، با یاوری از پروردگار ! آنچه ترس وبیم وسیاهکاری وشمشیر زنی بر این وآن را ببازار آوردند وکشتند وبردند وبخاک وخون نشاندند که آری آنچه ما میکنیم ! خواست پروردگار است ! خواست اوست که گوش تا گوش ، سر کسی را ببرند ؟! چنین نیروئی نیاز بآن دارد که دژخیمانی خون آشام را که بیمارانی روانی هستند بجهان بیاورد تا از او پیروی کنند !؟
این خداست که آنها در اندیشه های پلید خود ساخته اند !؟ یا آن خداست که بر گردش بی پایان میلیارد ها ستاره وکهکشان وخورشید و .... فرمانرواست .
آیا خدای آنها که شمشیر بر دست گرفته وبر سر در دوزخ نشسته را بپذیریم یا خدای راستین و آفریدگار همه چیز را ! آیا براستی هنگام آن فرا نرسیده که ایزد را از دید دیگری که با خرافات هم خوانی ندارد بپذیریم وسر را بر او فرود آوریم واز اینهمه داده هایش سپاسگزار باشیم ؟ ( گر چه که چنین نیروئی نیاز بنیایش من ندارد )
آیا بهتر نیست که خدای ستمکار و دوزخ پیشه ی آنها را برای خودشان بگذاریم وبر آسمانها بیشتر بنگریم تا خدای راستین را بشناسیم ؟
آیا اینها که برای کشتار همگانی مردم ، سالها است در اندیشه ی ساختن جنگ افزار هسته ای هستند و میخواهند کشورها را از پهنه ی گیتی بر چینند .... براستی وابستگان خدائی هستند که بآن اشاره شد ؟!
ستایش از آفریدگار هستی ساز را دوست دارم و نیایش بدرگاهش را پذیرفته ام ولی بی نیازی بخرافات و باورهای تند دینی را فرهیختگان ، باید از پهنه ی گیتی بر چینند و
داوری را بفرزانگان میسپارم .

جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹

‏آدینه 2009‏/12‏/18
بزرگداشت از موسیقی کهن ایران زمین در سرزمین ادب پرور اسرائیل
هر دم از این باغ بری میرسد تازه تر از تازه تری میرسد
پیامی از دل وجان بر خاسته به دو دوست هنر مندم , استاد منشه ساسون و فرزانه خانم کهن
هر ایرانی وابسته بفرهنگ شکوهمندش آگاه است که موسیقی کهن آن سرزمین ، شاخه های ارزنده ای است از
از درخت تنومند وپای بر جای آن فرهنگ ، در لابلای رویدادهای درشت وریز تاریخ ایران ، موسیقی وموسیقی دانان ، جای والائی داشته اند ، از باربد ونکیسا گرفته تا درویش خان واستاد بنان وکلنل وزیری وصبا ومرتضی خان نی داود و یاحقی و مجد وشهناز واستاد شجریان و........
موسیقی ایرانی نمایانگر درون پاک سرشت توده ی مردمش است که نا خود آگاه در غمی ژرف فرو رفته و دستگاه هایش را یکی پس از دیگری در آمیخته با افسوسی دل نشین کرده که پژوهشگران آنرا با یورش اعراب در 1400 سال پیش گره میزنند ، با هجوم ارتش عرب بایران پیشرفته ی دوران ساسانی همه چیز آن کشور در هم وبر هم شد و بر همه چیز گرد غم پاشیده شد که آرام آرام بدرون موسیقی ایران راه یافت تا گریه دارش کند .... گریه بر آن چه داشتیم وبباد رفت .........
با این مقدمه که چکه ای است از دریای نا کامیها در آن سرزمین ، خواستم با از دل وجان برخاسته ترین سپاس ها باز تاب اندیشه ام را بآگاهیتان برسانم که دیشب براستی سنگ تمام گذاشتید ، چه در پرداخت زیبائیهای نهفته در موسیقی سنتی ما وچه در استادی شما در نواختن سنتور که براستی بکوچه پس کوچه های زادگاهم کرمانشاه برم گرداند ، آمیختگی ساز ها بویژه نواختن تنبک با هنرمند ی کدبان فریور بر شیرینی آن شب فراموش نشدنی میافزود ، پرداخت دستگاه ها بگونه ای زیبا ودلنشین آراسته شده بود ویاد آوری نام استادانی برجسته چون صبا و نیداوود وسخنسرایانی چون حافظ و پژمان بختیاری ، ما را بروزگار خوش دوران برنامه های رادیو گلها کشاند ، دکلمه ی شیوا ودل نشین خانم فرزانه، نشانگر پیشرفتهای روز افزون ایشان در هنر خوانندگی است که بی گمان باز پرداختی است از آموزگاری فرزانه چون شما .
شگفتیم بیشتر از آن بود که سه نوازنده ی ارکستر ، ایرانی نبودند ولی با مهارتی در خور گرامی داشت ، سازهای کمانچه وفلوت و ویولون را با استادی مینواختند ، دید فرا گیر استاد ساسون که رهبری ارکستر را در دست توانمندشان داشتند بر دلنشینی نواها میافزود .
چه زیبا است آن گرایش های ژرفی که در میان شنوندگان میدیدیم که نشانگر شیفتگی ژرفشان بزادگاهشان ایران بود ، گاه بر مژگانها ریزش اشک را در میان تماشاچیان میدیدم که شمارشان نزدیک به چهار سد ( صد ) تن میرسید که در آرامش وخاموشی فرو رفته وبزیبائیهای نهفته در موسیقی زادگاهشان ایران که آنچنان دوستش دارند و آنچنان برای دیدارش اشک میفشانند ، اشک برای دوری از میهن بودن واشک برای روزگاری این چنین تلخ که در میان دو مردم پاک سرشت اسرائیل وایران ایجاد کرده اند و این چنین دوگانگی میان دو کشور دوست برپا نموده اند .
ای کاش درخشش همیشه تابان مهر ودوستی ، روزی نه چندان دور بر یخهای خرافات و ستیزه جوئی ، چیره شود ودوستیهای پیشین در میان دوقلوهای خاور میانه ( اسرائیل وایران ) دو باره آغاز گردد تا ما دور افتادگان از زادگاه ، دو باره بر خاک ایران بوسه ها زنیم و دوستان همشهریمان را در آغوش بگیریم و میزبانانشان در خاک پدریمان ، اسرائیل باشیم ، ای کاش مردم نیک اندیش ایران حقایق را بگونه ای درک میکردند تا بدانند که فرمانروایان امروز ایران ، از کشور آشتی جوی اسرائیل ، اژدهائی ساخته اند که با روند وخواسته ی مردمانش هیچ همخوانی ندارد ، تا بوده وهست وخواهد بود ، مردمان اسرائیل وبویژه ایرانی تبارانش ، کوچکترین دشمنی با مردم شریف ایران نداشته ونخواهند داشت .
چه زیباست بآینده ای دگر بیاندیشیم ، آینده ای که هواپیماها از تل آویو بسوی تهران برای شنیدن ارکستر وبرنامه های استاد شجریان واستاد ناظری واستادان لطفی – ذولفنون – عندلیبی – پیر نیاکان و ..... در پرواز باشند
چه زیبا است بر آن روز نگریستن واز شادی گریستن .

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

آشنائیم با دکتر محمد عاصمی در یک گرد هم آئی جهانی و فرهنگی بود که در یکی از دانشگاه های تل آویو بر پا شده بود ، مردی بسیار اندیشمند وفرو تن ومهربان که یک شب نیز افتخار میزبانی ایشان را در خانه ام داشتم ، زود با هم آشنا شدیم وگوئی سالهاست یکدیگر را میشناسیم ، در گردشی پیرامون اورشلیم و دیدار از شهر حیفا در کرانه ی مدیترانه ، با شگفتی بر پیشرفتهای اسرائیل مینگریست و با دیده ای درویشانه وپاک از ایرانیان شهروند در این کشور یاد میکرد ، دو کتاب از نوشته هایش را بمن درویش هدیه کرد ، یکی سیما جان بود ودیگری کتابی پر برگ بنام یاد داشتهای یک معلم که هر دو نشاگر زیبا اندیشیهایشان بود ، شبی در خانه ام سروده ای از کارهایش را که در وصف مولانا نوشته بود با صدای گرمش دکمه کرد ، افتخار میزبانی بیست مهمان فرهیخته را از کران بکران گیتی در آن شب داشتم ، ولی زیبائی سخن عاصمی بر دلها شور ی دگر آفرید ، پیوندم با ایشان ادامه داشت ، دو کتاب از نوشته هایم را بنام درفش مهر ( یاد نامه ی یک کرمانشاهی اسرائیلی ) و او ( ارادتم بمولانا ) تقدیمش کردم که در کاوه اش مرا مورد مهر خود قرار داده بود ونوشته ای را در مورد کتابم که آقای دکتر تهرانی نوشته بودند ومن درویش را مورد لطف خویش قرار داده بودند نیز در کاوه بانتشار رسید ، دو نوشته نیز از کارهایم را در راستای پژوهشاتم از زندگی شاه درویشان ( مولوی ) در کاوه بانتشار رساندند ، هر هنگام با تلفن جویای حالش میشدم ، هرگز ار بیماریش سخن نگفت ، از شنیدن مرگش شگفت زده شدم وشگفت زده تر که نمیدانم بکی باید تسلیت بگویم ، بخودم یا توده ی مردم میهنم ایران که بزرگواری ارزنده را از دست دادند .
انجمن دوستداران مولانا در اسرائیل که یازده سال است با یاری بنده و دکتر بخیری و کدبان پورستمیان و آقای بابک اسحاقی بر پا شده در یازدهمین گرامیداشت از شاه درویشان که در دانشگاه تل اویو بر پا خواهد شد
بیاد دکتر محمد عاصمی سخنانی خواهم گنجاند .
محمد عاصمی شاعر و نویسنده و پژوهشگر ایرانی روز شنبه در بیمارستانی در نزدیکی شهر مونیخ درگذشت. عاصمی در جوانی و پیش از کودتای ۲۸ مرداد با نشریات چپ همکاری داشت. عاصمی هنرپیشه تئاتر نیز بود و در تئاتر سعدی به روی صحنه می‌رفت. او از شاگردان عبدالحسین نوشین کارگردان تئاتر و عضو کمیته مرکزی حزب توده بود. دکتر عاصمی پس از کودتای ۲۸ مرداد ایران را ترک کرد و در آلمان اقامت گزید. او از فروردین ۱۳۴۲ نشریه کاوه را به زبان فارسی در مونیخ منتشر کرد. با کاوه گروه بزرگی از نویسندگان و پژوهشگران ایرانی همکاری داشتند. دکتر عاصمی به سرطان مری مبتلا بود و هنگام مرگ ۸۴ سال داشت.

با مجله كاوه گروه بزرگي از نويسندگان و پژوهشگران ايراني همكاري داشتند، مانند سيد محمد علي جمالزاده، دكتر پرويز ناتل خانلري، علي دشتي، عباس زرياب خويي، بزرگ علوي، احسان طبري، محمود تفضلي، علي نقي منزوي، سعيدي سيرجاني و دهها اديب و متفكر ديگر.
دكتر عاصمي نويسنده‌اي خوش‌بيان، روشنفكري فهيم و انساني بسيار مهربان و شوخ‌طبع بود. از او آثاري در تأليف و ترجمه باقي مانده است. آخرين كار او يك سي دي است كه در آن شعرهاي دوست خود مسعود عطايي را خوانده است. اين اثر در زمستان ۲۰۰۸ به بازار آمد. نام دكتر عاصمي با كاوه عجين شده است، اما سابقه‌ي فرهنگي او به سال‌ها پيش از انتشار كاوه باز مي‌گردد. سال‌هائي كه با نام مستعار "شرنگ" شعر مي‌گفت، و با آن دكلمه‌ي زيبا كه در مكتب عبدالحسين نوشين فرا گرفته بود، گوي سبقت را از همه‌ي شاعران آن زمان ربوده بود.

اشك هنرپيشه، نه تنها در محافل حزبي او را به اوج شهرت رساند، كه سال‌هاي سال در محافل ادبي ايران زبان به زبان مي‌گشت. دست‌اندركاران تئاتر سرگذشت دلقك هنرپيشه را كه زمان اجراي برنامه، به او خبر مرگ كودكش را مي‌دهند، دستمايه‌ي برنامه‌هاي هنري خود كردند.
محمد عاصمي سخن آخر را در چهل و ششمين شماره‌ي كاوه گفته بود: چهل و شش سال در واقع نيم بيشتري از زندگاني من است كه در راه مبارزه با تيرگي‌هاي جهل و خرافات و رهايي وطنم از سياهي‌ها و تباهي‌ها گذشته است و حتا در اين دوران كهنسالي نيز اميد خود را نسبت به آينده‌ي درخشان ايران از دست نداده‌ام و مي‌دانم اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود.

جامعه فرهنگي ايران در سوگ از دست دادن پرچمدار كاوه است.

پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹

آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه نزدیک به 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت كرد و نخستین بانویی می باشد كه در رویدادهای دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی کشوری مینشیند . در سال 484 پیش از زادروز مسیح ، هنگامی كه فرمان آماده باش دریایی برای جنگ با یونان از سوی خشایارشاه داده شد، آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. دراین جنگ كه ایرانیان وارد آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشكیل می داد و نیروی دریایی ایران در بر گیرنده ی 1200 ناو جنگی و 300 كشتی ترابری بود.
همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از زاد روز مسیح جنگ سالامین Salamine كه میان نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت سازمان دهی داد با دلاوری های بسیاری از خودکه با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.او در یكی از دشوارترین روز ها در جنگ سالامین، بادلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از نابودی برهاند و در راستای این از خود گذشتگیها نشان دریاسالاری از سوی خشایارشاه برایش فرستاده شد. میگویند که شاه در اندیشه ی بر گزینی او بهمسری نیز بوده !. در سالهای دهه چهل خورشیدی نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او «آرتمیس» بود.
ناو شكن آرتمیس در دوران خدمت «دریاسالار فرج الله رسایی» به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار کرانه های ایران بود.
ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی بر یگانها و سازمانهای ارتشی نهاده شود ونه نامهای بیگانه با رویدادهای ایران زمین . جا دارد که از دیگر سرداران زن ایران باستان هم یادی شود،کسانی مانند: كردیه، بانوگشسب، گردآفرید، یوتاب و...... یاد آور شویم که پیش از یورش تازیان بر ایران و فروپاشی فرمانروائی ساسانیان ، زنان ومردان ایرانی از یک هوده ( حقوق ) برخوردار بودند .
این نوشتار را که بآگاهیتان رساندم ، از دوستی ایران پرست وشیفته ی فرهنگ پارسی بدستم رسید و روزهاست که مرا باندیشه وا داشت ، آرتیمس را پیش از این نگارش میشناختم ، یکی از مهربانترین دوستانم ، نام بلند آوازه ی آرتیمسرا بر دختر نازش نهاده و کم وبیش با این نام آشنائی دارم و ویژگیهای زندگی این زن بزرگوار را میدانم ولی بیائید با هم بیشتر از او بگوئیم و داوری کنیم که ایران دوران 2500 سال پیش ، بیاری چه بزرگوارانی اداره میشده !
نگاهی بره نامه ( نقشه ) جهان بیاندازید و ببینید خاک ایران زمین کجا ویونان کجا ؟ وچنین راه دراز دریائی را با هزاران سرباز جنگی در نوردیدن ، خوراک وپوشاک دادن ، جایگاه خواب وآسودگی برای سربازان آماده کردن ، دستمزد بسربازان دادن وآنها را برای زمانی دراز از خانه وکاشانه کوچ دادن وبسرزمینهای بیگانه بردن وباز گرداندن ! نیاز بچه چیز ها دارد ، از یک سو اداره ی ناوگانی با 1200 کشتی جنگی و 300 کشتی ترابری نیاز بآراستن و دور اندیشیهای ژرف دارد ، 800 هزار سرباز پیاده را با ناوگان از ایران بیونان بردن با بیش از 80 هزار اسب ، آنهم در 2500 سال پیش !! چادر زدن و خیمه گستری برایشان ! رسیدگی وخوراک رساندن باسبهای جنگی ، سازمان دهیهای ژرف در آراستن آشپزخانه ها و گرمابه ها برای نزدیک به یک میلیون تن !! آنهم در سرزمینی بیگانه ، ما را باین اندیشه میکشاند که ایران ، در آن دوران چگونه اداره میشده وچگونه زنی چون آرتیمس بپایه ی دریاسالاری ارتشی میرسد که فرمانده یک میلیون سرباز را در دست دارد ، کجا مینشیند ودر کجا فرمان میدهد !؟ چگونه و در آن روزگار ! کشتیبانان ، در دریا های بی کران گم نمیشدند و میتوانستند 300 ناو پر بار از سد ( صد ) ها هزار سرباز را به بندر های از پیش آماده شده برسانند و وارد کار زار شوند ودرفش پیروزی را بر برجهای آتن پایتخت یونان باستان بر افشانند ، ده ها پرسش از این خیزش ارتشی پیش میآید که براستی هر کس را بشگفتی وامیدارد وافزون بر آنچه گفتیم .... سالار بزرگان و فرماندهان آن ارتش یک میلیونی را زنی نترس ، زیبا روی و کاردان در دستهای توانمند خود دارد و امروز ، 25 سده پس از آرتیمس ، چه بر خاک پاک وپرورنده ی آرتیمسها میگذرد ؟... داوری را بفرهیختگان میسپارم.

سه‌شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟
وانکه بیرون کند از جان ودلم دست کجاست ؟
عقل تا مست نشد ، چون وچرا پست نشد
وانکه او مست شد ، از چون وچرا رست کجاست ؟
هشت سد ( صد ) سال است که پژوهشگران جهان دیده وتلخی روزگار چشیده ، اندیشه های کهکشانی مولوی ، قلندر ایرانی را جستجو میکنند تا در ژرفنای آن اندیشه های کوه پیکر و نا آشنا بر ما مردمان کوچه وبازار ، چیزی تازه بیابند وشرابی آتشین تر بجویند تا بیاریش از خود بیخود شوند وپای بجائی نهند که تا کنون ندیده اند وهمتایش را در هیچ گوشه ای از این خاکدان نیافته اند :
ما زبالائیم وبالا میرویم
ما زدریائیم ودریا میرویم
ما از اینجا واز آنجا نیستیم
ما زبیجائیم وبیجا میرویم
بکجا رسیده آن اندیشه ی کهکشانی وراه بچه سوئی از آسمانها نهاده که هیچ شاهین وباز وعقابی توان رسیدن باوج آن کبوتر دور اندیش را ندارند :
همه بازان ، عجب مانند در آهنگ پروازم
کبوتر همچو من دیدی ؟ که من در جستن بازم
در این خاکدان که زندگی مردمانش در چارچوبی زمانی نهاده شده و دیر یازود همگان را بسوی نیستی میکشاند ! چه بخواهیم وچه نه ! پایانی نا خوش آیند ! زندگیها را به بن بست میکشاند وشگفتا که همگان از این رویداد و از آن پایان پذیری آگاهند و..... هنوز جنگ وستیز ها را براه میاندازند وهنوز کشت وکشتارها برای چند وجب زمین که دیر یا زود آنرا ترک خواهند کرد ...... ادامه دارد ومولانا از آن آگاه است :
مرگ را دانم ! ولی تا کوی دوست
راهی ار نزدیک تر داری بگو
فراز اندیشه و اوج بی پایانش را ببینید ، دید فرزانه ی مردی را بنگرید که در دانش وبینش ، بی همتا است و هفت سال در بهترین دانشگاه های آن دوران ( 800 سال پیش در دمشق ) دانش اندوزی میکند ، در 38 سالگی ایت اله شهر قونیه میشود که در آن روزگار مقامی والاست .
مهر بر تار وپود قلندر بلخ سایه انداخت هنگامیکه با شاه درویشان ، شمس تبریزی ( بباور خودش ) آشنا میشود وبیکباره زندگیش دگر گون میگردد وخود را در رویاروئی با آن درویش ناتوان میبیند :
شاه ما از جمله شاهان بیش بود وپیش بود
زانکه شاهنشاه ما هم شاه وهم دروی بود
وچون بودا ، پای برهنه بدنبال آموزگار فرزانه اش براه میافتد و زیبا ترین سروده های مهر انگیزانه را در باره ی شمس تبریزی میسراید :
صد بار مردم ای جان , این را بیازمودم
چون بوی تو بیامد , دیدم که زنده بودم
صد بار جان بدادم , وز پای در فتادم
بار دگر بزادم , چون بانگ تو شنودم
سخنوران بزرگ چون مولانا ، در فرهنگ ایران زمین نماینده ی مهرند و کرناشگران درویشی ودرویش ستائی هستند ، وشور بختانه در دورانی که جهان دانش وبینش ، هر روز بیشتر از پیش روی ببزرگان فرهنگ ایران آورده اند ، میبینیم که واکنشهای دانشمندان گیتی برویداد هایی که از سرزمین گل وبلبل بر پرده ها و روزنامه ها و سامانه های اینترنتی و رسانه های گروهی بمردم گیتی میرسد .... با اندیشه های مهر پرورانه ودر آمیخته با نیک اندیشیهای مولانا و حافظ وسعدی وفردوسی وبی گمان مردم دگر اندیش ایران ... توفیر دارد و افسوس .... تا مهر در جهان پای برجاست و نیک اندیشی هنوز بر پهنه ی گیتی سایه انداخته و مردمان کشورهای گوناگون برای بهروزی وبهبودی توده ها در تلاش پیگیر هستند ... چرا جنگ وچرا جنگ افزار های کشتار همگانی !؟ چرا مرگ برای این وآن خواستن در جائی که همگان آگاهند که پایان زندگی نزدیک است وهیچ آفریده ای ماندگار همیشگی این خاکدان نیست ! ما را میخواهند بکجا بکشانند ! آیا مرگ را نمیپذیرند !؟ پس چرا هر هنگام با فریاد بر این و دشنام بر آن و آرزوی نابودی برای آن کشور را در اندیشه ها میپرورانند !
ای کاش بگونه ای دیگر میاندیشیدند واین چنین روزگار را برای همگان تلخ وتاریک و سوگوار نمیکردند و دست کم خودشان میدانند که پایان شب سیه ، سپید است وآفتاب همیشه درخشان مهر ودوستی ، توان ماندگاری در پشت ابرهای سیاه کدورت وخرافات را ندارد ودیر یا زود ، از پس آن ابرها بیرون خواهد آمد ، بی گمان آفتاب نیک اندیشی ونیک خواهی ونیک پروری ، آرام آرام هویدا خواهد شد وآنها که مرگ آفرین بودند ! با خیزش سیل آسای مردمی روبرو خواهند شد وچه زیباست بر آنروز که روز پایانی سیاهی هاست نگریستن واز شادی گریستن و یادش گرامیباد شاه درویشان که فرمود :
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راهی ار نزدیک تر داری بگو

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

لبخند
بسياري از مردم داستان "شاهزاده كوچولو " بنگارش اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .

پیش از آغاز جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او یادمانده های شگفت آور خود را در نوشتاری به نام لبخند گرد آوري كرده است .

در يكي از یاد مانده هایش مي نويسد كه او را دربند كردند و به زندان انداختند او كه از رفتار خشونت آمیز زندانبانان میدانست که بزودی او را خواهند کشت ! چنین مينويسد : بسیار نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم ، يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او نگاهي هم به من نينداخت و خشک آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي ! كبريت
داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه نزدیکم آمد . كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد ازترس زیاد ، شايد برای اين كه زیاد به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم ، وانگار روشنائی میان دلهاي ما را پر كرد و گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد ، راست در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد ! او دیگر برای من یک نگهبان نبود واز لبخندش بوی مهر میآمد ! از رفتارش میشد بدرخشش دلنشین دوستی پی برد که در لبخندی پیاده شده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" آره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره آینده و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم سخن گفت. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه چه جوری بچه هايم بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه چیزی بگوید . در زندانم را باز كرد ومرا بيرون برد. با هم براه افتادیم و مرا براهی که از شهر بیرونم میبرد راهنمائی کردورفت ، برگشت بي آنكه چیزی بگوید .
يك لبخند زندگي مرا دگرگون کرد ! آری لبخند ی ناگهانی ، زيباترين پل میان آدم هاست ، ما در اندرون خود لايه هايي را براي نگهداری از خود مي سازيم . لايه دانش آموزی و دانشگاهي ، لايه رویدادهای کار و در آمد واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها چیز ارزشمندی نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روان بنامم ، من باوردارم كه روان ما با يكديگردر پیوندند و هيچ دشمنی هم ندارند. شوربختانه خود ما هستیم که با ساختن نا همخوانیها از دیگران جدا میشویم وبتنهائی روی میآوریم .
داستان اگزوپري داستان پيوند دو روان است ، همتای این پیوند آسمانی را میشود در مهر ورزیدن ( عاشق شدن ) یا دیدن کودکان ولبخندی که با آن دیدار پدید میاید بمیان آورد ؛هنگامیکه كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون مهر را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم در آن نیست وآن لبخند کودکانه را با هیچ سخن ونوشته ای نمیشود باز سازی کرد .
این نوشته ی زیبا را از هم میهنی زیبا اندیش بنام بیوک بارنده دریافت کردم وآنرا بدوستداران مهر پیش کش میکنم.

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

یکی از شنبه ها در مهرماه 1388 خورشیدی
ایرانمان در روزگاری تازه با رویدادهای نو
تا بوده وهست وخواهد ماند ، گفته اند : پایان شب سیه ، سپید است
آنچه بر ایرانمان میگذرد را نمیشود رویدادی پیش پا افتاده اندیشید ، روزگار ، پانزده میلیارد سال است که سپری میشود وخواهد شد ، این خاکدان که بر او نام گیتی را نهاده اند ، از این افت وخیز ها ورخدادهای تلخ وشیرین زیاد داشته و در راستای رویدادهای سازنده ی جهان ، یادگارها است که ماندگار میشود وسینه بسینه وگوش بگوش در دل مهربانان بفرزانگان بازگو میگردد و آنچه بدلها مینشیند و آنچه اندیشه ها را تابناک میکند همانا یادگارهای پاینده ای است که در روزگاران دیرین رخ دادند واز اندیشه ها زدوده شدند ودر دل نگارشات پیشینه دار ، در دسترس دوستداران مهر ، بگونه ای رسیدند تا آیندگان را از آن رخدادهای تلخ وشیرین آگاه سازند ، در تورات آمده که فرزندان آدم بر هم تاختند وکائین پسر ش بر هائیل چیره شد و او را کشت ، ابراهیم خلیل بر بت پرستان تاخت وبا نام ابراهیم بت شکن در اندیشه ها سپرده شد ، کورش بزرگ بر سرزمین از هم پاشیده ی بنی اسرائیل تاخت وآنرا بدارندگان آن سرزمینها یا کیش یهود سپرد ونامش در تورات بنیکی نگارشته شد ، از رستم دستان ، آنچه بر دلها ماندگار شد ، کشتن سهراب بدست تهمتن بود که فردوسی توسی یا آن خجسته فرزند مام میهن ، بگونه ای دل انگیز وافسوس بار در شاهکارش ، شاهنامه که براستی شناسنامه ایست از مردم نیک اندیش ایران زمین ، آن رویداد تلخ را در د ل هر ایرانی مهر خواه ماندگار کرد ؛ نام اسکندر ، در دل هر ایرانی میهن پرست ، نمایانگر بیماری است روانی که بر ایران تاخت وشبی ، مستی بر او چیره شد وفرمان داد تا کاخ تخت جمشید را بآتش بکشند وتا گیتی پای بر جا است ، از اسکندر با نام ویرانگر تخت جمشید یاد خواهد شد ، نام خسرو از شاهان اشکانی با شیرین وفرهاد و نظامی گنجوی در آمیخته میشود و تیشه ی فرهادی وکوه بیستون نمایانگر مرگ دلداده از دوری دلدار میشود وتا جهان ماندگار است ، بانگ فریاد فرهاد از کوه بیستون ، گوش را میآزارد ، از ساسانیان ، آنچه بیاد داریم ، یورش ویرانگرانه ی تازیان بیابانگرد بر خاک ایران است که فروپاشی کاخ مدائن وکشتار ها وسوختن کتابها را در اندیشه ها پایدار نگه میدارد تا در آینده ، هر ایرانی راستین ، برگهای سیاه دوران یورش تازیان را بیاموزد وبداند که هیچ کیشی چون آنان ، بر درخت تنومند فرهنگ شکوهمند ایران ، تبر نزد وشگفتا که ایرانیان آنگونه که باید وشاید پاسخگوی آن کوبندگان ویرانگر نبودند !!
با فروپاشی واپسین شاه در دوران ساسانیان ، شمشیرهای آخته وزور گوئیها بر دل توده ی مردم آغازگر برپائی خرافات در اندیشه ها شدند و از مردم پیشرفته ی دوران ساسانی ، ساختند آنچه خاستارش بودند و گسترش خرافات را بگونه ای که تا بامروز خواهان دارد ... رساندند .
ابو مسلم ها وحلاج ها وبابک ها ، سر بنیست شدند وهر خواستار مهری ، بزیر افکنده شد تا جور وستم همچنان استوار بماند .نام مرداویج از آل زیار نمایانگر اسپهبدی ای است که بر ارتش ایران فرمان میداد ، از فرمانروایان غزنوی ، نام سبکتکین نیز در دل ایران دوستان پایدار ماند واز او نیز بنام سپهسالار ارتش ایران نام آورده شده که برای ماندگاری شکوه ایران زمین سربازی جان بر کف بود ، سلجوقیان نیز در ایران ، زمانی را سپری کردند و نامدار ترینشان خواجه نظام الملک است که در خردمندی و آزادی خواهی ورد زبانها بود ؛ خوارزمشاهیان : دوران فرمانروائیشان با محمد خوارزمشاه روبرو میشویم که در دوران پادشاهیش ، فرمان داد تا خاندان بها ولد ( پدر گرامی مولانا جلال الدین بلخی ) از ایران کوچانده شوند وتا پایانی زندگیش ، مولوی پای بایران نگذاشت وبا درد دوری از میهن ، جان بجان آفرین داد ، که همدوره ی چپاولگران تاتار بود و چنگیز مغول سر فرمانده ی آنها مردی جنگ جو وویرانگر که بهر سرزمینی که میتاخت ، کشتار همگان را پیروی مینمود ؛ سعدی وسپس پیر فرزانه ی شیراز ( حافظ ) مبارزین همیشه در میدان آزادی خواهی بودند ونگاهی بمانده های آنان ، بیانگر این باور است که سخنوران پس از یورش تازیان بر ایران ، در برابر خرافات فروشان ! ایستادگی کردند وزبان توده ی مردم شدند .
با آغاز فرمانروائی تیموریان در ایران ، نام تیمور که او را صاحب قران نیز میگفتند ، نمایانگر سپهسالاری کار آزموده در راه وروند رزم آوری ،ماندگار شد ؛ فرمانروائی صفویه ودر میانشان شاه عباس و نو آوریهایش در اصفهان که نامی خوش آیند را از خود در فرهنگ فارسی بجای نهاد .... ولی شور بختانه رخنه ی خرافات در میان توده ی مردم ، در دوران صفویها بمرزهای ناشناخته ای رسید که نیاز بپژوهشهای بیشتری در آینده دارد ، بد نام ترین شاه در دوران صفوی ، شاه سلطان حسین بود که با شورش افغانها بسرکردگی اشرف افغان ، تاج فرمانروائی بر ایران را بدست خود بر سر اشرف نهاد واز خود نامی ننگین در برگهای تاریخ بجای گذاشت .
نادر شاه از ایران پرستانی بود که توانست آرامش را به دوران آشفتگی اشرف افغان، باز گرداند وکریم خان زند جایگزین نادر شاه شد وبا فروپاشی دوران کم زندیه ، آغا محمد خان قاجار بر تخت فرمانروائی ایران نشست ، هر چه از آغا محمد خان میدانیم ، در برابر ستمی که بر مردم کرمان روا داشت ومردان زیادی را نابینا کرد ، هیچگاه از دلها بیرون نمیرود ، افت وخیزها در دوران گسترده ی قاجار ، نمایانگر شاهانی است که هیچگاه در اندیشه ی پیشرفت کشور نبودند ، جز دوران امیر کبیر که با رخنه ی نا بخردان در دربار ، ناصر الدین شاه را وادار بکشتن آن بزرگمرد نمودند ولی تا دار الفنون پایدار است ، نام امیر کبیر در دل ایران دوستان ، پای بر جا است ؛ دوران ناصر الدین شاه برابر است با پیشرفتهای گسترده ی رنسانس در اروپا و در آن دوران ، شاه ایران با گرفتن پول یارانه از انگلیسها ، برای خوش گذرانی بپاریس رفت ! ، با فروپاشی دوران احمد شاه ( واپسین شاه قاجار ) بدست رضا شاه پهلوی ، دوران پیشرفتهای گسترده در سر زمین ایران آغاز شد وبراستی او وفرزند برومندش ، گامهای بسیار بلندی برای پیشرفت ایران بر داشتند ........
خواسته ام از نگاهی کوتاه بدوران رویدادهای ایران ، بر این بود تا بازگوی تلخیها وشیرینی های آن دوران ها باشم و باز میگردیم بایران امروز که داوری بر آنرا بفرهیختگان میسپارم وباین بسنده میکنم که جور وستم بر توده ی مردم ، در ایران تازگی ندارد ، ولی دست اندر کاران باید بدانند که تاریخ نویسان خرد مند وشناخته شده ، موی را از ماست بیرون میکشند وآنچه در این 35 سال که برمردم ایران زمین سپری شده را بنگارش در خواهند آورد ، بی آنکه هیچ رویدادی را نا نوشته گذارند ، و آنگاه است که داوران خردمند ، دست اندر کاران این فرمانروائی دینی را مورد بر رسی خواهند نهاد و آنچه بنگارش در خواهد آمد ، میرود تا در سده های آینده ، دل ایران دوستان را بلرزاند .